Wordpress Themes

نامه ای از میرزا کامبیزخان نوروزی

حضرت عمو کامبیز خان نوروزی معروف اهل دعواست. حقوقدان است و برعکس اهل حقوق تا بخواهی مفتی حرف می زند. اگر سه تارش در بغل باشد و حالی به ایشان دست دهد، به ویژه آنجا که خبر را خورده باشد، زیبا می نویسد.مرقومه زیر به خامه اوست. بخوانید، شاید شما هم همچون ما مشعوف شدید. دست و قلبش هماره بی درد باد.

هوالشافی

حضور باهرالنور، منادی السرور، حضرت احمد بورقانی فراهانی

۱. ای قلبشان بشکند رفقایی که از رنجش آن قلب نازک باخبر شدند و خبر نکردند حقیر را تا از شرق خبر یرسد در یوم سه شنبه هفدهم آبان المزخرف سنه ۱۳۸۴ شمسی. همچنانکه خبر خورشید از شرق می آید همیشه.

۲. جناب سهام الدین را پرسیدم آشنایی هست در دارالشفای قلب؟ پس گفت هستند از جمله رضا خاتمی، الدکتور فی ارولوژی. پس گفتم اگر او با این تخصص از جمله طبیبان است این مریض رفیق شفیق را، پس دو چیز از دایره تردید خارج است. نخست فرقی نیست بین قلب و آن موضع تخصص حضرت رضاخان خاتمی. دوم آنکه اگر وظایف قلب و آن موضع شریف منقلب شد، جایی برای شگفتی نیست. فتوجه.

۳. اخبار انسداد فراوان شده است. از انسداد سیاست تا انسداد مغز و فی الحال انسداد رگ. گویی حکایت مرادنا و سیدنا و مولانا، حضرت عبید زاکانا صدق کامل یافته است: آنجا که باید فراخ باشد، تنگ است و آنجا که باید تنگ، فراخ.

۴. اینجانب انسداد عروق قلب مبارک را قویاً و شدیداً و عمیقاً محکوم و تقبیح نموده و از کلیه مقامات کشوری و لشگری و قضایی و غذایی و ملی و مدنی و طبی و غیره خواستار رفع انسداد عروق قلب مبارک و جلوگیری از تکرار آن و آزادی وبلاگ نویسان ورفع توقیف از مطبوعات و فی الجمله خاتمه انسداد و تنگی و ترویج فراخی هستم.

الاحقر

کامبیز نوروزی

هفدهم آبان المزخرف

هزاروسیصدوهشتادوچهار

اين مرگ نامنتظر نبود-محسن گودرزي

مرگ احمد بورقاني بر ما اثري ژرف گذاشته است. به اين حادثه مي‌توان از دو ديد نظر‌انداخت؛ يكي ويژگي‌ها و تركيب دلنشين‌صفاتي كه احمد بورقاني را ساخته بود. از اين ديد، مرگ چهره‌اي هولناك يافته است.

ديد ديگر، تامل در خود حادثه مرگ است كه بي‌نسبت با زندگي او نيست. مرگ او حادثه‌اي ناگهاني در زندگي نيست بلكه نتيجه گزيرناپذير شيوه و منش اوست. تجربه نسل ما چنان است كه مرگ را حادثه‌اي چندان غيرعادي قلمداد نمي‌كند يا دقيق‌تر بگويم چنان با مرگ آشناست كه در نادر مواردي بهت برمي‌انگيزد. اين نسل در رخدادهاي بزرگي چون انقلا‌ب و جنگ، مرگ را به شيوه‌هاي مختلف تجربه كرده‌و با آن زيسته‌است. اكنون نيز به دوره‌اي از زندگي خود پا مي‌گذارد كه سايه مرگ به او نزديك‌تر مي‌شود. از اين رو، مرگ بيش از پيش امري طبيعي براي ما مي‌شود. در اين روزها كسي را نديدم كه مرگ احمد بورقاني او را مبهوت و مات نكرده باشد. او همه ما را غافلگير كرده است. انتظار نداشتيم كه چنين زود از ميان ما برود. <گفتم كه نه وقت سفرت بود چنين زود.> حس غافلگيري را به كرات از زبان افراد مختلف شنيدم و خواندم كه هنوز باورمان نيست كه او را از كف داده‌ايم. <باورم نيست ز بدعهدي ايام هنوز> از منظري ديگر، مرگ نه پاياني ناگهاني كه بخشي پيوسته به زندگي و نتيجه ناگزير آن است. ‌

كساني كه درباره احمد نوشته و گفته‌اند، بر يك يا چند ويژگي او تاكيد كرده‌اند. صفاتي چون آزادگي، جوانمردي، منش اخلا‌قي، صداقت، فروتني، شرافت و… را توصيف كرده‌اند. آنها كه او را ديده بودند، مي‌دانند كه اين توصيف‌ها اغراق نيست. من نكته‌تازه‌اي ندارم كه بر اين مجموعه بيفزايم.

چيست نام و پيشه و اوصاف او

تا بگويم مرثيه ز الطاف او

اين‌صفات، زندگي او را شكل داد و نيز مرگ او را معنا بخشيد. دنياي اجتماعي ما بيگانه با ارزش‌هايي است كه كساني چون احمد بورقاني بدان پايبندند. او حامل ارزش‌هايي بود كه جايي در اين جهان نداشت و از همين رو، از او بيگانه‌اي در دنياي ما ساخته بود. دنياي او در تقابل با ارزش‌هايي بود كه دنياي ما را سامان بخشيده‌اند.

براي نمونه در توصيف او اشاره كرده‌اند كه شيوه و سطح زندگي‌اش به رغم تمام فرصت‌هايي كه داشت، هيچگاه تغييري نكرد. او در زمان مسووليت‌هاي شغلي‌اش به همان نحو رفتار مي‌كرد كه در زماني كه سمتي نداشت. اگر ديگران نيز چنين بودند، چه اهميتي در اين يادآوري وجود داشت؟

شرافت ارزش‌هايش او را بيگانه دنياي ما ساخته بود. تنهايي او را نيز مي‌توان در پرتو همين شرافت فهم كرد. مسعود بهنود از قول فرزندش سهام بورقاني نوشته است كه اين روزها، پدرم خسته است. كمتر سخن مي‌گويد و بيشتر به خواندن مشغول است. گويي پناه بردن به دنياي داستاني را دل‌انگيزتر از دلمشغولي به دنياي بيرون يافته بود. با اين حال، زبان گلا‌يه نداشت و فروتنانه پذيرفته بود كه كار جهان يكسر بر مداري ديگر است. نجيبانه، سرنوشت خود را تاب مي‌آورد. يادداشت آخري كه از او خواندم بخشي از بيگانگي اين <ملا‌‌متي خانه‌نشين> را با طنزي ظريف نشان مي‌دهد. (اعتماد ملي- 26 آذر 1386)‌

پيشاپيش روشن بود كه در نبردي نابرابر با اين دنيا، او پيروز آن نخواهد بود. بار سنگين بيگانگي و ناسازگاري با اين جهان او را از پاي در آورد. زندگي با او مهربان نبود كه به دستبرد شرافتش آمده بود و نجابتش و سرانجام مرگ خواست كار زندگي را تمام كند. او را برد با همه شرافت و نجابتش. ‌

القصه پي شكست ما بسته صفي/ مرگ از طرفي و زندگي از طرفي

چهره سربلند تاريخ مطبوعات ايران-مصطفي ايزدي

نوبت به پرواز بورقاني رسيد و دوستان خود را در زمانه غم‌هاي گوناگون، غمگين‌تر نمود. نمي‌دانم اين چه مصلحتي است كه يكي از خوبان روزگار ما در زماني كه به او و روحيه اميدوار او و چهره خندان او و قلم حقيقت پرداز او نياز داشتيم، ما را ترك كند. گرچه اينها همه درس است، براي دوستان و همراهان بورقاني و براي مخاطبان بورقاني‌ها كه دنيا همين است، مي‌گذرد.

مدافع حق باشي، دير يا زود، مي‌روي <در مسووليت‌هاي ريز و درشت باشي> رفتني هستي. پايه‌هاي قدرتت بلند باشد، رهايش مي‌كني و مي‌گذري.

احمد بورقاني فراهاني وقتي رفت كه نه قدرت بلندپايه‌اي داشت و نه براي رسيدن به قدرت، حق و باطل مي‌كرد. صاف و صادق بود. من هر وقت او را مي‌ديدم، فكر مي‌كردم آيا مي‌توان حتي با 10 كيلو چسب، ذره‌اي بدجنسي به او چسباند؟ باورم نمي‌شد. منش و روش بورقاني، چنان بود كه از يك مسلمان فعال و اصلاح‌طلب سراغ داريم.

او را از زماني كه در خبرگزاري بود و در ارتباط با اخبار جنگ تحميلي فعال بود، مي‌شناختم. بعدها در مسووليت مطبوعات، بيشتر شناختم.

يكي از روزهايي كه معاون مطبوعات و تبليغات وزير فرهنگ و ارشاد اسلا‌مي بود، به ملا‌قاتش رفتم كه براي نشريه‌ام <آوا> كمكي از او بگيرم تا كار نشريه لنگ نشود.

درخواست وام داشتم، در جوابم شرح مبسوطي از معذوراتي كه داشت با همان زبان صميمي و روحيه باز تحويلم داد و آخر كلا‌م گفت، همين كه <آوا> را تعطيل نكردند، برو خدا را شكر كن.

همان وقت به او گفتم، شما در مطبوعات چنان كاري كرده‌ايد كه در تاريخ فرهنگ ايران نامتان با سرافرازي برده مي‌شود. اين شور و هيجاني كه در عالم مطبوعات پيدا شده و اين همه جوان كه به شغل روزنامه‌نگاري روي آورده‌اند و اين همه گستردگي‌اي كه بر دامنه توجه به روزنامه و روزنامه‌خواني شده، مديون شجاعت و تلا‌ش شماست. قدر خود را بدانيد كه به‌نظرم چنين شرايطي را هيچ وقت نمي‌توان فراهم كرد.

راستي مرحوم احمد بورقاني، همان كسي بود كه ايستاد تا يكي از شكوفاترين دوره‌هاي مطبوعات را در ايران، سامان دهد. هم او يكي از مهم‌ترين دستاوردهاي دولت اصلا‌حات را به نام خود به ثبت رساند. اگرچه فشارهاي پيدا و پنهان مخالفان اصلا‌حات و بعضي مصلحت‌انديشي‌ها ادامه خدمت در مسووليت مطبوعات را از او سلب نمود، اما نام نيك بورقاني براي هميشه همراه آزادانديشي و روزنامه‌نگاري خواهد ماند.

ياد و خاطره‌هاي خوبش، پاينده باد.

با ياد احمد بورقاني-احمد جلا‌لي

رفتنش به راستي ناگهان و نابهنگام بود؛ درست 40 روز پيش. احمد بورقاني اهل صفا و وفا بود، اهل فتوت و مروت، اهل خواندن و دانستن، اهل اخلا‌ق و تدين و دلبستگي‌هاي ديني و دوري از دنياطلبي، ترجمه احوال ديني به مروت و دوستي و اخلا‌ق و گرمي حضور براي همه كس دست نمي‌دهد و براي او دست داد.

اين اوصاف را اهل محله باصفاي او، نظام‌آباد، دوستانش و همه كساني كه با او خاطره دارند و از همه بهتر، خانواده عزيز و محترم او خوب مي‌دانند و همين‌ها بود كه خبر رفتن او را با تاملي دروني و دردآلود در احوال زندگي اين جهان ناپايدار توأم ساخت. ديدار چهره متدين و غمزده پدر شهيدپرورش و خانواده و فرزندان عزيزش در مراسم متعدد مربوط به او، اين تامل و تفكر را عمق بيشتري مي‌بخشيد.

اولين وصفي كه همراه نام او به خاطر مي‌آيد و نبودن او را سنگين‌تر مي‌نمايد، اين است كه حضورش هميشه شيرين و شاد بود. به يمن اين شيريني و شادي، خاطره‌اش همچنان شيرين و روحش شاد باد.

یک خاطره از احمد بورقانی

ند روز پیش بهعیادت آقای بورقانی رفتیم. مرد دوست داشتنی که ما رو یاد روزهای خوبی میندازه. هر چند قرار بود خاطره دیگه ای تعریف کنم،اما آقای بورقانی باعث شد تا یه خاطره در مورد ایشون و دکتر بگم.همه شما حتما اون عکس دکتر معین که در حال برداشتن عینک داره میخنده رو یادتون هست.جریان عکس از این قرار بود که ما چند روز قبل از ثبت نام برای گرفتن عکسهای تبلیغاتی به یک آتلیه رفتیم. وقتی از دکتر چند تا عکس گرفتن،یکی از عوامل اونجا به من گفت چهره دکتر خیلی جدیه و لبخند نمیزنه. نمیشه کاری کرد؟ من هم یه کم فکر کردم و بعد با صدای بلند گفتم آقای دکتر فکر کنید روبروتون دوهزارتا بورقانی نشستن. با گفتن این جمله دکتر شروع کرد به خندیدن و در همون حالت چند تا عکس گرفتن که اتفاقا خیلی هم طبیعی شد. البته قضیه به همینجا ختم نشد .وقتی هم که خواستیم چند تا عکس جدی بگیریم،گفتم آقای دکتر فکر کنین بورقانی ها رفتن و جاشون صفایی فراهانی اومده.دیگه خنده جمع بند نمی اومد. یه شب هم سر ضبط برنامه های تلویزیونی بورقانی اومد استودیو کاغذای دکترو ازم گرفت. یه نیگا کرد و گفت حرفای خوبیه به دکتر بگو یه حالی به کلمات بده. بعد هم خودش به دکتر گفت. البته دکتر انقدر خسته بود که ما هم از ضبط بیخیال شدیم و گفتیم تعطیل کنن و ۶ صبح فردا دوباره ضبط کنیم. خدا آقای امین زاده رو انصافش بده چقدر منو اذیت کرد سر این برنامه ها.

چند تا مورد دیگه هم بود که بمونه برا بعد . تو فوتبال هم که ضایع شدیم. صداشو در نیارین. فعلا خداحافظ

بدون عنوان

احمد بورقانی برایم یعنی

مردی آرام که میخندید

هیجان شانزده سالگی

روزنامه هایی که نفس می کشیدند

مردمانی که جان داشتند

هوایی که هنوز بوی تعفنش همه جا را بر نداشته بود

بقول فرجام

“احمد بورقانی همان مردی بود که خاتمی شعارش را می داد،

مهاجرانی ادایش را در می آورد،

و ما نسل قانع بی حماسه منتظرش بودیم.”

حالا احمد بورقانی مرده

مثل شانزده سالگی من

و روزنامه ها و هوا و آدمها

حالا احمد بورقانی دیگر نمیخندد..

بودنی که جایز نیست

می گن حاج کاظم رستگاری فرمانده بوده…تنگ نظری ها رو که می بینه همه چیز رو ول می کنه …خبری ازش نبوده ….یه چند وقت بعد می فهمن حاج کاظم با یه اسم مستعاره ……یه داوطلبه که رفته جبهه …مثه یه بسیجی عادی …حالا دیگه فرمانده نیست یه بسیجی شهیده

می گن حاج داود فرمانده بوده ,تو مرصاد جانباز می شه بعد جنگ بر می گرده تو تراشکاریش ,اما اونجا هم براش زیاده می برنش زندون …حالا حاج داود سردار شهید نیست …یه تراشکار زندانی یه شهیده

می گن بورقانی بچه جنگ بوده ,برادر شهید بوده …اما یه یه سالی بوده که تو دادگاه مشغول دفاع از خودش بوده یعنی متهم بوده…حالا دیگه بورقانی متهم نیست…یه آدم خوبه که مرده

می گن هادی قابل که آخوند بوده به حکم دادگاه خیلی چیزها شده …دیگه نه آخونده نه شهروند …دیگه یه زندانی یه

بودن جایز نیست …..باید رفت… مگه زندگی مون با مردگی مون فرقی داره؟….مگه آزادی مون به بزرگی زندونی نیست که برامون ساختن ؟…چرا باید از مردن و زندون رفتن بورقانی و قابل ناراحت شیم ؟!……

بودنی که باید رفت

من غریب خلوت تنهاییم /سوزد از غم سینه سوداییم

چشم من بارانی ابر فراق/داغدار لاله صحراییم

من اسیر بند زندان تنم /بیقرار این دل شیداییم

آه سرد من نشان درد من/دردمند نکته داناییم

همچو نیلوفر به بالا سرکشم/چون زمینی نیستم بالاییم

يك ساعت پيش از مرگ هم مهرباني را ستود-پناه فرهاد بهمن

نمي‌دانم چرا، ولي نمي‌خواهم از خوابي بنويسم كه ديده‌بودم و نمي‌خواهم بگويم كه آن‌قدر اين خواب برايم عجيب و مضطرب بود كه اذان مغرب شنبه را به مسجد شفا پي تعبيرش رفتيم.

بماند كه خواب چه بود، اما آيت‌ا… سيد رضي‌شيرازي در تعبير آن خواب گفت كه شما يك دوست يا همكار را كه به بنده لطف و مرحمت دارند از دست خواهيد داد. هر كجايي كه بگويي ذهنم رفت غير از اين‌كه منظور از «رفتن» در گفته‌هاي وي چيزي شبيه «مرگ» باشد. و آن هم مرگ چه‌كسي!

قلبم به ضرباهنگ تندي مي‌زد. با دوستي خواب و تعبيرش را در ميان گذاشتم. نمي‌دانم چه شده بود كه پيش از آن و پيش از هر كسي خواب را براي سهام‌الدين تعريف كرده‌بودم و او بود كه مرا تشويق كرده‌بود كه براي تعبيرش پيش آقا‌ سيد رضي بروم.

پس از بيرون آمدن از مسجد، يك دسيسه كودكانه باعث شد تا به ناچار حدود دو ساعتي را در سرماي هوا و به گز كردن خيابان بگذرانيم. در ميانه گام‌ها بود كه اس‌ام‌اس سهام‌الدين رسيد: «يادداشت را برايت ايميل كردم.»

احمد بورقاني، پدرش، دانسته بود كه ما در شماره پيش گفتگويي كرده‌ايم با آيت‌ا… سيد رضي شيرازي و «احمد آقا» از سر ارادت به آقا سيد رضي نوشته‌اي كوتاه برايمان نوشته‌بود.

تو را به خدا بگذاريد كه از اين‌جا به بعدش را ننويسم… تنها دقايقي بعد… آن تماس تلفني لعنتي… باز هم خبر مرگ لعنتي… باز هم ناباوري لعنتي… باز هم بهت لعنتي…

مغزم «هَنگ» كرد… آن خواب… آن تعبير… آن يادداشت كه انگاري آخرين نوشته احمد بورقاني‌فراهاني براي يك رسانه ‌بود و…

انگار که سرنوشت محتوم این روزهای ما نوشتن از «مرگ» است. سراسیمه تا خانه صمیمی‌اش در نظام آباد رفتیم و غرق شدیم در انبوه جمعیتی که تنها ساعتی پس از اتفاق، ناباوری‌شان را با دیگران قسمت می کردند. فراوانی آدمها و گوناگونی چهره‌ها که بازه‌ای بود از کمال تبریزی تا کمال خرازی و ماتم بی‌حجابشان، تصویر گویایی از خصایل و ویژگی های صاحب آن خانه بود که هنوز «فقدان»ش برای هیچ کس باورپذیر نيست.

از این لحظه که دارم این‌ها را می نویسم بدم می آید. بدم می آید از این لحظه‌های گم و گیج. بدم می آید از این که حالا که اس‌ام اس سهام‌الدین برای یادآوری نماز وحشت شب اول قبر پدرش آمده، دستم به جواب دادنش نمی رود که: «رفیق! نگران وحشت شب اول قبر پدرت نباش که آن‌قدر دعای خیر بدرقه حاج احمدآقا بوده که امشب را بی دغدغه عبور کند.»

رسماً کم می‌آورم وقتی که یاد لحظه‌لحظه خاطراتی می افتم که پر بود از مهربانی های احمدآقا چه وقتی که گوشه‌اش متوجه شخص من مي‌شد و چه همه آن وقتهایی که سهام‌الدین باد افتخار به غبغب می انداخت و روایتگر «پدری»های احمدآقا می شد و این بغض لعنتی که باز روی بغض های نشکسته این روزها تلنبار می‌شود.

اين چند روز تا به سهام‌الدين مي‌رسم، لال مي‌شوم براي گفتن حرفهايي با او كه بر دل دارم.

كدام حرف، كدام تسليت و كدام دلداري مي‌تواند در اين لحظه‌هاي خانواده بورقاني كارگر باشد؟!

كدام ويژه‌نامه، كدام گراميداشت و كدام سوگواره مي‌تواند احمد بورقاني‌فراهاني را آن‌گونه كه خانواده‌اش سراغ داشتند و آن‌طور كه دوستان نزديكش مي‌شناختند، به ديگران بنمايد؟!

البته اين‌ها، هيچ‌كدام، خيلي مهم نيست… كسي بگويد كدام اين‌ها مي‌تواند «بابا»ي سهام‌الدين، كمال‌الدين و زهرا را به آنها بازگرداند؟!

باز هم به چرند و توضيح واضحات افتاده‌ام. راستش پر از بغضم و پر از حرف. بغض‌هايي كه تمامي ندارد و حرفهايي كه مخاطبش سهام‌الدين، دوست‌ترين آقازاده دنياست و نگهش مي‌دارم براي روزي كه سنگيني اين روزها عادت شود و بتوانيم با او مثل روزگار پيش از اين مسافت‌هاي طولاني را همراه شويم و حرفهايمان فاصله‌ها را بكاهد.

هر كس از احمدآقا چيزي نوشته‌است. خاطره‌اي، نكته‌اي، چيزي…

اما من دوست دارم از ارثيه حسادت‌برانگيزش بنويسم. ارثيه‌اي كه آن‌قدر بزرگ است كه بيشتر از هر چيزي اين روزها به چشمم مي‌آيد.

احمد بورقاني در عين اينكه به همه‌كس و همه عقيده‌اي احترام مي‌گذاشت، خطوط قرمز مشخص خودش را حفظ مي‌كرد. او به تعادل كم‌نظيري رسيده‌بود. با همه سلام‌و عليك داشت، همه با او خوب بودند، همه لا‌اقل در «انسانيت» او را مي‌ستودند، اما هيچ‌كس او را منافق يا فرصت‌طلب نمي‌شناخت.

او به مذهب با همه جوانب و ظواهر عيني‌اش پايبند بود. نه به اين‌معنا كه بخواهد در جمع تظاهر كند، كه نيازي نداشت. نه به اين مفهوم كه اعتقاداتش را بر سر كسي آوار كند و آن را ملاك قضاوتش در باره ديگران قرار دهد، كه در مرامش نبود.

او به مذهبي معتقد بود كه او را به مهرباني و مردم‌دوستي و همدلي با خلق خدا وادار مي‌كرد. او مومن به آييني بود كه در آن مي‌توان روشنفكر بود ولي عقايد كسي را به سخره نگرفت و در پوستين خلق نرفت؛ و مي‌توان نماز خواند و مسجد رفت ولي با «تارك‌الصلوه»ها هم نشست و برخواست داشت و تاثير گذاشت و تاثير گرفت.

وقتي ذكر خواندن‌هاي سهام را مي‌بينم و مي‌بينم كه چگونه اين مظاهر مذهب بيش از هر تسليتي دلش را آرام مي‌كند، بي‌آنكه از تمسخرها و دخالت‌هاي كوته‌فكرهاي روشنفكرنما كه حتي در ريش و انگشتر عقيق و تسبيحش هم دخالت مي‌كنند، هراسي داشته‌باشد، آن‌وقت است كه مرگ احمدآقا از باورم پر مي‌كشد. او براي خانواده‌اش ارثيه‌اي گذاشته كه حالا سهام‌الدين، كمال‌الدين و زهرا، در مرام و منش، هر كدام يك احمد بورقاني‌فراهاني هستند و حالا سهام‌الدين علاوه بر همه اين‌ها يك خصلت ديگر را به تنهايي بايد به دوش بگيرد و آن «مرد خانه» بودن است…

زيبا‌ترين جمله اين‌روزها را از نيك‌آهنگ كوثر خواندم: «نه، ما مرده پرست نيستيم. اصلا بحث مرده​پرستی نيست. به قول يارو گفتني، ما مرده​ايم و او زنده است. اصلا معنای مرگ چیست؟

مرگ، مرگ است؛ حتی اگر درباره تو باشد-فرید ذاکری

هفته گذشته، احمد بورقانی مُرد.
نه برای اینکه مرده باشد یا چون زمانش رسیده بود…
برای اینکه به‌مان چیزی را بگوید.نه‌اینکه بگوید: در ستون تسلیت‌ها/ نامی از ما یادگاری
یا اینکه بگوید: پرنده مردنی است
یا حتی اینکه: مرد نکونام نمیرد هرگز
و: اکنون تو مرده‌ای و ما مرده‌ها زنده هستیم
و: مُرد محسن، لیک احسانش نمُرد
و: وایستا دنیا…
و: باور نمی‌کنم
نه. نمی‌خواست این چیزها را بگوید یا حتی ما بگوییم.

برای چیزی دیگر مُرد. بله. مُرد. مٌرد آن مَرد.
مٌرد نه برای اینکه روح سعدی و قیصر و شریعتی و سهراب را زنده کند.
آنها زنده‌یادَند همیشه.
جوون‌ها هم می‌دونند حالا که تنهایی اصلاً سخت نیست.
می‌دونند که کبوتر با مرگ به پایان نمی‌رسه.
یا اینکه ما -آدما- مُردگان متحرکی هستیم.
جوون‌ها و همه و همه، اینها رو خوب می‌دونند.

بورقانی برای گفتن این چیزها نمُرد.
اَصلاً.
اَبداً.
بورقانی کسی نیست که همین‌طور اَلکی بمیرد.
برای گفتن چیزهای تکراری…
آن مَرد مُرد تا چیز تازه‌ای را بگوید.
مسافر بهشت شد، چون چیز تازه‌ای به‌مان گفت.
به‌مان درس نوئی داد. درسی جدید.

هفته گذشته، احمد بورقانی مُرد.
نه برای اینکه مرده باشد یا چون زمانش رسیده بود…
برای اینکه به‌مان چیزی را بگوید.

این را. این را:
“اعتماد: به جز آقایان باهنر، قالیباف، فیاضی از ایرنا و معاونانش و مرتضی تمدن از دوستانی که اجمالاً به جناح مقابل تعلق دارند کسی در مراسم تشییع ایشان شرکت نکرد و صدا و سیما هم به همین حداقلی که این خواننده محترم اشاره کرده‌اند، بسنده کرد. روزنامه‌های آن‌طرفی هم در حد چند سطر درج خبر اکتفا کردند، اشکالی هم ندارد، آقایان ان‌شاالله عمر نوح دارند، همه‌چیز هم فعلاً خلاصه می‌شود در سیاست و ماندن بر کرسی‌های قدرت. حالا یک برادر شهید فاضل با اخلاق فوت کرده است، چه معنی دارد که به خودشان زحمت تسلیت‌دادن به مادر و پدر شهید را بدهند؟”

حالا فهمیدید چرا می‌گویند احمد بورقانی مسافر بهشت شد؟
برای اینکه به‌مان گفت که فرقی ندارد، چه کسی بمیرد.

گفت: نباید گفت: مُرد؟ خوب شد که مُرد. اصلاً مَردِ خوبی نبود.

گفت که اصلاح‌طلب و اصول‌گرا، واژه‌هایی دنیوی هستند…
و مَرگ و مُردنِ یک مَرد، اُخروی.

گفت که همه ما فقط و فقط یک‌بار متولد می‌شویم و
یک‌بار در این دنیا زندگی می‌کنیم.
اینکه زندگی بیشتر از دو روز است…
اما هر روزش، هر ساعت‌ش، هر ثانیه‌اش، هر لحظه‌اش
فقط یک‌بار است و فقط یک‌بار.
دیگر تکرار نمی‌شود.
همین یک‌بار است. تکرارناپذیر. غیرقابل تکرار. همین…
و بعدش مَرگ.
و مردن. و نیست‌شدن. و نبودن. و تمام. خلاص.

اینکه:
مرگ، مرگ است
حتی اگر درباره تو باشد

آق بهمن

مسلمان‌ها سنت خوبی دارند که وقتی کسی می‌میرد، ازش خاطره می‌گویند (مثل کاری که علی سیدآبادی کرده). من از احمد بورقانی خیلی خاطره‌ای ندارم. اما بالاخره چیزهایی هست.
دو سال پیش که سکته کرده بود، بعد از مرخص شدنش از بیمارستان و وقتی حالش کمی بهتر شد، با چند تا از بچه‌های شرق رفتیم برای عیادت. آقای بورقانی من را نمی‌شناخت و من صرفاً به‌دلیل ارادتی که بهش داشتم، خودم را نخود آش کردم.
با بچه‌های سرویس سیاسی روزنامه رفتیم. خانه‌اش جایی بود حول و حوش خیابان‌های سبلان و دماوند در شرق تهران. خانه‌ی قدیمی در محله‌ای متوسط، و حتی شاید پایین‌تر از متوسط. خانه‌ای قدیمی با چیدمان داخلی قدیمی. برای من که خانه قدیمی دوست دارم، خیلی دلنشین بود.
اما از همه دل‌نشین‌تر این بود که خانه پر از کتاب بود. نصف دیوارهای خانه کتابخانه بود و به جرأت می‌توانم بگویم در کمتر خانه مسکونی این‌قدر کتاب دیده بودم.
بورقانی یک ویژگی دیگر هم داشت که برای من خیلی دوست‌داشتنی بود. ویژگی‌ای که الان دیگر فضیلت محسوب نمی‌شود، اما در نظر من هنوز یکی از بزرگ‌ترین فضیلت‌هاست. احمد بورقانی به‌نظر من قانع می‌آمد. آن خانه، آن رنو ۵ توسی قدیمی که تا آخرین بار هم، مثل سال‌های معاونت وزارت و نمایندگی مجلس، پشت همان دیدمش.
حالا محض اطلاع آنهایی که نمی‌دانند کمی هم از سابقه احمد بورقانی بگویم:
بورقانی در سال ۵۸ به عنوان یک خبرنگار ۲۰ ساله وارد ایرنا شد و تا سال‌ها در ایرنا ماند و به‌تدریج به مدیریت‌های بالاتر رسید. مدتی رئیس خبر بود و در دوره‌ای هم رئیس دفتر ایرنا در نیویورک. مدتی هم در دوره ریاست خاتمی بر ستاد تبلیغات جنگ، سخنگوی این ستاد بود. در دهه هفتاد بورقانی مشغول کار نشر بود و این‌طور که من فهمیدم با نشر نی همکاری خیلی نزدیکی داشت.
بعد از دوم خرداد، یکی از کلیدی‌ترین پست‌ها به بورقانی رسید. او شد معاون مطبوعاتی وزیر ارشاد (در دوره مهاجرانی). بیشتر مطبوعاتی‌ها یکی از دلایل اصلی شکوفایی فضای روزنامه‌های کشور در سال‌های ۷۷ و ۷۸ را حضور بورقانی در ارشاد می‌دانند. بورقانی شش ماه بیشتر در ارشاد دوام نیاورد و استعفا داد. یادم هست خیلی‌ها در آن زمان به مهاجرانی ایراد گرفتند که باید از بورقانی دفاع می‌کرد، اما مشخص بود که مهاجرانی ترجیح می‌دهد با کنار گذاشتن بورقانی فشارها بر وزارت ارشاد را کمی کم‌تر کند. مهاجرانی در مراسم تودیع بورقانی آن جمله معروفش را گفت (نقل به مضمون): «فرهنگ جای چریک‌بازی نیست». معلوم شد آنهایی که از مهاجرانی انتظار دفاع از بورقانی را داشتند، انتظارشان بیهوده بوده.
این آقای چریک مدتی بعد از بیرون آمدن از معاونت مطبوعاتی با رای بالایی نماینده مردم تهران در مجلس ششم شد. بعد هم که تحصن و بعد از آن هم خانه‌نشینی. مسعود بهنود نوشته که سهام‌الدین (پسر بورقانی می‌گوید) چند روز قبل به او گفته بوده که پدرش خیلی دلسرد و غم‌زده است. یادم هست آن روزی که رفتیم دیدنش سرحال بود و مدام بحث سیگار بود. این‌که دکتر غدقن کرده و همسرش مدام حواسش بود که او سیگار نکشد، اما کاملاً می‌شد دید که حریفش نمی‌شود و بورقانی به‌زودی سیگار کشیدن را شروع خواهد کرد. البته نمی‌دانم واقعاً باز هم سیگار کشید یا نه. ولی هر چه بود، سکته دوم دیگر مجالش نداد.
دوستانش خیلی زود صفحه‌ای باز کرده‌اند تا چیزهایی را که درباره‌اش نوشته می‌شود جمع کنند. این هم آخرین یادداشتی است که از او در روزنامه اعتمادملی چاپ شده و من دیده‌ام.