Wordpress Themes

نامه ای برای پدر - کمال الدین بورقانی

دو سال از بهمن سرد و تلخ ۸۶ سپری می شود.  معنی رفتنت را بر باد رفتن آرزوهای به ثمر ننشسته ات تصویر می کردم و آغوش سرد خاک را نه فقط برای تو که برای آزادی و حقیقت گشوده می یافتم.  زمانه تلخی بود. دیوانگان مست از قدرت چنان می تاختند که رنگی جز سیاهی در افق پهن دشت ایران نظاره نمی شد. همانهایی که سالها بعد از رقم زدن دوران طلایی مطبوعات هر هفته به بیدادگاه مرتضوی می خواندنت و مهرورزیشان را با انفصال از خدمتت عرضه کردند. توهم قداست و کم خردی و کوته بینی این جماعت، میدان رقابتی آفریده بود برای بی آبرو کردن ایران و ایرانیان در منظر جهانیان. بغض تلخ نبودنت را فرو می خوردم و ندیدن این روزهای  تباهی سرزمینمان را به خود دلداری می دادم.هنگامه انتخابات رسید.  مردمان ایرانزمین یکدل شده بودند تا فلک را سقف بشکافند و طرحی نو دراندازند.  ای کاش  بودی و می دیدی  شور جوانانی که از راه آهن تا تجریش را یکپارچه سبز کرد . گویی نسیم آزادی دوباره سر وزیدن داشت. مردم برای بار پنجم هم ایستادند و گفتند و نوشتند آزادی. اما روزهای دلخوشی و امیدواری به درازا نکشید.  تمامیت خواهان ورق جدیدی را رو کردند و آرای ملت را چنان با بی شرمی مصادره کردند که  خشم فروخورده سالهای محنت مهرورزی به اعتراضی عظیم بدل گشت. نیک به یاد آوردم آنکه هماره می گفتی روند آزادی خواهی و اصلاحات در این مملکت بی بازگشت است. میلیونها مرد و زن و پیر و جوان ملبس به جامگان سبز، هفته ای بعد  چنان فریادی از سکوت برآوردند که پایه های حکومت استبداد شروع به لرزیدن گرفت. مرد فصل الخطاب که آغازگر پایان خود شده بود از سایه امنش خروج کرد و متقلب بدمست انتخابات در نخستین تریبونش، ملت بزرگ ایران را خس و خاشاک نامید. دوستانت را جملگی دستگیر کردند و صدها بار شکر خدای به جا آوردم که روزهای سخت زندان را تجربه نکردی. تیاتر محاکمه یارانت را ناشیانه کارگردانی کردند و چه کم می دانستند که آزادی خواهان این مرز و بوم در دادگاهی به وسعت ایران محاکمه می شوند چه خوش گفتی نظامی که بر زمین جبر و ستم دانه می کارد، حاصل کین برداشت می کند. .     .  مردم سبز ایران طی هفت ماه اخیر بارها و بارها به  خیابان ها آمدند تا آزادی را فریاد بزنند اما در حیرت و ناباوری پاسخشان را با باتوم و فشنگ و بازداشت های گسترده دادند.  در مجلس ششم بانگ برداشتی که باید خرسند باشیم که در هزاره سوم به سر می بریم.  عصری که به همت انسان جهان چنان کوچک شده است و معرفت چنان گسترده که ندای مظلومان اگر چه به آنها ظلم می شود به گوش همگان می رسد. پدر عزیز تر از جانم. ندای ندای مظلوم را جهانیان شنیدند و دیدند و خون پاک او و سهراب و صدها جوان دیگر نمادی شد از  ایستادگی و آزادگی و شجاعت.  گفته ات برای همیشه بر ذهنم نقش بسته که گردونه تاریخ از جاده تنگ واقعیت عبور می کند. جاده ای که به همت هموطنانمان انتهایش پیروزی و آزادی خواهد بود.  این واگویه را با شعری از شفیعی کدکنی شاعر محبوبت ناتمام رها می کنم:بر درخت زنده بی برگی چه غم/ وای بر احوال برگ بی درخت

تکراری تلخ - سوریه کبیری

گوشی را که برمی دارم، صدای گرم احمدآقا در گوشم می پیچد. نمی دانم چرا برحلاف همیشه که از شنیدن صدایش شاد می شوم، این بار قلبم هری فرو می ریزد. احمدآقا هم برخلاف معمول با عجله سخن می گوید، و می گوید: “جنازه امیر پیدا شده، جان شماها جان رضا!”
خشکم می زند. سرانجام پس از 13 سال انتظار جنازه شهید امیر بورقانی که در دفاع از سرزمین خود جان فدا کرده، وارد ایران شده است.

اما من اینجا در نیویورک هستم. یادم می آید که حاج خانم چقدر چشم براه پسر عزیزش بود. او با صبوری کوه و آرامشی توأم با متانت، همواره بین امید و انتظار به سر می برد. و حالا چشم براهی این مادر سرانجام به پایان رسیده بود، و من درمانده که چگونه باید چنین خبری را به آقا رضا بدهم. مأموریت بسیار سختی از سوی احمدآقا به من محول شده بود.
اما آقا رضا نیز همانگونه که رسم خانواده دریادل بورقانی است، این غم سنگین را با متانت ویژه پذیرفت. در عین حال مانند ما به بخت خود لعنت کرد، که چرا باید در چنین برهه ای در نیویورک باشد.

***

به محض اینکه زنگ تلفن به صدا درمی آید، قلبم هری فرو می ریزد. این بار هم صدا از تهران به گوشم می خورد. صدایی گریان و لرزان که می گوید: “احمد رفت، کمال را دریاب! خیلی سریع و پیش از آنکه فرصت کند تارنماهای خبری و وبلاگ ها را ببیند، او را پیش خودت و بچه ها بیاور.”

و…… زنگ ممتد تلفن که امان نمی دهد. از همه جای دنیا دوستان و آشنایان نگران کمالند.

کمال که همراه سروش از در وارد می شود، می روم به سال 1358 که تازه من و پدرش همکار شده بودیم. انگار خود احمد آقاست، که همان لبخند صمیمی را بر لب دارد. وای که چه بار سنگینی بر دوش دارم! چگونه می توان در هنگام مرگ انسانیت و شرافت از پسرش دلجویی کرد؟ چه دردناک است این تکرار تلخ!

***

نمی دانم چند بار بدون هیچ توفیقی شماره خانه پر از صفای “نظام آباد” را می گیرم. حسابی کلافه شده ام. وقتی سرانجام بوق بریده بریده اشغال جایش را به زنگ می دهد، صدای آقا رضا به گوشم می خورد. اما از پس زمینه، شیون و فریاد بلند است. شگفت رده می شوم. می دانم این صداها نمی تواند متعلق به حاج خانم، دوست نازنینم خانم فاطمه هادی، زهرای عزیز، خواهرهای احمدآقا و… باشد. زیرا آنها نیز مانند احمدآقا تنها شادی را با دیگران قسمت می کنند، و غم را خود در پنهانی می خورند.
نمی دانم باید به آقا رضا چه بگویم. همان آقا رضایی که در آن روز تلخ دیگر، احمدآقا دلجویی از او را به من سپرد. و حالا من چگونه می توانستم در غم از دست رفتن احمدآقا، از آقا رضا دلجویی کنم؟ چه تکرار تلخی!

اما شانس می آورم که خودش پس از شنیدن صدایم می گوید که شیون و فریاد مردم مهربان و قدرشناسی که در خانه جمع شده اند، اجازه نمی دهد که بفهمد من چه می گویم. اما قول می دهد که فاطمه حتما در نخستین فرصت تماس بگیرد. این قول 5 دقیقه بعد عملی می شود. فاطمه می گوید که دارد از اتاق بالا صحبت می کند، تا بتواند در فضایی کم سرو صداتر حرف های مرا بشنود.

من به آن اتاق بالا می روم. اتاقی که گرداگردش را قفسه های کتاب فراگرفته اند. برای رسیدن به این اتاق هم از پله ها یی بالا آمده ام، که دو طرفشان کتاب های فراوانی چیده شده اند. چراکه دیگر در قفسه های پرشمار کتاب جایی وجود ندارد. کتاب هایی که بسیاری از آنها به مناسبت های زیبایی مانند نوروز، به دیگران و از جمله خود من هدیه داده می شدند.

فاطمه می گوید، و من بال بال می زنم. فاطمه زنی با شخصیتی استثنایی و فوق العاده، یار استوار احمدآقا، و مادر شایسته زهرا، کمال الدین و سهام الدین، است. می توانم او را در آن اتاق که بارها و بارها دور هم می نشستیم، مجسم کنم. اما نمی توانم وی را بدون احمدآقا در نظر بیاورم. زیرا همواره این دو را شانه به شانه در کلیه مصائبی دیده ام، که بسیاری از آنها فقط به سبب فاطمه و احمدآقا بودن به آنها تحمیل می شد.

حالا فکر اینکه از این به بعد تمامی آن بار سنگین تنها روی شانه های صبور فاطمه باشد، دلم را به سختی به درد می آورد. بازهم فریادها به راحتی شنیده می شود. فاطمه می گوید خانه مملو از آدم های مهربانی است، که بیشتر آنها را اعضای خانواده، دوستان و نزدیکان نمی شناسند.

***

سه شنبه سیزدهم بهمن/دوم فوریه، دومین سالگرد از دست رفتن زنده یاد احمد بورقانی است. مردی که به حق از جانب ملت ایران و به ویژه اصحاب قلم، لقب یار و معمار توسعه مطبوعات مستقل به خود گرفت و به سبب کوشش هایش در این راه، برای همیشه در تاریخ ایران جاودانه شد.

بورقانی در تمام زندگی شخصی، کاری و اجتماعی خویش، انسانی والا و کم نظیر بود. تک تک کسانی که در دوران مدیریت خبر وی در ایرنا، ریاست دفتر ایرنا در سازمان ملل متحد در نیویورک، معاونت مطبوعاتی و تبلیغاتی وزارت ارشاد، و نمایندگی مجلس حتی یک بار با وی برخورد داشته اند، خاطره ای ویژه از این خصوصیت برجسته را به یاد دارند.

کمااینکه برهه خدمتش در ارشاد، دوران گرامیداشت کرامت اهل قلم از جانب مسئولی بود، که خود انسانی والا محسوب می شد. او در تمام طول تاریخ مطبوعات ایران، نخستین و تنها مسئول رسمی به شمار می رود که در عمل به کارایی اصحاب قلم ایمان داشت. کمااینکه تا جایی که در سمت خویش باقی ماند، تمام امور مربوطه را به خود آنها انتقال داد.
در هنگام نمایندگی مجلس هم دفترش نه تنها به خانه امید موکلین خود، که تمامی مردم ایران تبدیل گشت.

هر چه محبوب پسندد زیباست

باور به ستوه آمد و شتاب لحظه های بی تو
دیده را، غرق تحیر کرد
نسترن پژمرد، لاله خم شد و بهار ناپدید…
حالا اما دوباره ماه، گونۀ آسمان شده است
مسافر همیشگی خاطرات تو

یک سال است که از او جدا افتاده ایم؛ از چشم و چراغ و مایه امید و صفای زندگی مان. 13 بهمن سال گذشته، به غایت سرد بود و گرمای خانه مان را ربود. اکنون یک سال است که بی او صبح را شب می کنیم اما می دانیم که پرنده مردنی نیست و سایۀ بال هایش تا ابد بر سرمان خواهد ماند.
زنده یاد احمد بورقانی که به صواب او را شاعر عرصۀ سیاست و حامی بزرگ مطبوعات نامیده اند از پارسایان بود؛ ردایی از عشق بر تن داشت و تا توانست بانگ آن برداشت، از پیالۀ محبت جرعه ها نوشید و نیوشاند.
باور داریم که او هرگز تمام نمی شود و مصداقی است از: “دو صد گفته چون نیم کردار نیست” اکنون می خواهیم بیشتر از او بگوییم و بشنویم و بیاموزیم و خاطراتش را سبز کنیم و نگاهش را دوره کنیم و برایش بگوییم که چقدر جای خالی اش “امروز ما” را تلخ کرده است.
پس پنج شنبه به وعده ما درود بگویید. از ساعت 15 الی 17 در خانه هنرمندان ایران واقع در خیابان کریم خان، خیابان ایران شهر گرد هم می آییم تا یادش را گرامی داریم و سلام خدای متعال بر او فرستیم. همچنین مراسمی هم روز جمعه در مسجد جامع فاطمیه واقع در خیابان نظام آباد (شهید مدنی)، پشت باشگاه رسالت، خیابان شهید رجب نصیری از ساعت 15:30 الی 17 برگزار می شود. حضور همه دوستان و گرامیان را ارج می نهیم.

خانواده بورقانی

در ستايش ياس-سهام الدین بورقانی

زیر نور مهتاب
سر به میان یاس‌هاي سپيد بردم
زمانه،
تنگ درآغوشم گرفت
در هياهوي عطر دلنوازِ “گل”
به وقت بازي كودكانه برگ با باد
باز هواي “تو” به سرم زد
به صفاي نزديكي و به حجم مهرباني‌ات
***
روزها با سرعت زياد مي روند و من كه به هر سو مي نگرم حضور پدر را از عمق جان احساس مي كنم. با وجود اين، گاهي اندوه چنان چيره مي شود كه مرا ياراي رهايي نيست. واقعيت آنچنان محكم بر ذهن و جانم فرود مي‌آيد كه ناگهان احساس مي كني زير آوار مانده اي. لبخند پدر در خواب و بيداري اما چاره اين لحظه‌هاي بيش از حد سنگين است. احساسي به غايت شيرين است اينكه بتواني طعم ماندگار اين شيريني را با خود داشته باشي و عميقا از آن لذت ببري. نيك مي‌دانيم كه او ماوايي خوش و مامني سبز براي خود اختيار كرده و همين آرام دل است…

نشست مشترک اصحاب مطبوعات با مدیران وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی-منصور ملکی

پیش درآمد :

سال 1377در روزنامه ی« آریا » کار می کردم . دبیر سرویس فرهنگی – هنری بودم . ستونی داشتم با نام « روز …روزنامه » و در این ستون هر روز یادداشت هایی می نوشتم . از این در و آن در .

روز شنبه 7 مهر ماه 77 وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی جلسه ای گذاشته بود با نام :« نشست مشترک اصحاب مطبوعات با مدیران وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی » .

من در آن جلسه حضور داشتم و دو روز بعد ، یعنی دوشنبه 9/ مهر 77 در شماره ی26 روزنامه در آن ستون ( روز …روزنامه )

نوشتم :

بهار آمده یارب چه رهن باده کنم

مرا که جامه ی عیدی قبای عریانی است

آنچه روز شنبه ، در جلسه ی« نشست مشترک اصحاب مطبوعات با مدیران وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی » به عنوان سخنرانی کوتاه مدت از « احمد بورقانی » - معاون مطبوعاتی و تبلیغاتی این وزارت - شنیدم ، نه سخنرانی و خطابه که شعر زیبایی بود ، سخت تأثیر گذار ، زیبا و دلنشین .

نگارنده ی این سطور که کمتر به جلساتی از این گونه پای می گذارد ، چرا که جامه ی عیدش قبای عریانی است به سختی می تواند سخنرانی های مطول و تخصصی را تاب آورد . اما سرشار از « شعر » در برگشت به خانه گام هایی برمی داشت که تخیلی از پرواز بود .

در گفته « بورقانی » نه شعارهای دولتمردان ، که درددلی بود که می بایست به « شعر » نوشته شود . استفاده ی بجا و مناسب از اصطلاحاتی چون « یک سالی است که ما بوریا بافان را به کارگاه حریر بافی راه داده اند » ونیز بهره گیری از کلام «حافظ »، چون : « بدانید ! که به سادگی ترک شاهد و ساغر نخواهیم کرد » یا بازی شیرین جمله سازی هایی چون : « کوشیده ایم آن سان که آن شیخ والامقام خرقه ی خود را رهن خانه خمار کرد » و آن نتیجه گیری شاعرانه : « ما نیز در این طریق چنین کنیم و فکر بدنامی نکنیم و همچنان مرید راه عشق و آزادی باقی بمانیم » وبالاخره آن بیت زیبا که مطلع شعر شفاهی بورقانی بود – که در این یادداشت به عنوان ، عنوان نوشته به کار رفته است – دلیل سرشاری من از شعر و تخیل پرواز است .

به یاد می آورم سالیان پیش را که در رکاب آقای خاتمی ، که آن زمان در پست وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی بود به دوسلدورف آلمان رفته بودم . خاتمی چنان زیبا سخن گفت که بندی از شعر شفاهی اش را به خاطر سپردم . او گفت : « عالمان و فیلسوفان در کنار دریای وجود برای صیادی صدف و ماهی آمده اند ، اما هنرمندان ، موسیقی امواج و آبی دریا را صید می کنند ».

به نظر می رسد خوب نوشتن و مسایل سیاسی را به شعر بیان کردن بدعتی است که خاتمی بنیانگذارش است و یاران او ادامه دهنده راهش .

جلسه روز شنبه با « شعر – سخنرانی » بورقانی آغاز و با « شعر – سخنرانی » مهاجرانی پایان یافت . پس چرا در تمامی ادبیات ایران به دنبال سخن اجتماعی و سیاسی در کلام شاعران نباشیم ؟ چرا تفسیرها ومعانی دیگری را جسنجو می کنیم ؟

کابوس های دردناک دوست داشتنی-کمال الدین بورقانی

بابا سرزنده و شاداب تر از همیشه دو زانو روی زمین نشسته و با بذله گویی شیرینش که حرکات دست آن را همراهی می کند، مرکز ثقل توجهات همگان شده. به یاد نمی آورم که چی می گوید و اینکه در چه جمعی هستیم ولی هر چه هست به قدری خوشمزه تعریف می کند که لحظه ای چشم از او بر نمی دارم. به خاطر ندارم که واقعه یا حادثه ای را اینگونه یافته باشم. گویی حواس پنجگانه در حال اغراق واقعیات با بزرگنمایی هزاران برابر باشند. تک تک کلمات را از قبل از اینکه از دهانش بیرون آیند، می دزدم و بر عمق جانم می نشانم. چنان روح را صیقل می دهند و مسرت انگیز هستند که جستجوی کوتاهی در ذهنم آن را بی سابقه می کند. غلیان هیجان و نشاط چنان سرتاسرم را دربرمی گیرد که تمنایی در اعماق وجودم شعله می کشد تا او را با تمام هستیم در آغوش بگیرم. لحظه ای نمی گذرد که طعم گس و تلخ واقعیت به طرز مهیبی رخ می نمایاند و آرزو به سان خیال پر می کشد. هجوم “احساس از دست دادن برای همیشه”، چنان دردی در اعماق وجودم ایجاد می کند که بدن به رعشه می افتد و بی اختیار سیلاب اشک را از چشمانم سرازیر می کند. به ناگه از خواب بلند می شوم. بالش از اشکهایم خیس شده. خستگی و دلتنگی و احساسات عجیبی که به قلم در نمی آیند برم مستولی شده. لحظاتی بعد دلم سبک تر می شود و دقایقی بعد با آرزوی دوباره دیدنش به خواب می روم.

کابوس های دردناکی که از فرط زنده بودن، تجدید دیدارشان را تمنا می کنم

از: زمــــين به: آســـــمان-زهرا بورقانی

می‌گويند چهل روز است كه از ميان‌مان رفته‌اي؛ ورق‌هاي تقويم، تيك‌تيك ساعت‌ها، صفحات روزنامه‌ها، رفت و آمد آدم‌ها، آخرين روزهاي مناجات خواني‌مان…!
درست مي‌گويند، تو رفته‌اي چــــهـــــل روز است كه رفته‌اي!‌ به قول كمال سفر كرده‌اي نه از آن‌هايي كه مي‌رفتي و زود مي‌آمدي، اين‌دفعه به جايي رفته‌اي كه بازگشتي ندارد ولي منتظر ما هستي، مگر نه؟ دير يا زود مي‌آييم، مطمئنم!

باشيم اين دو روز و به ناچار دير يا زود رفــت بايد مـهــــــمان

چهل مقدس است؛ براي همين چهل شب است تبارك مي‌خوانيم.
چهل بــزرگ اسـت؛ براي همين چهل روز است كه درد مي‌كشيم.
چهل سخت است؛ براي همين چهل شبانه‌روز است كه عادت نكرده‌ايم به نبودنت.

گذاشت ديده يك شهر اشكبار و گذشت نمود خاطر صد جمع را پريشان و رفت

جانم برايت بگويد با اينكه چهل روز است من، سهام و كمال كسي را بابا صدا نكرده‌ايم، روي خوشي را نديده‌ايم، از ته دل نخنديده‌ايم… اما تو در لحظه‌لحظه اين روزهاي تلخ با ما بودي! صبح‌ها با صداي تو از خواب برخاستيم، با نواي خوشت نماز خوانديم، جمعه‌ها با تو املت وي‍ژه درست كرديم، با خاطره‌اي از شيريني تو خنديديم، در گوشه‌گوشه خانه با تو نشستيم، كتاب خوانديم و نوشتيم، براي كوچكترين كارها با تو مشورت كرديم و با شب‌بخير گفتن به تو خوابيديم…
خب اين‌ها همه يعني تــــو هـــســـتي، حضور داري، با مايي،‌ مراقبمان هستي… مـــثـــل هميشه.

دردها كم شود از گفتن و دردي كه مراست از تهي كردن دل مي‌شود افزون چه كنم؟

اعتراف مي‌كنم كه در اين چهل روز نتوانسته‌ام مستقيم به عكست نگاه كنم؛ چون آن‌ موقع است كه باور ِ نبودنت مثل پتكي توي سرم مي‌خورد، زندگي بر سرم هوار مي‌شود، بي‌تاي مي‌كنم، چرا چرا مي‌كنم، حضور برخي آدم‌ها را تاب نمي‌آورم و…
اما من اين‌ها را نمي‌خواهم، من مي‌خواهم هماني باشم كه تو دوست داري، مي‌خواهم صــبـور، مــقـاوم و مــحـكم باشم. مي‌خواهم برايت بهترين دختر دنيا باشم. پس باباي آسماني‌ام برايم دعا كن.

امكان صبر نيست، زسر گيرم اين نفير دل رفت و صبر رفت، خدايا تو دست گير

آقای بورقانی راحت شدی-خزر معصومی*

آقای بورقانی عزیز

امروز روز بدی شد با خبر درگذشت شما. رفتید جزء آن کسانی که دیگر نمی شود بهشان دروغ گفت.

راستش این است که خواستم این نامه را ننویسم. خواستم این روزهایم را از نامه به درگذشتگان نجات دهم. اما دلم چیزهایی گفت که نشد.

آقای بورقانی بغض دارم. نه اشک دارم. چشم های خاطره ام مثل دوربین مستقر در مجلس ششم به چپ و راست حرکت می کند. آن روزها مثل این روزها که نبود. چونان آدم هایی که لابه لای جمعیت دنبال فامیلشان می گردند می گشتیم تا فامیلهامان را میان صندلی های زرشکی مجلس پیدا کنیم و خب پیدا کردن شما از همه راحتتر بود با آن حجم مقبولتان.

مغزم بیشتر از کلمه فرمان اشک می دهد…

این جور وقت ها که می دانید همه جهان پر از نشانه می شود. وگرنه برای چه من باید مجله زندگی مثبت را بگیرم و درست همین امروز بنشینم به خواندنش و پرونده مرگ داشته باشد و جمله ای از برنارد شاو که:

برای بسیاری از ما مرگ دروازه جهنم است. اما نمی دانیم که این دروازه رو به بیرون باز می شود نه به درون.

گرچه به شما با آن صورت خندانتان که مثل مادربزرگ های قصه های استادم بود نمی آمد این دنیای بی اعتدال بد اخلاق را جهنم بدانید اما راحت شدید. آقای بورقانی راحت شدید. از این روزهای پر از دلشوره راحت شدید.

اما بدانید نام شما در هر جای امروز و تاریخ که بیاید ما روزنامه خوان های آواره یاد لطف کم نظیرتان به روزنامه و قلم و صاحب قلم خواهیم افتاد. یاد پشت و پناه خواهیم افتاد. یاد اندیشه خواهیم افتاد و یاد مهربانی.

به خودم می گویم کاش کمی لاغرتر بودید. آن وقت شاید داشتیمتان. اما بعد یادم می آید که راحتی هزینه دارد و رفتن بهانه می خواهد.


پس از شما که هم چاق بودید هم مهربان هم اندیشمند هم پشت و پناه و هم لطیف می خواهم که خداوند عزیز را ببوسید و بهش بگویید هیچ گاه به اندازه ی این زمستان فکر نمی کردم اینقدر از ما آدمیان عصبانی باشد که شروع کند به تند تند محروم کردنمان از لطایفش. بهش بگویید ما بی معرفت تر از این حرفهاییم ، اینجور که جهان را خالی می کند از صاحبان مهر به کلی از یاد می بریم به آسمان نگاه کردن را. بهش بگویید فهمیده ام که به جای این همه عزیز که می گیرد دارد برف تحویلمان می دهد. بهش بگویید قبول نیست. بگویید ما فرق این دو را می فهمیم. بگویید فراموشکار هستیم اما خنگ نه.
مغزم دیگر نه فرمان کلمه می دهد نه دستور اشک…

*بازیگر سینما و تلویزیون

هرچه محبوب پسندد زيباست-سهام الدین بورقانی

بر لبخندهايت كدامين پروانه آشيانه كرده
كه اين‌سان از تو
مدهوش ابدي ساخته است..
آفتاب از گوشه لب تو به معراج مي‌رود
و به سوگواري زلف تو لاله چنين غمين است
اي از تبار بي‌مرگان
براستي «آينه دار حسن دل آراي كيستي؟»
كه اين‌چنين عطر خند‌ه‌هايت هنوز بر جانمان مي‌نشيند و گرماي دستت بر سر ما
كاش مي‌گفتي
عمر گل كوتاه و سرو تا بهار دگر در خواب است
اما باكي نيست، خيالي و اندوهي هم
تو هستي، آسمان، آفتاب و نيز پنجره
و عالمي نيكي كه ميراثمان
گذاشتي و رفتي…

ديدارش مرهم دل‌هاي رنجور و نوميد بود. در زمانه شهرت و روزگار قدرت در صفاي نيت كوشيد و قرب خداي را طلبيد. نه زهد فروخت و نه بر اين و آن خروشيد و با دلي خونين، لب خندان آورد. نه بر منبر تكبر تكيه زد و نه از ريسمان تبختر بالا رفت. دنيا برايش تنگ بود و از همه‌ تعلقاتش آزاد و از اين رو بود كه آسوده پشت پا به اين عالم زد و بر‌ آن شوريد.
دلداري داد و ياري رساند و محبت كرد و در دل‌ها جاي گرفت. كوچك و بزرگ در مرگش گريستند. پس از 48 سال عمر كوتاه، اما پر ثمر و پر مرارت از ميانمان رفت تا از ملائك سر و پر درآورد.
چهل روز پيش دست سخاوت وسايه امن و گسترده «احمد» براي هميشه از ما گرفته شد. روزها به قامت سال درآمدند و سنگيني و سردي‌شان بر صورت‌مان سيلي زد. اما مرگ او ترجمان ديگري از حيات بود و نشان داد او را پاياني نيست. محضر خوش، شيريني و مهرباني، رفاقت، نجابت، ادب، فروتني و صميميتش در ميان ماست. باور هجرت پر‌شتابش دشوارمان مي‌آيد و هنوز مبهوتيم. اينك اما بر وصال با شكوهش غبطه مي‌خوريم و بر او دوصد درود مي‌فرستيم.

لبخندي از پس دردها-علي دهباشي

و اين بار دست مرگ بر قامت كسي كشيده شده كه نبودنش همواره ناباوري خواهد بود بر دل خانواده و دوستانش و نيز خانوادة بزرگ مطبوعات .
وقتي آن شب خبر درگذشت احمد بورقاني را شنيدم ، تصور كردم يا شايد هم دلم خواست تصور كنم كه اشتباه شنيده ام يا اشتباه خوانده اند، شايد فقط ايستي قلبي بوده و او را به بيمارستان برده اند. اما هيهات كه نه اشتباه شنيده بودم و نه اشتباه خوانده بودند.
صبح همان روز مقالة او را كه براي چاپ در بخاراي 64 حروفچيني شده بود مي خواندم و حالا چه بگويم ، چه بنويسم كه گاه نوشتن و حرف زدن از دوستي كه ديگر نيست چنين دشوار مي شود . بي شك همه مي دانيم او كه آنقدر دل نگران مطبوعات بود و در فكر حفظ حرمت آن و هر آنچه در توان داشت به كار مي برد ( چه آن گاه كه سمتي داشت و چه آن وقت كه بي سمت شده بود ) تا از اهل مطبوعات حمايت كند فقط به پاس حرمت قلم بود و آنچه قلم مي نگارد .
بسيار نيستند و مي توان گفت اندكند كساني كه با باورهايشان زندگي مي كنند ، براي آنچه كه مي گويند حرمت قائلند و بين حرف و عمل فاصله اي نمي بينند. و براي كساني از اين دست ، وقتي مي بينند باورهايشان به تاراج مي رود و با اتهام هاي كاذب از درون ويرانشان مي كنند ، زندگي كابوسي مي شود و اين جهان محبسي تنگ و بي مقدار كه جز ترك آن راهي نمي بينند. بي گمان يكي از اين نادران روزگار ، احمد بورقاني بود . از همين رو امروز كه ديگر ميان ما نيست نبودش را بيش از گذشته حس مي كنيم .
اما مگر مي توان او را از ياد برد ، بردباري اش ، شكيبايي اش ، لبخندي را كه در پس آن بي ترديد هزاران درد و رنج از اين همه نامردمي روزگار نهفته بود . جز اندوه و تأسف بر دل و جان حرف ديگري نمي توان زد. يادش و چراغ باورهايش هميشه در دلمان زنده باشد . فرصتي ديگر بايد تا از آنچه كه براي بخارا كرد بگويم .