Wordpress Themes

گفت و گو با رضا تهراني، رفيق شفيق احمد بورقاني

رضا تهراني سابقه مديرمسوولي نشريه مهم و تاثيرگذاري همچون <كيان> را در كارنامه خود دارد و از چهره‌هاي شاخص روشنفكري ديني به شمار مي‌رود كه در طول سالياني كه <كيان> منتشر مي‌شد توانست برجسته‌ترين اعضاي نحله روشنفكران ديني را در مطبوعات ايران گردهم آورد. با رضا تهراني درباره يكي از صميمي‌ترين دوستانش، احمد بورقاني در عصر يك روز پايان سال به گفت‌وگو نشستيم.

اگر بخواهيد به‌عنوان يكي از دوستان نزديك آقاي بورقاني تعريفي از ايشان ارائه كنيد، ايشان را با چه ويژگي‌اي تعريف مي‌كنيد؟ ‌

خيلي ساده مي‌گويم مردي كه من شخصا در اخلا‌ق و سلا‌مت به او نمره بيست مي‌دهم و اين نمره بيست يعني از همه نظر بيست. شايد نكته‌اي باشد كه خيلي از دوستان به عنوان نكته طنز احمدآقا از آن ياد مي‌كنند و من هم آن را نكته منفي نمي‌دانم و اسمش را هم گذاشته‌ام <زبان كلا‌نتري> يا <زبان درشت> احمدآقا. اين زبان هم بسيار خوشمزه بود و هم هيچگونه كينه‌اي در خود نداشت.

در خاطراتي كه درباره آقاي بورقاني نقل مي‌شود <طنز> هميشه به‌عنوان يك ويژگي برجسته حضور دارد.

بله البته. طنز يك ويژگي جدي در احمدآقا بود اما ايشان ويژگي‌هاي خيلي جدي‌تري هم داشت. مثل سلا‌مت اقتصادي يا سلا‌مت گفتاري‌اش و يا مواظبتي كه هميشه داشت تا مبادا كلا‌مش باعث شود ميان دو نفر فاصله و نقار به وجود بيايد. ويژگي‌هاي ديگر از جمله تعهد كاري‌اي كه ايشان داشت يا تعهدش به منافع ملي كه خيلي ويژگي بزرگي بود. البته احمدآقا زبان به شدت طنازي داشت و خيلي خوش‌سخن بود اما اينها نمك قضايا است و حاشيه است. ايران، توسعه و پيشرفت ايران، همان‌طور كه در دوره‌‌هاي مختلف هم نشان داد برايش مساله بسيار جدي‌اي بود. مي‌توانم بگويم كه اخلا‌ق هم يكي از مهم‌ترين ويژگي‌هاي جدي احمدآقا بود. اما خب طنزش هم نمك قضايا بود…

احمدآقا در جمع شما هم مثل ساير مناسباتي كه داشتند نقش محوري و مركزي داشتند؟ ‌

ترجيح مي‌دهم اين تعبير را به كار نبرم.من چيزي به نظرم مي‌رسد درباره احمدآقا كه كمتر ديدم دوستان ديگر به آن توجه كرده باشند.احمد يك خصوصيت عجيبي داشت كه هر كس كه با او دوست بود گمان مي‌كرد كه احمد‌اقا با او از همه بيشتر رفيق و صميمي‌است. اين نشانه صميميت اين مرد بود. احمدآقا ضمن اينكه با همه خيلي روابط خوبي داشت بسيار مواظبت مي‌كرد كه اگر احتمالا‌ بين دو نفر زمينه‌هاي منفي هست آن را عوض و به زمينه‌هاي مثبت تبديل كند. هميشه خاطرم هست كه به شدت در نقل‌قول‌هايش مراقب بود و همين طوري و از سر شلختگي و بي‌دقتي نقل قولي نمي گفت. احمدآقا حواسش بود كه هر چيزي را هر جا نبايد گفت. ولو اينكه درست باشد اما اگر تشخيص مي‌داد كه نقل قولي به موقع و لا‌زم است آن را دقيق و به قول ما مطبوعاتي‌ها داخل گيومه ذكر مي‌كرد.

شما اصلا‌ چطور با هم دوست شديد و چطور اين دوستي ادامه پيدا كرد؟ ‌

من از سال 1360 يا شايد هم 61 عضو شوراي سردبيري روزنامه كيهان بودم و با احمدآقا هم به ضرورت كار حرفه‌اي كه در آن زمان هماهنگي درباره اخبار جنگ بود آشنا شدم. احمد آقا آن موقع سردبير خبرسياسي خبرگزاري جمهوري اسلا‌مي و عضو ستاد تبليغات جنگ بود. آن موقع ما يك سه تفنگدار در كيهان بوديم و آنها هم يك سه تفنگدار ديگر در خبرگزاري بودند. در كيهان من بودم و آقاي خانيكي و آقاي دكتر مسعود غفاريو در خبرگزاري هم آقاي بورقاني بود و مرحوم آقا مسعود شجاعي بود كه خدا رحمتش كند و آقا مهدي هراتي كه آقاي شجاعي در پاكستان و در جريان پوشش خبري سفر رياست جمهوري در سال 1364 به اين كشور، تصادف كردند و كشته شدند.به هرحال ما بايد خبرهاي جنگ را هم سريع و هم درست منتقل مي‌كرديم و ضمنا بايد به منافع ملي هم توجه مي‌كرديم كه طوري خبر ندهيم كه فضاي منفي رواني ايجاد شود و در همين چارچوب ما با احمد آقا رفيق شديم. اين رفاقت بعدها دامنه دراز پيدا كرد و سال‌هاي سال تا روز آخري كه ايشان چشم از دنيا بست ميانمان دوستي بود.همين حالا‌ هم حضور ايشان همچنان در محفل و منزل ماهست.

تغييرات و تحولا‌تي كه ايشان به لحاظ شغلي پشت‌سر مي‌گذاشتند در دوستي‌تان تاثيري نداشت؟ ‌

ممكن بود در يك دوره‌هايي فرصت ايشان تنگ‌تر باشد و زمان كمتري داشته باشند كه خب اين قصه ديگري است اما ايشان نه اينكه با من بلكه با تمام دوستانشان هميشه بر همان منوال دوستي بود. اصلا‌ مدل احمدآقا اين بود. مدل اين آدم اين نبود كه درگير موقعيت بشود. به نظر من احمد آقا روي خودش سوار بود. بنابراين ميز و صندلي نمي‌توانست سوار او بشود. همه جا و در هر شرايطي همين بود.در مجلس، در خبرگزاري، در وزارتخانه. ايشان آن دوران هم كه در مجلس بود بساط ناهار ظهر پنجشنبه‌اش با دوستان هميشه به راه بود. ظهر پنجشنبه كه مي‌شد ايشان هميشه ناهار مي‌گرفت و دوستان همه جمع مي‌شدند. آن موقع هم كه ايران نبود كه خب نبود اما وقتي كه برگشت، ناهار پنجشنبه‌ها هميشه برپا بود. دوستان مي‌آمدند، ناهار مي‌خوردند، مي‌خنديدند، دور هم مي‌نشستند، مشورتشان را مي دادند و مي‌گرفتند، گپ مي‌زدند و احتمالا‌ كتابي هم مثل من از ايشان كش مي‌رفتند و يا علي. بنابراين احمد آقايي كه در مجلس بود همان احمد آقايي بود كه در خبرگزاري بود بعد از مجلس هم كه به او جفا كردند و همين آقايان نهاد رياست‌جمهوري كه حقوقش را قطع كردند ايشان نه از آنها دلگير شد نه نظرش نسبت به آنها عوض شد و نه عصباني شد…حالش همان بود كه بود.

اين ماجراها ايشان را افسرده و سرخورده نكرده بود؟ ‌

البته من اين حس خستگي را بخصوص اين اواخر در احمد مي‌ديدم.چون در حقش به سفارش جفا شده بود. دستگاه قضايي ما ايشان را به سفارش اذيت كرد و جالب است بدانيد كه حقوق آقاي بورقاني را از اول سال 1386 قطع كردند وحكم دادگاهشان را در شهريور دادند. به چه مناسبت ايشان را محروم كردند؟ به دليل اينكه چرا مثلا‌ از اين بخش وزارت ارشاد به بخش ديگر وزارت ارشاد حقوق داده شده است؟ ايشان مي‌گفت اين سنتي است كه قبل از من بوده. بعد از من هم بوده. من كه كار خلا‌في نكردم. آقايان هم مي‌گفتند نه ما با قبل و بعد كاري نداريم. ما با شما كار داريم. يعني فقط مامورايشان بودند و خب ايشان هم مكدر مي‌شد اما اخلا‌ق احمدآقا آنقدر والا‌ بود كه نسبت به هيچ كس كينه نداشت. همين قدر به شما بگويم كه ايشان در يك جمع دوستانه گفته بود منفورترين آدم نزد من يكي از افرادي است كه به مطبوعات خيلي ضربه زده اما الا‌ن حتي سر سوزني از او كينه ندارم. اين اخلا‌ق احمدآقا بود. ‌

درباره خوش‌خوراك بودن آقاي بورقاني هم ماجراهاي بامزه‌‌اي نقل مي‌شود. شما هم خاطره‌اي داريد در اين زمينه؟ ‌

(مي‌خندد) بله احمد آقا خيلي خوش‌خوراك بود.خيلي قشنگ غذا مي‌خورد. مثلا‌ سفري كه ما با هم آمريكا بوديم تصميم به خريدن هندوانه گرفتيم. آنجا هم كه خب هندوانه را برشي مي‌فروشند. ما هم كه فرهنگمان قبول نمي‌كند كه برويم چهار تا برش هندوانه بخريم. ما ده نفر بوديم در هتل و رفتيم يك هندوانه درسته خريديم. من هم با احمد آقا در يك اتاق بوديم چون كس ديگري حاضر نشده بود با ايشان در يك اتاق باشد !

چرا؟ ‌

(مي‌خندد و سر تكان مي‌دهد) براي اينكه احمد آقا آن موقع مختصري اهل خر و پف بود و خر و پفش هم به تدريج در طول شب اوج مي‌گرفت. ما هم از ايشان فيلم گرفته بوديم و نشانش داديم كه قاه قاه مي‌خنديد…خدا رحمتش كند. خلا‌صه ما يك هندوانه خرديم و آورديم هتل.من و احمد آقا نشسته بوديم و من هم از باب طنز اداي هندوانه فروش‌هاي قديم تهران را درآوردم و يك گل هندوانه از وسطش بيرون آوردم و دادم خدمت احمدآقا.احمدآقا همبا دست‌هاي تپل‌اش و هندوانه را گرفت و كم كم تا مچش رفته بود توي هندوانه.اين خاطره براي من خيلي شيرين است.اصلا‌ احمدآقا خوشگل غذا مي‌خورد وخيلي هم در بند آداب و ترتيب و تجمل نبود. ‌

يك دوره‌اي هم آقاي بورقاني مثل‌اينكه رژيم گرفته بودند و ظاهرا در همين زمينه هم كلي طنزپردازي شده؟

بله. احمدآقا ناراحتي قلبي داشت و يك بار رفت بيمارستان قلب و بعد از عمل، دكتر به ايشان رژيم داده بودند. يك روز ديدم كه احمد آمده و كيسه فريزر دستش است كه يك دانه گردو و چهار تا دانه بادام و كشمش و فندق توي آن است.گفتم احمد آقا اين چيست؟ اگر هم قرار باشد رژيم بگيريم ديگر با چهار تا دانه بادام و گردو كه نمي‌شود، بخور و بمير بهتر از نخور و ببين است. خب از اين شوخي‌ها با هم داشتيم ديگر. اما ايشان به رژيمش مقيد شده بود. البته گاهي در محفل دوستانه رژيمش را نيز رها هم مي‌كرد.

دو هفته پيش از درگذشتش در جلسه‌اي بوديم همه با هم كه خانم يكي از دوستان (صاحبخانه ) برايمان ظرف بستني و ژله و ميوه آوردند و احمد آقا هم شروع كرد به خوردن و حالا‌ مدام هم تكرار مي‌كرد كه: <‌اي بابا ! اين كه براي من خوب نيست>، يك قاشق خودش مي‌خورد و دو تا قاشق براي من مي‌ريخت.مدام هم تكرار مي‌كرد كه اين براي من زهر هلا‌ل است و نبايد بخورم و ميل مي فرمودند و مي خنديدند.

ايشان معمولا‌ طرف مشورت همه دوستان هم بودند ديگر؟ ‌

بله. تقريبا براي همه طرف مشورت بود. طرف امين مشورت براي گرايش‌هاي گوناگون داخل جريان اصلا‌حات احمد آقا بود. يعني ايشان امين ما بود كه به جاي خودش، امين بسياري از شخصيت‌هاي سياسي هم بود. آقاي بورقاني مي‌دانيد كه به حسب ظاهر وضع مالي بسيار معمولي‌اي داشت. با اين وجود در مجلس، ايشان جزو هفت نماينده‌اي بودند كه حاضر نشدند ماشين بگيرند.ايشان حاضر نشد اجاره خانه از مجلس بگيرد يا به عنوان محافظ يا رئيس دفتر حقوق استخدام كسي را دريافت كند.فقط همان حقوق نمايندگي را مي‌گرفت و از حواشي اين كار هيچ چيز نمي‌پذيرفت. تازه همان را هم مي‌داد مي‌رفت.من خاطره‌هاي متعددي دارم كه احمدآقا همين طوري هر پولي كه به دستش مي‌آمد را مي‌بخشيد. بعد از فوتش يكي از دوستان مشتركمان احمد آقا را خواب ديده بود كه نگران يك عده بي سرپرست بوده كه به آنها كمك مي‌كرده است. اين دوستمان مي‌خواست مسئوليت كمك به اين عده را بعد از احمد آقا بر عهده بگيرد. با خانم ايشان تماس گرفتيم و خانم هم گفتند اتفاقا سوال خود من هم اين بود كه اينها را چه كنيم؟ خب اين قصه را من هم نمي‌دانستم.كس ديگري هم نمي‌دانست تا اين دوستمان خواب ديد.آخرين نامه‌اي كه احمد بورقاني در اين دار فاني امضا كرده است نامه‌پايان كار يك كاتولوگ است كه براي سراي سالمندان كهريزك تهيه كرده بود.انواع و اقسام اين جور كارهاي خيريه كه اصلا‌ در حسابي نمي‌آيد را احمد آقا انجام مي‌داد. از طرفي روابط را هم سعي مي‌‌كرد بازسازي كند. دعوايي اگر بين دو نفر بود براي فيصله دادنش تلا‌ش مي‌كرد و حتي مبلغ مورد اختلا‌ف را هم خودش مي‌پرداخت. بعدا هم كه طرف مي‌آمد براي پرداختن مبلغ قبول نمي‌كرد و مي‌گفت؛ نه من اين مبلغ را نيت كرده بودم كه بدهم.از اين نوع كارها بي‌اندازه در كارنامه ايشان زياد است.

مرگ اين دوست كمياب بايد خيلي سخت باشد. ‌

من ديگر نسبت به مرگ انس دارم. قديم‌ها از مرگ مي‌ترسيدم اما حالا‌ خيلي وقت است كه اصلا‌ مرگ را چيز بدي نمي‌دانم. فقط آن را از حالي به حالي ديگر رسيدن مي‌دانم. از يك نشئه به نشئه ديگر مي‌رويم. بنابراين با اين تفكر حتي با كسي كه مي‌‌ميرد امكان ارتباط وجود دارد و اين طور نيست كه همه چيز تمام شود. بنابراين از مرگ كسي از جمله عزيزان با وجود سخت بودنش اما خيلي رنج نمي‌برم و صبر و تحملم بسيار بالا‌ رفته. اما رفتن احمد آقا خيلي خيلي اثر داشت. (سكوت مي‌كند. انگار حرف‌هايي هست كه ديگر نمي‌تواند بگويد.)

چهل روز بعد؛ بورقاني ها از <احمد بورقاني> مي گويند؛ حضورش پررنگ تر شده است-روزنامه اعتماد ملی

<زند گي را فرصتي آن قدر نيست كه در آيينه به قدمت خويش بنگرد يا از لبخنده و اشك، يكي را سنجيده گزين كند> اما انگار در همين فرصت كوتاه و جانكاه هم مي توان چنان عاشقانه زيست كه جاودانگي رازش را با تو در ميان بگذارد. در كوچه پس كوچه هاي قديمي نظام آباد، خانه اي هست كه اين روزها در و ديوارهايش را با پارچه هاي سياه پوشانده اند.

خانواده بورقاني در غم از دست دادن احمد بورقاني سياه پوشيده اند. عزادارند اما با روي خوش و مهرباني ميهمان مي پذيرند و چنان صميمي و يكدل از روزگار شيرينشان با همسر و پدري كه امروز چهل روز از مرگ نابهنگامش مي گذرد حرف مي زنند كه گويي هرگز از ميانشان نرفته و مرگ، پايان ماجراي آنها نبوده. انگار كه مرگ، اسم كوچك زندگي است كه آنها اينچنين آرام و صبور بر زبان مي آورندش. فاطمه هادي و سه فرزندش، زهرا، كمال الدين و سهام الدين در اتاق ساده و فروتن پذيرايي نشسته اند. عكس احمد بورقاني در قابي بزرگ بالاي سرشان است و در حاشيه آن نوشته شده: <عاش سعيدا و مات سعيدا.> دور تا دور اتاق را رديف كتاب هايي گرفته اند كه يادداشت ها و نشان هاي پدر خانه را در خود دارند. قرار است از احمد بورقاني بگوييم و سخت است كه خانواده اي تااين حد دلبسته هم سرزخمي كه هنوز خونابه چكان است را باز كنند اما بورقاني ها حقيقتا بازماندگان خلفي براي احمد بورقاني هستند كه يكسره طنازي و شيريني و < شعبده باز لبخند در شب كلاه درد > بود. اين خانه مردي را از دست داده كه همه را مجاب مي كند بيش از آنكه از مرگش سخن بگويند از زندگي اش ياد كنند و خاطرات خوب با او بودن و از همين جاست كه گفت و گوي مفصل ما به جاي آنكه به رسم كليشه مرسوم اندوهناك باشد، طربناك از آب در مي آيد.

***********

برادران با هم تعارف مي كنند. سهام به كمال : تو شروع كن.

كمال الدين : نخير شما بفرماييد…كارهاي سخت را به من پاس ندهيد.

( همه مي خندند )

سهام الدين : مامان شما نمي خواهيد شروع كنيد؟

فاطمه هادي: من كه اصلاقرار نبود زياد حرفي بزنم. چقدر جنستان خراب است شماها.

كمال الدين : باشد من فداكاري مي كنم و شروع مي كنم و براي شروع هم از يادداشت آقاي كاشي استفاده مي كنم كه درباره پدرم گفته بود آقاي بورقاني فراتر از قاعده فهم من بود چون در داد و ستدهاي اين دنيا نمي گنجيد و واقعا هم بابا همين طور بود. هميشه بيشتر در جهت منافع ديگران حركت مي كرد تا خودش. چه در خانواده و چه در رابطه با ديگران. اصلاتعاملي كه با اطرافيانش داشت چه در حوزه سياست، چه با مردم و چه با دوستانش هميشه با همين قاعده و مستثني از قواعد داد و ستدي معمول بود كه مي گويند خب اگر تو كاري براي كسي مي كني انتظار داري كه ديگران هم كاري برايت بكنند يا بالعكس. براي هر كس هر كاري كه مي كرد چه بزرگ و چه كوچك هيچ توقع متقابلي از او نداشت و اين به نظرم مهم ترين ويژگي بابا بود….. خب مامان حالاشما ادامه بده.

فاطمه هادي : احمد به نظرم در سه كلمه عشق و ايثار و ازخودگذشتگي خلاصه مي شد. اين رفتار را هم با همه يكسان داشت، از دوست و همسر و همسايه گرفته تا اهل فاميل. ( سكوت مي كند و نمي تواند ادامه دهد. سهام به كمكش مي آيد)

سهام الدين : احمد بورقاني صفاتي داشت كه جمع شدن همه شان با هم در يك آدم كمي عجيب به نظر مي رسد. اما در اين ميان <اهل مدارا بودن > پدرم يكي از مهم ترين ويژگي هاي او بود و اين را در رفتار و تعامل فردي و جمعي اش به وضوح مي شد پي گرفت. اين آدم آنقدر ويژگي هاي خاصي داشت كه ما كه خانواده اش بوديم؛ من و كمال و زهرا و مادرم، هميشه خودمان هم درباره اش بحث مي كرديم. راستش خودمان هم خيلي چيزهايش را نمي فهميديم چون رفتار و سبك زندگي اين آدم در هيچ دو دو تا چهارتايي نمي گنجيد و اصلابا منطق زمانه ما جور درنمي آمد. به قول آقاي جلايي پور با <حاشيه نشين ها> ارتباط خيلي خوبي برقرار مي كرد. بارها تكرار شده بود كه مثلادر خيابان با هم مي رفتيم و بابا ميوه براي خانه خريده بود؛ مثلاكارگري را مي ديديم كه توي گرما دارد سر ساختمان كار مي كند. بابا چند تا ميوه درمي آورد و به كارگر مي داد. اوهم تعجب مي كرد و نمي فهميد چرا اين آدم دارد اين كار را مي كند. نه اينكه خيلي كار بزرگي باشد اما غيرمعمول بود. اين همه تلاش اش براي خوشحال كردن ديگران آن هم در اين دنياي ما غيرمعمول بود. مي گفت: <نمي داني حالاچقدر اين كارگر حال مي كند كه همين ميوه كوچك را به او داديم.> مي گفت با همين كارهاي كوچك مي توان حتي براي يك كارگر معمولي خوشحالي به ارمغان آورد. احمد بورقاني همان قدر كه با يك هم محلي قديمي دوست بود و با او رفاقت مي كرد از طرف ديگر با يك سياستمدار خيلي خشك و جدي هم ممكن بود صميمي باشد و بدون هيچ مرزبندي اي بگويد و بخندد. پدرم آدم خشكي نبود. از زندگي لذت مي برد.

زهرا : علاوه بر اينكه پدرم بهترين < بابا > بود بهترين <دوست> هم بود يعني تمام حرف هايي را كه خيلي راحت با دوستانم مي گفتم به راحتي مي توانستم با پدرم هم مطرح كنم يا هر وقت حتي كوچك ترين كاري كه داشتم اگر به او مراجعه مي كردم غيرممكن بود كه <نه > بگويد. ( گريه اش مي گيرد.) از كوچك ترين بحث درسي گرفته تا بحث هاي روز و سياسي و ساده ترين بحث هايي كه مثلاآدم بيشتر آنها را با دوستانش مطرح مي كند من با پدرم مطرح مي كردم. در همان مدت زمان كوتاهي كه من را تا دانشگاه مي رساند كلي با هم بحث مي كرديم. از استادانم مي پرسيد و اينكه در ترم جديد قرار است چه كنم و چه برنامه اي داشته باشم. درباره درس ها با هم حرف مي زديم و چون خودش هم خيلي به ادبيات علاقه داشت درباره رشته تحصيلي من خيلي علاقه نشان مي داد. هميشه توصيه مي كرد كه كلاس دكتر شفيعي را از دست ندهم. يكي از آرزوهايش اين بود كه بيايد سر كلاس دكتر شفيعي كدكني.

شما ادبيات خواند ه ايد؟

بله.

هم رشته ايم پس.

كمال الدين: شايد حرف زهرا اشاره داشته باشد به اين هنر پدرم كه مي توانست در زمان خيلي كوتاهي خود دروني اش را عرضه كند و راه را هم باز مي كرد تا تو هم درونت را عرضه كني. لازم نبود حاشيه بروي يا مقدمه بچيني براي گفتن حرف هايت.حرف آخر را اول مي ز د تا تو راحت شوي. از روي رفاقت با ما رفتار مي كرد و رفاقتش هم عميقا منطقي و واقعي بود. بدون اغراق مي توانم بگويم حرف هايي بود كه من حتي به دوستم هم نمي توانستم بگويم اما خيلي راحت با بابا آنها را در ميان مي گذاشتم.

سهام الدين: مدام از وجهه پدر بودنش مي كاست و بيشتر رفيق بودنش را براي ما متجلي مي كرد. براي همين وقتي كه مي نشستي تا با او حرف بزني ديگر در ذهنت محاسبه نمي كردي كه اين آدم پدر توست؛ رفيقت بود. يادم مي آيد روزگاري كه ما تازه وارد سن بلوغ شده بوديم ناگهان حرفي مي زد كه ما باورمان نمي شد كه او اين حرف را گفته. بعد هم خيلي خونسرد و عادي مي گفت: <خب مگر چه اشكالي دارد؟ ما هم بله>!!

به اين ترتيب خيلي لطيف و نرم و بدون اينكه تو خودت هم متوجه بشوي كه دارد چه مي كند فضاي تو را طوري تغيير مي داد كه احساس كني او هم با حس و حال تازه تو آشنا است و مي تواني به عنوان يك رفيق خوب رويش حساب كني.خيلي وقت ها ما حتي در نوع خطاب كردنمان نسبت به پدرمان شوخي و مزاح مي كرديم. خيلي وقت ها به اسم كوچك صدايش مي كرديم.مي گفتيم: <سيد>، <احمد>، <حاجي>،

<احمد آقا> و خودش هم هميشه همين طور با ما مراوده مي كرده و مثلامي گفت: <ميرزا سهام.>

از ابزار شوخي و مزاح به بهترين شكل ممكن و به جاي خود استفاده مي كرد. هيچ وقت هم زياده روي نمي كرد كه طرف مقابل از حد خودش خارج شود و همين باعث مي شد كه تو هر وقت هر مشكلي در هر زمينه اي داشتي پيش از هر كس ديگر، پيش از هر دوست ديگر به ياد او بيفتي. همان طور كه روي رفيقت حساب مي كني. همان طور كه مثلابه رفيقت مي گويي بيا برويم قدم بزنيم من هم از پدرم مي خواستم با هم قدم بزنيم و مثلادرباره فلان كتاب با هم بحث كنيم. واقعا هم مهم نبود كه موضوع كتاب چيست و چقدر با طرز فكر پدرم هماهنگ است. صرف اين قدم زدن و اين بحث كردن درباره يك كتاب بهانه اي مي شد كه درباره خيلي چيزهاي ديگر هم با هم حرف بزنيم. گاهي مشكلاتي پيش مي آمد كه واقعا از خودت مي پرسيدي من با كدام يك از رفقايم مي توانم اين مشكل را در ميان بگذارم كه هم خالي بشوم و هم اينكه شايد چاره اي براي دردم پيدا كنم. اما به هر كس كه فكر مي كردم اول و آخرش به بابا مي رسيدم و مي دانستم كه اگر با او چيزي را در ميان بگذارم قطعا يك جوري قانعم مي كرد.

كمال الدين: سيستم اقناعي پدرم اصلاچيز عجيبي بود. هميشه خيلي درست و دقيق استدلال مي كرد و هميشه مي شد روي او حساب كرد.

كمال الدين: اين ويژگي هاي بابا البته فقط در مورد خانواده اش نبود. بلكه با همه همين طور بود. من البته نه روزنامه نگاري كار كردم و نه در جمع هايي كه مثلاسهام بوده حضور داشته ام. اما بعد از مرگ بابا كه يادداشت هاي دوستان و آشنايان را درباره اش خواندم، ديدم كه بابا فقط با ما اين طور نبوده بلكه ما هم به عنوان خانواده او تنها سهمي از اين روش و رفتار و منش پدر را داشته ايم. خيلي هاي ديگر هم همين روابط را با پدرم داشته اند و دقيقا به اندازه وقتي كه به ما اختصاص مي داده براي ديگران هم مي گذاشته است. در فاميل هم همين طور بود درباره همه چيز همه اهل فاميل با پدرم مشورت مي كردند. محور بودنش همه جا حفظ شده بود.

سهام الدين: موقع تشييع پيكر احمد بورقاني، گروه هاي مختلفي را مي ديدم كه دسته دسته ايستاده بودند و با وجود اينكه گروه ها ربط چنداني به هم نداشتند اما همه با او دوست بودند و همه مي گفتند كه محور رفاقت و حلقه وصلمان احمد بورقاني بود. خيلي ها مي گفتند تمام لطف جلسات ما حضور احمد بورقاني بود، ما بعد از مرگ پدرم با آدم هايي رو به رو شديم كه اصلاتصورش را هم نداشتيم كه طرف مشورتشان پدرم بوده باشد اما اينها مي آمدند و مي گفتند كه بله ما مشاورمان را از دست داديم.

فاطمه هادي: اين روابط را احمد با خانواده خودش هم داشت. حتي با پدرشان. پدرش هر وقت هر كاري مي خواستند انجام بدهند و نياز به مشاوره داشتند حتما با احمد در ميان مي گذاشتند با وجود اينكه دو تا دختر بزرگتر و داماد داشتند اما حرف آخر را بايد حتما از احمد مي شنيدند.

زندگي در كنار چنين مردي قطعا هم خيلي مي تواند اطمينان بخش باشد و هم ممكن است آدم احساس كند كه در سايه اين همه كمال چنين مردي قرار گيرد…

فاطمه هادي : راستش مي ترسم نتوانم آنطور كه بايد و شايد آن چيزي را كه شايسته است بگويم.من خيلي هم اهل مطالعه نيستم البته ايشان مرا خيلي مجبور به مطالعه مي كرد هميشه مي گفت اگر بيايم ببينم غذايي روي گاز نيست اصلاناراحت نمي شوم - با اينكه خيلي هم آدم شكمويي بود. ( همه مي خندند- ) و اگر ببينم كتابي دستت هست و داري مطالعه مي كني برايم لذت بخش تر است. هميشه حرفش اين بود كه مطالعه كن و از بحث روز دور نباش. مي گفت رمان هاي روز را بخوان و در جريان اخبار روز باش. من هم كه هميشه از اخبار و سياست بيزار بودم و هستم و براي همين هم دوران معاونت مطبوعاتي آقاي بورقاني سخت ترين دوران زندگي ما بود. مشغله كاري ايشان در آن دوران خيلي زياد بود و بچه ها هم در سن بلوغ بودند و بيشتر از معمول به ايشان احتياج داشتند و خب بالاخره دو پسر پشت سر هم بودند كه مشكلات خاص خود را داشتند. من گاهي انتقاد مي كردم كه احمد تو داري بچه ها را فنا مي كني و او هم هميشه مي گفت دارم براي بچه هاي همه كشورم كار مي كنم.

سهام الدين : البته اين استدلال را مي كرد اما خب در ميان آن همه مشغله هم باز هواي ما را به روش خودش داشت.

فاطمه هادي: بله البته. مثلااز وقتي كه بچه ها تنها هفت، هشت سال داشتند ما سعي مي كرديم هفته اي يك بار يا ماهي يك بار جلسه ميزگرد خانوادگي داشته باشيم.در اين جلسات هر كس هر انتقاد و گلايه اي كه داشت مطرح مي كرد و فضاي خيلي خوبي براي آموزش بچه ها بود.

زهرا : بله خيلي خيلي خوب بود. اولش كه به جاي اين جلسات صندوق انتقادات و پيشنهادات داشتيم.

فاطمه هادي: بله صندوقي درست كرده بوديم و قرار بر اين بود كه هر كس هرانتقاد و پيشنهادي نسبت به بقيه اعضاي خانواده دارد آن را بنويسد و بدون اسم بيندازد داخل صندوق و مثلااگر بچه ها خجالت مي كشند كه گلايه شان را بگويند آن را بدون نام در صندوق بيندازند كه بعدها هم اين برنامه تبديل شد به جلسات ميزگرد.يعني به اين شكل و با رفاقت با همه تعامل داشت و همين را هم به همه ما ياد داده بود.گاهي مثلادلخوري كوچكي پيش آمده بود ميان بچه ها كه ما متوجه نشده بوديم يا متوجه شده بوديم و مي خواستيم با گفت وگو حلش كنيم، در اين مواقع ميزگرد مي گذاشتيم و همه با هم حرف مي زديم.اين طور بود كه بچه ها هم در خانه فضاي راحتي داشتند چون مي دانستند كه هر حرفي را راحت مي توانند در اين جمع بيان كنند و خصوصي ترين حرف هايشان را به ما مي گفتند.

با وجود همه زيبايي هايي كه از آن حرف مي زنيد اما به نظر مي رسد زندگي در كنار مرداني با چنين ويژگي هايي، مرداني كه به قول كمال الدين فراتر از دادوستدهاي معمول روزگار رفتار مي كنند از يك طرف به لحاظ انساني و اخلاقي فوق العاده است و از طرف ديگر ممكن است خيلي با عقل معاش و نوع زندگي امروز كه همه به دنبال همه جور فرصت براي مرفه تر و تجملاتي تر زندگي كردن هستند، جور در نيايد. شما در اين زمينه انتقادي به ايشان نداشتيد؟

كمال الدين : بيشترين اعتراض را اتفاقا من مي كردم. اوايل و بچه تر كه بودم كه خيلي. هميشه گلايه داشتم. مي گفتم چرا شما عضو هيات رئيسه مجلس هستي و بعد سوار اين رنوي قديمي مي شوي؟ چرا خانه ما بايد اينجا باشد؟ چرا فرش ما بايد اين باشد؟ من خودم اعتراض كننده اول بودم. اما او خيلي راحت ما را مجاب مي كرد. حتي وقتي كه به اصرار ما پژو خريد هم باز سوار رنو مي شد و مي رفت مجلس. يادم مي آيد كه يك سال تابستان بود. بابا صبح ها مي رفت دوش مي گرفت و شوخي كنان مي آمد بيرون و در راه هم كمي از هيكل خودش تعريف مي كرد و ما را مي خنداند و بعد حاضر مي شد كه ما را با رنو به مدرسه برساند. توي رنو كه مي نشست مدام عرق مي كرد. در ماشين هم جا نمي شد و خودش را مدام با دستمال خشك مي كرد.

سهام الدين : رنوي بابا هم براي خودش پديده اي بود ديگر.كف ماشين از سمت شاگرد سوراخ بود و بابا يك بشقاب فلزي گذاشته بود روي آن… ( خنده جمع )

كمال الدين : بله. به محض اينكه توي ماشين مي نشست با ذوق و شوق مي گفت كه بشقاب را بگذاريد روي آن سوراخ…من يك بار كه ديگر خيلي لجم گرفته بود گفتم: <بابا جان به نظر شما اين ريا نيست كه با اين رنو رفت و آمد مي كني و مدام هم عرق مي كني و سر و صورتت را پاك مي كني؟> گفت: <ببين كمال جان، دارم برخلاف ميلم رفتار مي كنم.> بعد ماشين را پارك كرد كنار. گفتم: <چرا كنار زدي بابا؟ > گفت: <حالاشما برو يك بسته دستمال كاغذي براي من بخر كه دستمال هايم تمام شد > !

سهام الدين : اين پژو را هم به اصرار ما خريده بود. ما هر سال مي گفتيم اي بابا ما را يك مسافرتي ببر، دلمان گرفت. مي گفت : با رنو كه نمي شود مسافرت ! و خلاصه ما آنقدر گفتيم و گفتيم كه اين ماشين را خريد. مدام هم دست ما بود البته و خودش زياد سوار آن نمي شد.تازه بعد از تصادف هاي ما و وقتي كه ماشين از قيافه خارج شد پدرم سوار پژو مي شد.

زهرا : يكي از خوبي هاي بابا كه نبايد فراموش شود هم اين بود كه مي گفت از زندگي در هر شرايطي كه هستيد سعي كنيد از همان شرايط و با همان ويژگي ها لذت ببريد و واقعا هم همين كار را مي كرد. ممكن بود ما مثلابتوانيم موقعيتي خيلي بهتر از اين داشته باشيم اما بابا هميشه با خونسردي مي گفت از همين چيزي كه الان داريد لذت ببريد.

فاطمه هادي : حرف اصلي اش در اين مواقع كه از طرف ما مورد سوال قرار مي گرفت اين بود كه هيچ كس از رفاه و داشتن بهترين زندگي بدش نمي آيد اما شما بايد جوري زندگي كنيد كه كسي آمد خانه تان و رفت حسرت زندگي شما را نخورد. به هر حال احمد چنين منشي داشت. حتي ما يخچالمان كه سوخته بود ايشان اجازه نمي داد يخچال خارجي بخريم. ما مي گفتيم بابا يخچال خارجي بهتر است دوامش بيشتر است و ايشان مي گفت: <نه، ما بايد به فكر توليدات داخلي باشيم. > يك بار هم كه من يك گاز خارجي خريدم ايشان آنقدر انتقاد كرد كه من هنوز هم وقتي اين گاز را مي بينم عذاب وجدان دارم.

سهام الدين : يا ماجراي زيلوها…

فاطمه هادي : بله، دو تخته زيلو ايشان خريد و با خودش آورد. نمي دانيد چقدر ذوق مي كرد.

كمال الدين: ( به زيلويي كه كف اتاق پهن است اشاره مي كند ) مي بينيد كه چقدر هم زشت است؟

(همه مي خندند )

فاطمه هادي: يك فرش دستباف هم داشتيم كه مال زمان ازدواج ما بود و اصلانخ نما شده بود اما احمد نمي گذاشت آن را جمع كنيم. تا همين شش سال پيش هم اين فرش بود. آن موقع احمد نماينده مجلس بود.

بالاخره اجازه دادند اين فرش را جمع كنيد؟

كمال الدين: نه، به اين سادگي كه شما مي گوييد !

فاطمه هادي : آنقدر نخ نما شده بود كه مي شد نقشه اش را كاملاديد. بالاخره ما اين فرش را جمع كرديم و چند تا فرش بالارا جاي آن انداختيم.در نتيجه اينجا مانده بود بدون فرش و فقط موكت داشت. بعد احمد گفت به آقاي رضا تهراني سفارش داده ام كه برايمان از يزد زيلو بگيرند. كلي هم درباره اين زيلوها تبليغات كرد كه كار دست يك عروس خانم است و حالامي خواهد جهيزيه بخرد و آنها را گذاشته براي فروش. بعد هم زيلوها را آورد و انداخت همين جا در سالن پذيرايي. پدر شوهرم كه آمد و اتاق را با اين زيلوها ديد خيلي ناراحت شد و از من پرسيد كه آخر تو چرا قبول مي كني؟ اما من و بچه ها هم هر چيزي كه احمد دوست داشت را دوست داشتيم واقعا. احمد مدام روي اين زيلوها دست مي كشيد و مي خوابيد روي آنها و واقعا لذت مي برد.

سهام الدين: پدرم در اوج اينكه مي توانست زندگي واقعا مرفهي داشته باشد اما قناعت را انتخاب كرده بود و از آن لذت مي برد.

كمال الدين: خيلي هم دوست داشت در لذت بردن ديگران نقشي داشته باشد.از لذت بردن و خوشحال بودن ديگران واقعا شاد مي شد.

سهام الدين : هميشه هم توصيه اش همين بود كه تا مي توانيد ببريد. مي گفت اگر آدمي توانست از داشته هايش به ديگران بدهد خيلي راحت تر مي تواند زندگي كند.

فاطمه هادي: در دوراني كه احمد در خبرگزاري بود بچه ها خيلي كوچك بودند و ما در منزل پدر احمد زندگي مي كرديم و شرايمان خيلي سخت بود.البته شرايط جنگ هم بود كه واقعا شرايط سختي بود اما همان موقع هم وقتي انتقادي به احمد مي كردم ايشان مي گفت: <الان سخنگوي ستاد تبليغات جنگ هستم و از طرف صنف طلافروش با من تماس گرفته اند كه شما وقتي كه مارش عمليات شروع مي شود فقط به ما خبر بدهيد، ما قول مي دهيم كه زندگي شما را تا آخر عمرتان تامين مي كنيم.> از من مي پرسيد: <شما از اين پول ها مي خواهي؟ > و من هم البته نمي خواستم. اما احمد حتي اضافه كاري هايش را هم درست نمي گرفت و حتي همان پول كمي را هم كه مي گرفت تا به خانه برسد مقداري از آن را بخشيده بود. مي خواهم بگويم اگر مي خواست در همان اوايل دهه شصت مي توانستيم بار زندگي مان را ببنديم اما او نمي خواست و اهل اين امور نبود. ما حتي خانه مان را هم با كلي قرض و فروش يك سري چيزها خريديم و آن خانه را كه خريديم و اثاث كشي كرديم ايشان گفت من ديگر از خدا چيزي نمي خواهم. اولين آرزوي مرگ را آقاي بورقاني در همان خانه كرد و گفت از خدا ديگر چيزي نمي خواهم. زن و بچه كه دارم. خانه هم خريدم و خيالم بابت همه چيز راحت است و الان آماده ام كه بميرم. البته هر شب اشهد مي گفت و سه بار قل هو الله مي خواند و يك مواقعي هم خودش را مي زد به مردن و سر به سر ما مي گذاشت.مي گفتم احمد اين كارها را نكن و او همان طور به شوخي وخنده مي گفت ما بايد هميشه براي رفتن آماده باشيم و واقعا هم همه ما را براي رفتن اش آماده كرد. به خصوص در اين دو ماه اخير، الان كه به عقب برمي گردم مي بينم مدام داشته تدارك مي ديده و ما را آماده مي كرده است. حتي سفارش هايي به پدرش كرده بود.

پس اين اواخر از مرگ حرف مي زدند؟

زهرا : از مرگ كه هميشه حرف مي زد. (مي خندد) گاهي توي ماشين كه بوديم شروع مي كرد به الرحمن خواندن.من را نشان مي داد و مي گفت دختر گريه كن باباست و ما هم واقعا گريه مي كرديم.براي خودش ختم واقعي برپا مي كرد.

كمال الدين : من را هم كه به مدرسه مي برد ختم مي گرفت و خودش را خطاب مي كرد كه <جنت مكان، خلدآشيان مرحوم احمد بورقاني فراهاني… بعد مي گفت از بستگان هم آقا سهام اينجا هستند. دكتر كمال الدين بورقاني كه البته به علت تاخير پروازشان متاسفانه اينجا تشريف ندارند. بعد هم رو مي كرد به من كه : < اي پسر ! حداقل براي ختم من بيا > ! و من آن موقع هنوز دبيرستاني بودم. اصلاقرار نبود براي تحصيل از ايران بروم و اتفاقا همين طور هم شد و راست مي گفت من آخرش هم نرسيدم… گريه اش مي گيرد.)

خانم هادي چطور با آقاي بورقاني آشنا شديد؟

فاطمه هادي : خودشان كه مي گفتند از وقتي من 12 سالم بوده ايشان دنبال من بوده !

دختر همسايه بوديد؟

فاطمه هادي : بله ديگر. برادرم هم با ايشان همكلاسي بودند و ايشان حتي روپوش هاي مدرسه راهنمايي من را به ياد داشتند كه بعدها هميشه مي گفتند ببين از همان موقع من چشمم به دنبال تو بوده.

آقاي بورقاني آن موقع چند سال داشتند؟

فاطمه هادي : شانزده سال داشتند .

سهام الدين : ماشاء الله !

(همه مي خندند)

بعد شما يعني اصلاحواستان نبود ديگر؟

فاطمه هادي : نه به خدا. من ؛نه. از زماني كه خب من هم كمي متوجه ايشان بودم، مثلامي گفتم اين دوست برادرم چه پسر خوبي است !

(خنده و شيطنت بچه ها )

زهرا: بله. مثلابابا بولتن مي آورده دم در براي برادر مامان. بعد نمي دانم چرا هميشه مامان اشتباهي در را باز مي كرده.

كمال الدين : ولي من مي دانم.

فاطمه هادي : اي بدجنس ها ! من را تك گير آورده ايد؟ اصلاخانواده ايشان من را زيرنظر داشتند و من واقعا نمي دانستم. قبل از آن هم احمد براي برادر من بولتن مي آورد. من هم اوايل واقعا نمي داستم ايشان بولتن ها را به خاطر من مي آورد دم در خانه. خب من هم البته مي رفتم در را باز مي كردم و بدم هم نمي آمد كه ايشان را مي ديدم.مي خندد….البته چيزي نبود و با كمال ادب و رودربايستي بود…

سهام الدين : بله. همه اين توضيحات را مي نويسند. شما نگران نباشيد.

زهرا : بله ديگر بالاخره نيتتان ازدواج بوده !

فاطمه هادي : من اولين بار در ختم مادربزرگ احمد فهميدم كه ايشان با خانواده اش موضوع را مطرح كرده. فروردين شصت بود كه من داشتم امتحانات چهارم دبيرستان را مي دادم كه خانواده احمد براي خواستگاري آمدند. مراوده ما هم قبل از ازدواج فقط در حد همان سلام و عليك بود.

كمال الدين : البته باباي ما هم، عكس هاي جواني اش را كه ديده ايد؟ خوش تيپ بود آن موقع !

فاطمه هادي: بله، خب بودند اما ما فقط سلام و عليك داشتيم. فاميل ها فكر مي كردند كه ما مثلاقبل از ازدواج با هم بيرون مي رفتيم يا…

كافي شاپ مي رفتيد مثلا…

(همه مي خندند)

فاطمه هادي : بله. مثلافكر مي كردند كافي شاپ مي رفتيم كه البته ما حتي بعد از ازدواج هم از اين كارها نكرديم. آن موقع كه كافي شاپ نبود. بعد هم كه ما ازدواج كرديم فقط دعاي كميل مي رفتيم. (همه مي خندند )

فاطمه هادي : باور كنيد. حتي براي خواستگاري اصلاخود احمد همراه خانواده ش نيامد. ما تا بعد از عقد با هم حرف نزده بوديم. بعد كه عقد شديم احمد به من گفت كه دانشجوست و الان انقلاب فرهنگي است و تازه آمده ام خبرگزاري و خانه پدرم هم زندگي مي كنم.

زهرا : واقعا چه به موقع !!

كمال الدين : ازدواج هاي انقلابي بوده ديگر!

فاطمه هادي : پدرم خيلي احمد را دوست داشت و آخرش هم اين احمد بود كه زودتر از همه رفت پيش ايشان.

احساس مي كنم آقاي بورقاني طنز و شيريني گفتارشان مسري بوده و به شما هم رسيده. دوست داريد كمي درباره اين ويژگي ايشان صحبت كنيم؟

كمال الدين : من بگويم؟

سهام الدين: بله كمال بايد بگويد كه خودش هم شادي آفرين است.

كمال الدين: بابا هميشه شوخي مي كرد. از در كه وارد مي شد شروع مي كرد تا موقع خواب. تحت هر شرايطي كه مي آمد خانه با خنده و جوك وارد مي شد. فقط يك بار بود كه وقتي آمد خانه بدون هيچ حرفي رفت بالاو فقط افتاده بود روي قانون مطبوعات و خيلي توي خودش بود. آن موقع سه، چهار شب هم خانه نيامد. خيلي زحمت كشيده بود براي قانون مطبوعات و آن شب خيلي حالش بد بود. اما من به جز اين شب ياد ندارم كه بابا بدون شوخي و خنده سر كرده باشد. مي نشست و عينكش را مي زد بالاو گوشي موبايلش را دست مي گرفت و شروع مي كرد به خواندن اس ام اس هاي بامزه.

سهام الدين: البته يكي از تخصص هاي بابا هم تعريف كردن جوك بود. اصلابه مقوله طنز علاقه داشت و حتي به صورت تئوريك مقوله طنز دنبال مي كرد را. جوك هايي را كه ممكن بود صد بار شنيده باشي چنان با پر و بال، جذاب و با لحن شيرين تعريف مي كرد كه تو از خنده منفجر مي شدي. اصلااز بيدار كردن ما از خواب با شوخي شروع مي شد تا بقيه كارها. مي آمد بالاي سرمان و با تقليد صدا و شوخي ما را بيدار مي كرد.

كمال الدين : جمعه ها صبح زود بيدار مي شد.

همه با همه : بله…جمعه ها هميشه املت با بابا بود.

كمال الدين: بدون استثنا هر جمعه املت درست مي كرد.هر كداممان هم يك سليقه اي داشتيم. من مثلافلفل سبز دوست نداشتم. زهرا قارچ نمي خورد و خلاصه هر كس يك جور املت دوست داشت. بابا يك ماهي تابه بزرگ مي گذاشت و در چهار قسمت براي هر كس همان طور كه دوست داشتند املت درست مي كرد.اگر موقع آشپزي مي رسيدي شروع مي كرد به گزارش دادن كه بله اين املتي كه مي بينيد مال شماست. يك صبحانه خيلي كانتيننتال لذت بخش كه در حال آماده شدن است و خلاصه همين طور مدام درباره املتش صحبت مي كرد و طنز مي گفت و ما را مي خنداند. بعد هم كه املت را مي آورد سر ميز مي گفت اول خوب نگاهش كنيد. حظ بصري ببريد. بعد بخوريد.

زهرا : بعضي موقع ها هم بايد حدس مي زديم كه چه چيزي در املت ريخته؟ مي گفت اگر فهميديد در اين قسمت چه چيزي ريخته ام؟

كمال الدين : اول مهر هم ماجرايي بود.

زهرا : واي…بدترين اتفاق ممكن اين بود كه بابا براي اول مهر نباشد. ما را سوار ماشين مي كرد و يكي يكي با مراسم مخصوص خودش مي برد مدرسه. دم در مدرسه همكلاس هاي ما را كه مي ديد سرش را از شيشه مي آورد بيرون بيرون و مي پرسيد: <تغذيه امروز چي دارين؟>

فاطمه هادي: يا سرش را از مدرسه مي آورد بيرون و داد مي زد: <مدرسه ها وا شده…>

كمال الدين: حالاتصورش را بكنيد كه اول مهر است و شما بي حوصله ايد و حال مدرسه رفتن نداريد. اما بابا با كلي انرژي دارد شما را مي برد مدرسه.مي نشستيم توي ماشين و بابا مي گفت : < به به. خوش به حالتان ! داريد مي رويد مدرسه > ! همين حس و حالش حال ما را هم عوض مي كرد.

فاطمه هادي : عادت داشت و برايش مهم بود كه شب هر ساعتي هم خوابيده باشد حتما شش صبح بيدار شود و بچه ها را برساند.مي گفت تو نمي داني چقدر كيف دارد يك نفر آدم را برساند به مدرسه و واجب مي دانست كه با شوخي و خنده و مهرباني همه بچه ها را برساند.

با اين اوصاف آقاي بورقاني اصلاعصباني هم مي شدند ؟

فاطمه هادي: بله. در مواقع خيلي خاص ممكن بود عصباني هم بشود و البته در اين موارد هم كه ممكن بود سال يكي دو بار پيش بيايد خيلي بد عصباني مي شد و ما دست و پايمان را واقعا گم مي كرديم.

سهام الدين : ما كه كلايكي دو بار بيشتر عصبانيتش را نديده بوديم. اما همان موارد را هم وقتي عصبانيتش برطرف مي شد خيلي زود از دل همه درمي آورد. سي سال از تو بزرگ تر بود اما مي آمد و به راحتي از تو عذرخواهي مي كرد. بارها پيش آمده بود كه به راحتي از ما عذرخواهي مي كرد.

فاطمه هادي : و اين، بخصوص در فرهنگ ما خيلي كار سختي است.

بعد از اينكه پست هايشان را كنار گذاشتند بيشتر به چه كاري مشغول بودند؟ فضايي كه به وجود آمده بود آقاي بورقاني را نااميد نكرد؟

سهام الدين : بعد از اين ماجراها بابا عمدتا در بخش خصوصي كار مي كرد. ويراستاري مي كرد. در حوزه كتاب مشغول بود. تا وقتي هم كه شرق بود. خيلي دقيق و مرتب به كتابخانه شرق مطلب مي داد. در حوزه خبر و اطلاع رساني هم كارهايي مي كرد يا بروشور درمي آورد. بالاخره به يك معنايي دلمرده و افسرده بود كه چرا بعد از اين همه تلاشي كه كرد بايد وضعيت اينگونه باشد. اما خب در اين دوران هم كار خودش را مي كرد. روزي دو سه جلد كتاب را مي خواند و مي گذاشت كنار.

زهرا : در كنارش هم هميشه چند جلد كتاب قطور داشت كه آنها را به مرور مي خواند. از 6 صبح كه بيدار مي شد كتاب كنار دستش بود.

فاطمه هادي : الان هم هر جاي خانه كه برويد مي بينيد كه كتاب هايش هست از كنار تريدميل گرفته تا حتي كنار دستشويي، همه جا كتاب ها و مجلات احمد هست. هر جا كه نگاه كنيد چند جلد كتاب گذاشته بود كه هيچ وقت بيكار نباشد. وقتي هم كه به زندگي اش نگاه مي كنيد مي بينيد واقعا هيچ وقت مرده اي نداشته است.

كمال الدين : بابا شور زندگي داشت. دوستانش مي گفتند بابا برايشان كارخانه تزريق اميد بوده است. مي گفتند احمد پر از زندگي بود…پر از اميد بود.

سهام تو اولين نفري بودي كه خبر را شنيدي؟

سهام الدين : بله. من آن روز اصلااز صبح حالم خوب نبود. دوست بابا زنگ زد كه حالش به هم خورده و من هم رفتم بيمارستان. جالب است كه بگويم من در ماشين نشسته بودم و داشتم براي ديدن بابا به بيمارستان مي رفتم كه يك بنده خدايي به من اس ام اس تسليت داد! كه من خيلي اعصابم خرد شد و لعنت فرستادم به هر چه اطلاع رساني به موقع است كه بابا حداقل در چنين مواردي اصلالازم نيست كه اين قدر به موقع اطلاع رساني كنيد. نيم ساعت ديرتر هم كه تسليت بگوييد چيزي از دنيا كم نمي شود. من واقعا يخ كردم. قلبم داشت از حركت مي ايستاد. من نيم ساعت پيش با پدرم حرف زده بودم. اصلاباورم نمي شد. اين اس ام اس اصلامن را از حال خودم خارج كرده بود. پياده كه شدم شنيدم كه رضا خاتمي دارد به دايي ام مي گويد بابا ارست كرده. ياد پسرعموي كوچكم افتادم كه تازه آمده بودند ايران و بابا خيلي با او بازي مي كرد و او هم كه فارسي اش خيلي خوب نبود به بابا مي گفت: < > you are under arrest ! آنجا بود كه پيكر بابا را آوردند. چشمانش بسته بود. من افتادم زمين. وقتي رضا خاتمي به دايي ام گفت تمام شد هنوز باور نمي كردم. با خودم گفتم بابا واقعا under arrest شدي!

فاطمه هادي : به هر حال مرگ براي همه اتفاق مي افتد و كاش همه بتوانند سعادت چنين مرگي را داشته باشند.

سهام الدين : قبل از مرگ به رفيقش گفته بود خسته شدم. دلم يك جاي آرام مي خواهد.

فاطمه هادي : احمد حالاهم بين ماست. حتي از وقتي از بين ما رفته باورتان مي شود كه حضورش پررنگ تر شده؟ باورتان مي شود كه هر جا مشكلي داريم و به وجودش نياز داريم از طريق دوست و آشنا پيامش را به ما مي رساند.

دکتر علیرضا حقیقی: فضای باز مطبوعاتی حاصل کار احمد بورقانی و گروهش بود، نه اعتقاد و روش دکتر مهاجرانی

توضیح واشنگتن پریزم: متن زیر حاصل مصاحبه خبرنگار ما با دکتر علیرضا حقیقی می باشد. به همین سبب گفته های ایشان بدون هیچگونه تغییری به نظر خوانندگان می رسد.
بدیهی است که آنچه در پاسخ های آقای حقیقی آمده، تنها نظرات خودشان است. بنابراین واشنگتن پریزم مانند سایر مقالات و مصاحبه های منتشره، در مورد گفته های ایشان نیز هیچ مسئولیتی ندارد. در عین حال افرادی که در این نوشتار از آنها نام برده و یا به آنها اشاره شده است، در صورت تمایل می توانند پاسخ خود به این اظهارات را برای ما بفرستند تا منتشر شود. سوریه کبیری- واشنگتن پریزم

پیشگفتار: در مراسم بزرگداشت زنده یاد احمد بورقانی که روز شنبه ٢٠ بهمن (۹ فوریه) در دانشگاه تورنتو برگزار شد، دکتر علیرضا حقیقی استاد این دانشگاه نکاتی را عنوان کرد که شاید برای بسیاری ناشنیده و شگفت آور بود. او که پیشترها در ایران کارشناس مطبوعات و رسانه های خارجی و استاد دانشگاه آزاد بوده، صراحتا گفت که دکتر مهاجرانی آقای بورقانی را به درستی نمی شناخت، و تنها پس از انتصاب وی بود که دانست برای آمال و هدفهای سیاسی که به مدت دو دهه دنبال می کرد، فرد نا مناسبی را برگزیده است.
وی در این راستا توضیح داد که آقایان ابطحی و موسوی لاری لابی می کردند که آقای انصاری لاری -که بعدا استاندار بوشهر و فارس شد-، به عنوان معاون مطبوعاتی آقای مهاجرانی برگزیده شود.
طرح این نکات واشنگتن پریزم را بر آن داشت که در گفت و گو با وی، خواستار توضیحات بیشتر در این مورد شود. حاصل این مصاحبه از نظر خوانندگان گرامی می گذرد.

س: آقای دکتر حقیقی، در مراسم یادبو زنده یاد احمد بورقانی اشاره ای داشتید که به قول معروف بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد. می خواستم بدانم منظورتان دقیقا از این گفته چه بود؟
ج: در ابتدا بگویم که منظور از تمامی اظهارات من تنها روشن شدن حقایق و ثبت آنها در تاریخ برای نسل های بعد از ماست، و غرضی یا خصومتی با هیچ فرد و گروهی در کار نیست.

تجربه تاریخی گواه این موضوع است که معمولا در شرایطی که فضای سیاسی ایران دچار التهاب و دگرگونی می گردد، در پرتو این دگرگونی ها بخشی از حقایق در لابلای تبلیغات گم می شود. در نتیجه بسیاری از مردم ریشه ها و دلایل اصلی بسیاری از رخدادها و تصمیم گیریها را نمی بینند، و متوجه نمی شوند. در عین حال چون بسیاری از این و قایع تاریخی در زمان خودشان مطرح نمی شوند، بعدا کشف انها نبازمند تحقیقات گسترده ای است که معمولا صورت نمی پذیرد و هما ن روایت های معمول مورد پذیرش قرار می گیرند.
در دوران انقلاب و دوره اصلاحات هم مسائلی را می بینیم، که کارهایی را کسان دیگری انجام دادند ولی بهره مندی از آنها نصیب دیگران شده است. در حالی که ممکنست حتی مخالف آن اقدامات هم بوده باشند. این مشکلیست که وجود دارد، و توده مردم هم تحت تأثیر همان تبلیغات قرار می گیرند. چراکه وقتی یک کلیشه تبلیغاتی جا بیفتد، به راحتی نمی توان آن را تغییر داد. این را هم در دوره پیش و پس از انقلاب، و هم در دوره اصلاحات داریم.
علاوه بر این نیروی سیاسی که با قدرت سیاسی و یا نیرو های رقیب مخالف است، چون قصد جذب مردم را دارد هر تصمیم گیری انها را از موضعی منفی ارزیابی می کند و چنان فضای تبلیغاتی ایجاد می شود که کسی نمی تواند سیاست های خاصی را از درون یک مجموعه اقدام مورد تایید قرار دهد. هر چند که ممکن است خود بعدا در جابجایی قدرت، عین همان سیاست ها را اجرا کنند .
مثلا فرض کنید سیاست هسته ای شاه با توجه به مقتضیات ایران در آن زمان و موقعییت ویژه ای که فضای جنگ سرد و اتمی شدن هندوستان در اختیا ر ایران قرار داد، سیاست درستی بود. ولی در آن هنگام از نیروهای مارکسیت-لنینیست گرفته تا نیروهای انقلابی و اسلامی، به او فحش می دادند و انتقاد می کردند. آنها این اقدام را، اتلاف منابع مالی کشور و خوش رقصی رژیم شاه برای غرب ارزیابی می نمودند. در حالیکه امروز معلوم شده است که کارتر حتی به کشورهای اروپایی دستور داده بود، که در زمینه غنی سازی اورانیوم با ایران همکاری نکنند.
مقوله دیگر باز پس گرفتن جزایر سه گانه از نیروهای انگلیسی است، که آن هم کار درستی بود. و لی هم مارکسیت-لنینیست ها و هم مذهبیون، این اقدام شاه را به عنوان کاری امپریالیستی قلمداد نمودند و آن را محکوم کردند. در حالی که همه می دانند این جزایر سه گانه در موقعیت راهبردی ایران در کنترل تنگه هرمز نقشی کلیدی دارند.در مورد مسائل اصلاحات هم همینجوری است. ما مواردی داریم که افرادی شهرت دمکراتیک بودن را می برند و یا پز دمکراسی می دهند، در حالیکه خود مبدع و مشوق بسیاری از روش هایی بوده اند که امروزه قربانی آن شده اند. اما چون حافظه تاریخی جامعه ایران بخاطر حجم عظیم و مسلسل وقایع و رویدادها معمولا بیش از چند ماه را به خاطر نمی آورد، این تغییر ماسک ها راحت صورت می گیرد، و جامعه نیز تمایلی به غور تاریخی ندارد.
این افراد و یا گروهها نیز با درک چنین ضعفی از سوی جامعه، حتی حاضر نیستند مسئولیت اقدامات خود را در شکل گیری وضعیتی که خود منتقد آن هستند، بپذیرند. زیرا افراد هنگامی که از باشگاه قدرت رانده می شوند، شمایل دیگری به خود می گیرند. در حالی که در واقع چنین نبوده، اما برای خیلی ها مشکل است که این حرف را قبول کنند.

س: مثلا کدام چهره اصلاحات در این تعریف شما جا می گیرد؟
ج: من الان نمی خواهم وارد جزئیات شوم، چون موضوع این این گفتگو در مورد اقدامات آقای بورقانی است.اما چرا مسئله مطبوعات به عنوان یکی از شاخص های دوران اصلاحات در آمد؟ ببینید دو مسئله مطبوعات و احزاب سیاسی به عنوان دو رکنی که در توسعه سیاسی کشور نقش دارند، موضوعات مهمی هستند.

می دانید که آقای خاتمی قصد نداشت رئیس جمهور شود. هنگامی هم که دوستان در پاییز ١٣٧۵ به ایشان فشار می آوردند، می گفت مقتضیات و ساختارهای کنونی قدرت در ایران، به ایشان اجازه نخواهد داد که بتواند به عنوان رئیس جمهور قانون اساسی ایفای نقش کند. آن موقع چون همه می دانستند که ایشان احتمالا رئیس جمهور نخواهد شد، می گفتند نه این اهمیتی ندارد. چون شما رئیس جمهور نمی شوی، ولی لااقل از طریق آراء شما دست کم می توان به یک روزنامه و تریبون جدید دست پیدا کرد. تریبونی که از ان طریق می شود سخنانی را گفت، و از خمودی جریان جلوگیری کرد.
بعدا که ایشان رئیس جمهور شد، دغدغه اش این بود که مسئله مهم در جوامعی مثل ایران، توسعه سیاسی است. چراکه بدون پیشبرد در این زمینه، نمی توان به بخش های دیگر توسعه دست یافت. کندی و عدم تحقق برنامه های توسعه اقتصادی آقای رفسنجانی در سه سال آخر ریاست جمهوری ایشان نیز، به همین موضوع نسبت داده می شد.
لذا برای توسعه سیاسی و اجتماعی هم، آقای خاتمی دغدغه و دلمشغولیش در وحله نخست رونق دهی به فعالیت های حزبی، و دوم مطبوعات و در عین حال تقویت تشکل های غیر دولتی و نیز اجرای اصل فراموش شده قانون اساسی یعنی انتخابات شوراها بود. تنش زدایی بین المللی را نیز، مکمل این امر می دانستند. در زمینه توسعه مطبوعات، آقای خاتمی سنگ بنای آن را در زمان عهده داری “وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی”، با تاسیس معاونت مطبوعاتی در سال ١۳٦۸ آغاز کرده بود. ایشان آقای امین زاده را برای ریاست این معاونت برگزید. یک تیم فکری نسبتا منسجم هم، سعی می کرد که این سیاست راهبردی را هدایت کند. اما با استعفای آقای خاتمی، این پروژه اندکی در زمان ریاست آقای پورنجاتی دنبال شد و سپس متوقف گردید.
آقای خاتمی در دوره ریاست جمهوری خود به افرادی که خوش سابقه و با تجربه بودند، توصیه می کرد که در پی تأسیس احزاب بروند. ولی خوب اکثر افراد ترجیح می دادند به سراغ فعالیت حزبی نروند. زیرا واقعیت اینست که تشکیل حزب در ایران کاری پردردسرست که نه تنها سودی ندارد، بلکه همه اش هم ضرر است. چراکه رقبای اسنان و رفتار خصومت آمیز با او افزایش می یابد. همچنین تلفن هایش هم شنود می شود، همیشه تحت مراقبت قرار می گیرد، در بیشتر مواقع اسمی هم از او نیست و شهرتی در کار نمی باشد. در عین حال هیچ سودی هم ندارد. تجربه تاریخی در ایران هم نشان داده، که حزب معمولا آخر و عاقبت خوشی نخواهد داشت.
شاید به همین خاطر بود که ایشان نیز ترجیح داد بعد از پایان ریاست جمهوریش، به فعالیت سیاسی بیرون حزب بپردازد.
بنابراین از همان ابتدای دوم خرداد با اینکه آقای خاتمی به درستی تأکید می کرد که افراد بایستی اعتقاداتشان را در شبکه ای متبلور سازند که بتواند در قدرت اجتماعی بروز پیدا کند، همه رفتند دنبال مطبوعات که مزایایی مانند شهرت و نفوذ دارد. در عین حال در ایران نیز از پرنسیپی خاص برخوردار نیست. برای اینکه یکی از مهمترین پرنسیپ هایی که فعالیت های مطبوعاتی در غرب را به شدت کنترل می کند، این است که افراد اشتراک منافع نداشته باشند. اما در ایران، قانون برای این موارد مجازاتی در نظر نگرفته است.
مثلا در غرب نمی شود کسی مدیر مسئول یک وزارتخانه باشد و روزنامه ای هم داشته باشد، که بعدا همان روزنامه از آن وزارتخانه تعریف کند. یا اینکه افرادی بیایند کار کنند و گزارشی تهیه نمایند، که بعد معلوم شود از آن مؤسسه پولی گرفته اند.
اما از این موارد در ایران زیاد هست. مثلا می خواهند کسی را مدیر کنند. او غیرمستقیم پول هایی می رساند و خبرنگار تبلیغ می کند، و یا برعکس تبلیغاتی را برای عزل فردی دیگر انجام می دهد. مورد دیگر اینست که برای تبلیغ در باره تداوم ممنوعیت واردات خود رو، کارخانه های خودرو سازی در حوزه مطبوعات از طرق مختلف پول هزینه می کردند.
البته این نوع مسائل را در نشریات ورزشی، هنری و اقتصادی ایران زیاد داریم. در نشریات سیاسی هم مدل های دیگری بروز پیدا می کرد، که من قصد ندارم خیلی وارد جزئیات شوم.
در عین حال رانت کاغذ هم خیلی تأثیر داشت. چراکه بالاخره نشریات از کاغذ دولتی استفاده می کردند. مضافا اینکه مطبوعات مالیات هم نمی دهند. همه اینها سبب می شود، که کار مطبوعاتی پرسود باشد. از لحاظ اجتماعی هم مطبوعات این امکان و قدرت را می دهند، که شخص با یک شبکه اجتماعی در حوزه های گوناگون وصل شود. پس در حوزه سیاست جاذبه مطبوعات بیش از هر کار دیگری بوده است، و افراد مطبوعات را بر حزب ترجیح می دادند.
به هر حال با توجه به اهمیت مطبوعات، آقای خاتمی و تیم دور و برش اعتقاد داشتند که این کار باید به وسیله فردی متبحر و نزدیک به آقای خاتمی به انجام رسد. آنها نظرشان بر آقای” انصاری لاری” بود، که قبلا در مؤسسه همشهری کار می کرد. در عین حال در رقابت های ریاست جمهوری نیز، ریاست روابط عمومی ستاد انتخاباتی آقای خاتمی را به عهده داشت. آقای ابطحی و موسوی لاری در صدد لابی کردن وی بودند، و کار را تقریبا تمام شده فرض می کردند.
البته پیش از آن نیز، مسئله در مورد تصدی وزارت (فرهنگ و) ارشاد (اسلامی) مطرح بود. آقای ابطحی مایل بود که به جای ریاست دفتر آقای خاتمی، وزیر ارشاد شود. اما آقای خاتمی و تیم مشورتی اش با این امر موافق نبودند.
پیشنهاد وزارت آقای موسوی لاری هم، به خاطر روحانی بودن ایشان مورد موافقت مقامات بالاتر واقع نشد. وزارت آقایان تاج زاده و امین زاده هم مورد موافقت قرار نگرفت. سپس آقای مهاجرانی آنگونه که ذکر شده ظاهرا به پیشنهاد آیت الله خامنه ای، برای وزارت ارشاد مطرح شد و آقای خاتمی هم پذیرفت.
آقای مهاجرانی انتخاب اول آقای خاتمی نبود، و حلقه اول نزدیک به آقای خاتمی هم چندان موافقتی با ایشان نداشت. چراکه می دانستند ایشان با جریان اصلاحات قرابتی ندارند، و بیشتر به تفکرات آقای هاشمی نزدیک هستند. اما با این حال قبول کردند، که می توانند با ایشان کار کنند. آقای مهاجرانی خودشان هم اشاره کرده اند، که همیشه معتقد بوده بایستی در چهارچوب قدرت فعالیت کند. به اعتقاد وی روش های روشنفکران که با سر به دیوار قدرت می کوبند، به جایی نمی رسد و نور رستگاری نیز بر جبین چریک بازی فرهنگی نخواهد تابید. بلکه بالعکس روشنفکران و صاحبان علم با تعامل مثبت با قدرت و ایجاد رابطه عاطفی و معنوی با علما و روحانیون و نهادهای قدرت و اعتماد سازی با آنها در جامعه مذهبی ایران، بیشتر به اهداف خود دست پیدا می کنند. (لذا) با به کار گیری این شیوه، در مقایسه با روش های رادیکال، تند و انتقادی، امکان مانور بیشتری می یابند. تجربه های تاریخی متعددی نیز، برای اثبات این مدعا وجود دارد .
در عین حال ایشان با آنکه در مواقع گوناگون گفته من فرهنگ را بر سیاست ترجیح می دهم، و فرهنگ را ماندنی و سیاست را رفتنی می دانستند، اما عملا تعلق خاطر ایشان در حوزه سیاست ایران شکل گرفته و به هر حال جزء پنج شش نفری بوده است که در طی دو دهه اول انقلاب در حوزه های سیاسی همواره مقام بالایی داشته اند.
یک نمونه تاریخی برای اینکه ایشان عملا سیاست را بر فرهنگ مقدم می داشته، این است که قرار بود نشریه بهمن به مدیریت مسئولی ایشان در اردیبهشت ١۳٧٦ برای انتخابات منتشرشود. اما با اینکه مطالب نشریه تهیه شده و آماده ارسال به چاپخانه بود، ظاهرا به خاطر استمزاجات و تأملات سیاسی ایشان، ایشان از این کار منصرف شد. او به فردی که مسئول این کار بود اشاره کرد که چون به نظر می رسد که کلیت سیستم نظرش بر روی ریاست آقای ناطق نوری است، بنابراین صلاح نیست نشریه بهمن منتشر شود.

س: این مربوط به موقعی است که ….
ج: دهم اردیبهشت، یعنی درست بیست و دو روز پیش از انتخابات! چون به این نتیجه رسیده بود که به هر حال نظام نظرش روی آقای ناطق است، و احتمال پیروزی ایشان می رود. بنابراین آقای مهاجرانی نمی خواست نشریه ای با مدیریت مسئولی خودش درآورد، که در آن از آقای خاتمی حمایت شده و به آقای ناطق نوری حمله شده باشد. چون پیش از آن هم در انتخابات مجلس پنجم، نشریه بهمن چنین کاری کرده بود.
از قرائن چنین بر می آید که آقای مهاجرانی می خواست معاون مطبوعاتی آدمی باشد، که تیپ زیاد رادیکالی نباشد و با تفکرات ایشان هماهنگی داشته باشد. البته با توجهی که آقای خاتمی به مسئله مطبوعات داشت، بایستی فردی سیاسی - مطبوعاتی در این سمت قرار می گرفت. در عین حال مایل نبود که فرد مزبور از حلقه های خیلی نزدیک به اقای خاتمی باشد. چون با توجه به تجربه ای که از دستگاه بوروکراسی (اداری) ایران داشت، نظرش این بود که اگر چنین کسی انتخاب بشود، ممکنست ایشان را دور بزند و موارد را با نزدیکی با آقای خاتمی حل کند. ایشان مایل نبود چنین اتفاقی بیفتد، بلکه می خواست حوزه مدیریتش تحت اختیار خودش باشد.
علاوه بر این با توجه به تبعات سیاسی اقدامات معاونت مطبوعاتی، نمی خواست در مقابل عملکردهایی قرار بگیرد که با راهبرد سیاسی وی همخوانی نداشته باشد، و او مجبور شود از آینده سیاسی خود برای این اقدامات هزینه کند.
به دلایل مختلفی ایشان چندان تمایلی به معاونت آقای انصاری لاری نداشت، و به دنبال فرد جایگزین می گشت . این در حالی بود که به هر حال آقای خاتمی حتی فکر می کردند که قضیه تمامست، و انصاری لاری معاون وزیر می باشد. چون این مورد خاص را حساسیت داشتند. مثلا معاون هنری و موسیقی آقای مهاجرانی چنین حساسیتی نداشت. آقای احمد ستاری و فرامرزیان نیز ظاهرا حاضر به قبول مسئولیت نشدند، و خوب باید کسی بود که به هر حال آقای خاتمی هم قبولش داشته باشند. آنجا از طریق آقایان مسجد جامعی و رمضان پور لابی شد، و آنها آقای بورقانی را پیشنهاد کردند.

س: آقای مهاجرانی چه شناختی از آقای بورقانی داشتند؟
ج: آقای مهاجرانی آقای بورقانی را نمی شناختند، و از آقای خرازی نظر خواستند که وزیر امور خارجه شده بود. آقای خرازی آقای بورقانی را تأیید کردند، چون ایشان را می شناختند. آقای مهاجرانی هم در مجموع به نظرشان آمد، که آقای بورقانی برای وضعیت ملتهب و پرجنب و جوش بعد از دوم خرداد خوب است .طبیعی است که ایشان ارزیابی هایی داشته اند، که تاکنون مطرح نکرده اند.
جالب است که وقتی آقای مهاجرانی وزیر شده بود، من خودم با بعضی از دوستان از جمله آقای بورقانی گفتگویی داشتم. به ایشان گفتم برویم پیش آقای مهاجرانی نظرمان و پیشنهادتمان را در مورد سیاست فرهنگی بگوییم. شاید پیشنهاد من ده روز پیش از انتخاب آقای بورقانی به معاونت بود. اما ایشان به خاطر ملاحظاتی که در مورد خصوصیات آقای مهاجرانی داشت، با پیشنهاد من مخالفت کرد. بنابراین وقتی ایشان معاون شد، من تعجب کردم.
واقعیت این است که آقای بورقانی انتخاب اول آقای مهاجرانی نبود. چراکه ایشان در جاهای دیگر هم که بود به آن صورت تیمی نداشت، که وقتی جایی می رود یک مرتبه با خود تیمی به آنحا ببرد. در نتیجه وقتی به ارشاد رفت هم، تیمی به آن صورت نداشت. در عین حال آقای بورقانی را هم آنقدرها نمی شناخت. چراکه آقای بورقانی از ١۳۷١-٢ تا ١۳۷٦، عملا در سیستم دولتی نقشی نداشت. آدمی هم نبود که اهل مطرح کردن خودش باشد. به همین سبب ایشان (آقای مهاجرانی) از ویژگی های آقای بورقانی اطلاع چندانی نداشت.
خوب در ظاهر هم که وقتی کسی با آقای بورقانی صحبت می کرد، یک آدم لوطی منش بچه جنوب شهر تهران به نظر می رسید. بنابراین آقای مهاجرانی اصلا فکر نمی کرد، که مثلا آقای بورقانی یک راهبرد مطبوعاتی داشته باشد. چون این فکر را نمی کرد، قبول کرد.
پس دو مسئله اینجا هست. یکی اینکه ایشان آقای بورقانی را زیاد نمی شناخت، و دوم اینکه نمی دانست ایشان راهبرد مطبوعاتی دارد. اگر این موضوغ را می دانست، مطمئنا همان آقای انصاری لاری را قبول می کرد. چون ایشان نسبت به آقای بورقانی شخصیت بسیار محافظه کاری داشت. در ستاد انتخابات آقای خاتمی هم این رفتارشان معلوم بود. .

س: مشکلات و اختلافات از کی شروع شد؟
ج: وقتی آقای مهاجرانی کارش را آغاز کرد، از همان ابتدا مشکلات شروع شد. زیرا واقعیت اینست که ایشان احساس می کرد با توجه به توانایی هایی که دارد و در مقایسه با دیگرانی که در دستگاه اداری حضور داشتند، مستحق ریاست جمهوریست و خود را شایسته این مقام می دید. علتش این بود که فکر می کرد توانسته پیچیدگی های نظام جمهوری اسلامی -همان چیزی که در مقاله اخیرش در مورد آقای بورقانی اشاره کرده یعنی سیاست- را، یاد بگیرد. به این معنی که چه جوری ارتباط برقرار کند، کجا کوتاه بیاید، کجا انتقاد کند و به هر حال توی ساختار قدرت با چه کسانی می تواند نزدیک شود. در عین حال در دفاع از موقعیت سیاسی خود، چگونه سخنوری کند (همان طور که در جریان رای اعتماد گرفتن وزارت از مجلس و نیز استیضاح، قدرت سخنوری خود را نشان داد.)
سخنرانی در ایران بسیار مهم است، و خیلی نقش دارد. همچنین ایشان فکر می کرد در چهارچوب مناسبات، توان اداره ارتباط با لابی های قدرت و نیروهای درون ساختار حکومت را دارا می باشد. از این بابت به نظر می رسید ایشان خودش را مستحق ریاست جمهوری می داند. به نظر من با همین راهبرد هم حرکت می کرد، و آن را به عنوان یک هدف سیاسی دنبال می نمود. همچنین معتقد بود از این طریق می توان تحول مثبتی در جامعه ایجاد کرد، که از طرق دیگر نمی توان به آن دست یافت. (البته عدم تحقق آن رؤیا، به عوامل دیگری بستگی دارد.)
او در این مسیر خود نیز، از روز نخست سعی می کرد با جریانات و یا افراد مرز بندی هایی داشته باشد
خوب ایشان یک زمانی پیشقدم شده بود در نقد شریعتی، در نقد مهندس بازرگان و نقد احمد شاملو و ….، که از این بابت در میان علما به عنوان یک روشنفکر متدین و متشرع، اعتباری به هم زده بود. ولی خوب در مقابل کدورت هایی هم ایجاد شده بود. فی المثل به اعتقاد آقای دکتر یزدی، مهندس بازرگان از رفتار آقای مهاجرانی در مجلس اول و در مباحثاتی که ایشان کردند در مورد نهضت آزادی، خیلی ناراحت شده بود.

س: چگونه کار به اختلاف کشید؟
ج: آقای بورقانی که آمد، اقدامی متفاوت با سیاست آقای مهاجرانی را شروع کرد. در واقع اختلاف از اینجا آغاز شد، که آقای بورقانی کارها را بر مبنای همان قانون نوشته شده پیش می برد. در صورتی که آقای مهاجرانی معتقد بود طوری عمل نماید که فشارها را به شکلی منتقل کند که ناچار نشود به خاطر اقدامات در حوزه مطبوعات با لایه های بالای قدرت درگیر شود، و اختلاف نظر را نیز از طریق اعتماد سازی حل کند. یعنی همان کاری که در برخی از حوزه ها مانند کتاب، انجام شده بود.
اما در مجموع راهبرد آقای بورقانی و مجموعه مشاورینش که نقش مهمی نیز در این مسیر ایفا می کردند، این بود که بتوانند مطبوعات را قانونمند کنند. در عین حال می دانیم توسعه مطبوعات نقش مهمی در توسعه انسانی جامعه ایران دارد. بر اساس معیارهای سازمان ملل متحد، توسعه مطبوعات یکی از مهمرین شاخصه های توسعه انسانی محسوب می شود. به هر حال طبیعی است اگر جامعه بیشتر روزنامه بخواند، بیشتر به فرهنگ علاقمند می شود.
بنابراین حتی اگر سیاست را فراموش کنیم و اصلاحات را در مبارزه با تبعیض و فساد اقتصادی بپذیریم، بدون مطبوعات نمی توان این مبارزه را انجام داد. لذا حتی اگر در آن حوزه هم تعریف می شد، مطبوعات نقش کلیدی دارد. در عین حال مطبوعات کمک می کند که در مجموع جامعه بیشتر به فضیلت فکر کند. خیلی ها فکر می کنند مطبوعات باعث فساد شدند، اما من با این بینش مخالفم. چراکه مطبوعات جدی سبب می شوند، جامعه به مسائل جدی تر فکر کند. الان که تیراژ (شمارگان) مطبوعات پایین آمده، یک رابطه با بی حسی اخلاقی و بیهوده شمردن پرنسیبهای اخلاقی وجود دارد. یعنی وقتی شمارگان پایین می آید، نشانگر اینست که هر کس فقط به فکر مسائل خودش است. یعنی افراد فقط به خودشان فکر می کنند و به منافع جامعه نظر ندارند. در این صورت رفتارهای اخلاقیشان هم سودنگرانه و شخصی می شود. در حقیقت بخشی از مشکلاتی که الان جامعه ما دارد، از همین جا شروع می شود.
البته معتقدم باید قبول کرد که در روش های آقای بورقانی اشتباهاتی وجود داشت. مثلا نباید در ایران به مطبوعات زرد سوبسید (یارانه) داد. چون خودشان سود آور هستند، و مردم عادی این نوع نشریات را بهتر خریداری می کنند. همچنین این کار سبب می شود که یارانه مطبوعات جدی تر و فرهنگی، کمتر شود. در عین حال باعث می گردد مطبوعات زرد محلی برای این هدف بشوند، که افراد بیایند سودهای اقتصادی و برخی بهره مندی های دیگر ببرند و کاسبی کردن بیش از هر چیزی در اولویت قرار گیرد.
به هر حال لحن متفاوت نشریات در اواخر ١۳٧٦ و ١٣۷۷ مخالفت هایی را درون لایه های قدرت بر انگیخت، که حتی آقای خاتمی نیز از این بابت شاکی بود. از این جا اختلافات بیشتر شد. در این جا بود که اقای دکتر مهاجرانی در چهار چوب فکریش می خواست نشان بدهد آنچه رخ می دهد سیاست های آقای بورقانی، و نه خودش، می باشد. از جمله مواضع و مصاحبه ایشان در مورد روزنامه جامعه، که یکی در لبنان انجام شد.
او آنها را به ایفای نقش یلتسینی در سیاست ایران متصف کرد، که منظور از فرصت طلبی و ایجاد مخالفت برای قدرت گیری به موقع است. یکی نیز در مورد چاپ عکسی بود در روزنامه جامعه، که اشتباه مسئولین صفحه عکس سبب آن شد و هیچ عمدی در کار نبود. اما آقای مهاجرانی نوشتند که این یا ضعف سردبیر بوده که باید استعفاء دهد و یا اینکه عامدانه بوده، که خوب موضوع دیگریست.
آن موقع آقای محمود شمس الواعظین به آقای مهاجرانی نامه نوشتند و خاطرنشان کردند که آقای مهاجرانی شاید حساب های دیگری کرده اند که چنین چیزی گفته اند، وگرنه چنین اشتباهاتی کاملا طبیعی است و عامدانه نبوده است. چراکه با منطقی که آقای مهاجرانی به کار برده بود، می شد که در برخی از موارد خواستار استعفای خود ایشان و خیلی از افراد دیگر هم شد. مثل نامه ای که خود ایشان در مورد روابط با آمریکا نوشته بود، و یا …اما آقای مهاجرانی به هر حال می خواست با تمام این کارها نشان دهد، که بین ایشان و آقای بورقانی تفاوت وجود دارد. یعنی در حقیقت نشان دهد سیاست موجود مطبوعاتی سیاست آقای بورقانی، و نه اعتقاد ایشان، می باشد.

س: می توانید نمونه ای از این اختلاف را بیان کنید؟
ج: یکی از نمونه های این اختلاف اینست که گرچه آقای مهاجرانی تنها چند بار به عنوان سخنگوی دولت حرف زد، اما تشکیلاتی به نام سخنگوی دولت ایجاد کرد. در رأس این تشکیلات هم آقای قدیری ابیانه را منصوب نمود. در عین حال مسئولیت هایی را هم به ایشان داد، که از نظر اقای بور قانی ایشان نمی توانست آنها را به انجام برساند. چون به هنگام سفارتش در استرالیا نیز، دکتر ولایتی او را به خاطر ناتوانی اش زودتر از موعد به تهران فرا خوانده بود.
آقای بورقانی با این موضوع مخالفت کرد. نقدی هم در روزنامه جامعه در مورد همین قضیه به عنوان “سخنگوی پاسحگو” نوشته شد، که در آن آقای قدیری ابیانه مورد انتقاد قرار گرفته بود. آقای خاتمی با آقای قدیری ابیانه مخالفت جدی داشت. ایشان جزء معدود آدم هایی بود که وقتی آقای خاتمی به ریاست جمهوری آمد، آنجا را ترک کرد. او بیشتر به کارگزاران نزدیک بود. این انتخاب هم همان خط فاصله (بین آقای مهاجرانی و آقای بورقانی) را نشان می داد.
یک نمونه دیگر هم که تضاد در سیاست محسوب می شد این بود که آقای بورقانی اعتقاد داشت که وزارت ارشاد باید موضع خود را در مورد دستگیری روزنامه نگاران و یا مطبوعاتی که بدون اعتبار قانون مطبوعات، بسته می شدند، رسما مطرح کند. اما آقای مهاجرانی مایل نبود این کار را انجام بدهد.
مثل موقعی که بار اول راه نو بسته شد. در حقیقت آقای بورقانی از آقای گنجی خواسته بود، راه نو را موقتا تعطیل کند. آقای گنجی بار اول در سال ١۳٧٦ دستگیر شد، و آقای مهاجرانی حاضر نشد که این مسئله را از جنبه قانونی مورد انتقاد قرار دهد.
موضوع دیگر هم در مورد مذاکره با نهادهای قدرت بود. آقای بورقانی بر خلاف آنچه به نظر می رسید، خیلی اهل این نبود که با افراد در قدرت مذاکره نکند و بگوید اینست و جز این نیست. اتفاقا با همه مذاکره و بحث می کرد. اما در عین حال این گفتگوها را برای پیشبرد سیاستی که صحیح می دانست، و نه برای منافع شخصی، انجام می داد. مثلا اینگونه نبود که فکر کند می خواهد دو سال دیگر مقامی به دست آورد، و این مذاکرات را برای هموار کردن راه انجام دهد. از نظر من این هم نکته مهمی بود، که تفاوت مذاکرات آقای بورقانی را با دیگران نشان می دهد.
نکته بعدی مسئله امتیاز دادن به نشریات بود. آقای بورقانی اعتقاد داشت که اگر مدیرمسئول بر اساس قوانین موجود مشکلی ندارد و با گرفتن استعلام از منابع قانونی، باید به سرعت به او امتیاز انتشار داده شود. خوب این امتیاز دادن ها مشکل داشت. به همین جهت آقای مهاجرانی شش ماه پیش از اینکه آقای بورقانی برود، بر خلاف رسم معمول، خودش در جلسه بررسی دادن امتیاز شرکت می کرد و به عنوان نماینده ارشاد جای بورقانی می نشست. ظاهرا ایشان از این بابت به بورقانی اعتماد نداشت، و خودش این مسئله را حل و فصل می کرد.

س: یعنی آقای بورقانی دیگر در جلسات شرکت نمی کرد؟
ج: یعنی به هر حال رأی ارشاد رأی خود آقای مهاجرانی بود. بعد هم از موقعی که آقای مهاجرانی در جلسات آمد، عملا دادن امتیاز به نشریات کاهش پیدا کرد. او معتقد بود خطی که روزنامه جامعه و جریانات این تیپی پیش می برند، در حقیقت دنبال یلتسین سازی هستند. یعنی سیاستی که در پی جایگزینی یلتسینی بود. یعنی موضوعی را علم کنند که بیایند جانشین سیستم موجود بشوند. این تئوری یلتسین سازی یا چامورا سازی -آن موقع هنوز انقلاب مخملی در اکراین نبود-، این ها به هر حال این جوری به قضیه نگاه می کردند. این به نوعی بازتاب دهنده نگاه های دیگران در آقای مهاجرانی بود.

س: به نظر شما، نقش این روزنامه ها چه بود؟
ج: نقشی که به خصوص روزنامه جامعه به رغم ضعف های خیلی زیادش ایفا می کرد، و هنر بزرگش این بود که سعی می کرد برای نخستین بار به نوعی تریبون داخلی ایجاد کند. به طوری که مردم به این تریبون بیش از رسانه های خارجی اعتماد داشته باشند. کار بزرگی که کرد در حقیقت این بود، که دیگر روزنامه جامعه منبع مراجعه در مورد مطالب ایران شده بود. این کار خیلی بزرگی است.
در عین حال واقعیت اینست که خود آقای شمس الواعظین از چاپ هرگونه مطلبی که منجر به سلب ارامش در افکار عمومی ایرانیان شود، پرهیز داشت. مثلا فرض کنید که واکسنی که در ایران ساخته می شود و ممکنست با سوء مدیریت اشتباه به دست مصرف کننده برسد و خطر مرگ داشته باشد، ایشان مایل نبود این مطلب را تیتر کند. چون می گفت این موضوع می تواند در اذهان عمومی مسئله ایجاد کند. البته این موقعی است که اصلا مسئله محاکمه هم در میان نبود. بنابر این ایشان همیشه این موضوع را رعایت می کرد، و قصد ایجاد یک توپخانه سیاسی نداشت.
در عین حال روزنامه اشتباهاتی هم داشت. اتفاقا آقای بورقانی بعضی وقت ها سوار موتور سیکلت می شد، و به روزنامه می آمد. چراکه معتقد بود روزنامه باید در مورد مطالبی هزینه بدهد، که به اصول فکری خودش مربوط می شود. مثلا رمانی در روزنامه جامعه چاپ می شد، که ممکن بود برخی از بخش های آن با عرف متداول گفتارهای جامعه همخوانی نداشته باشد. ایشان (آقای بورقانی) معتقد بود لزومی ندارد این روزنامه رمان چاپ کند، به ویژه که دبیر سرویس ادبی هم با این کار مخالف بود. آقای بورقانی می گفت هزینه مربوط به رمان را روزنامه های دیگر بدهند، که در این زمینه کار می کنند. چراکه این کار را مطبوعات زرد هم انجام می دادند.
این تحلیل درستی بود. چراکه اتفاقا علما و مراجع قم هم زیاد روی مطالب سیاسی حساسیت نداشتند. یعنی آنها خیلی طبیعی می دیدند که کسی به زبان متین و مؤدب نقد سیاسی کند. مسئله آنها این بود که در حوزه اخلاق، گفتار و کلماتی استفاده نشود که مثلا جوان ها گمراه بشوند. روی اینها خیلی حساس بودند.
یک مورد دیگر هم بود، که آقای مهاجرانی به دفتر جامعه آمد و با سردبیر گفتگو کرد. آقای شمس الواعظین از ایشان پرسیدند ما می توانیم عکاس بیاوریم؟ ایشان گفتند طبیعی است و عکاس آمد و کارش را کرد. این عکس در صفحه اول روزنامه جامعه چاپ شد. ولی بعدا که مخالفت هایی با روزنامه جامعه به عمل آمد، ایشان تکذیب کرد و گفت این عکس را بدون اطلاع من انداختند. مثلا در موارد اینجوری، آقای بورقانی (با او) مخالفت می کرد. چراکه خودش چنین نبود. یعنی اگر کاری را انجام می داد، پایش می ایستاد. این هم یک خط فاصلی بود.
مثال دیگر در مورد روزنامه سلام است، که البته به زمان آقای بورقانی قد نداد. آقای مهاجرانی همیشه می گفت روزنامه سلام خط قرمز منست. اگر این روزنامه را ببندند، من استعفاء می دهم. روزنامه را بستند، ایشان هم استعفاء نداد.
به هر حال راهبرد ایشان این بود که آنچه را که در طول هیجده سال کسب کرده، دستمایه جهش به سمت ریاست جمهوری بکند. بنابراین حاضر نبود برای یک روزنامه یا مجله، کار هیجده ساله را از دست بدهد. طبیعی است که اگر از منطق خود ایشان یعنی منطق راهبردی ایشان که قبلا توضیح داده ام و از دیدگاه سنجش سود و زیان اقدامات به این قضیه نگاه کنیم، رفتار ایشان کاملا درست بود. چراکه وقتی کسی هیجده سال برای کاری و رسیدن به جایگاهی برنامه ریزی می کند، باید بر اساس برنامه خود عمل کند و نباید بگذارد عواملی که در آن هنگام از دید ایشان کوچک بود، در این راه مشکل ایجاد کنند.
حالا این عوامل چه بودند؟ یکی از آنها حضور خود آقای بورقانی، یکی هم برخی از این روزنامه و سوم امتیاز دادن به نشریات جدید بودند. در حوزه مطبوعات خارجی مشکلات کمتر بود، که موردی جداگانه است که جایش در این مبحث نیست. ولی این سه عاملی که برشمردم مشکلات اصلی آقای مهاجرانی در حوزه مطبوعات داخلی بودند .
یک از چیزهای دیگری هم که آقای بورقانی را ناراحت می کرد، این بود که آقای مهاجرانی بخشی از بودجه های معاونت مطبوعاتی را به معاونت سینمایی اختصاص داده بود. برای اینکه به هر حال سینماگران به عنوان منابع تبلیغات انتخاباتی، افراد رأی آوری هستند.

س: منظورتان اینست که علاوه بر بودجه ای که سهم معاونت سینمایی بود، آقای مهاجرانی از بودجه معاونت مطبوعاتی هم می زد و به معاونت دیگر می داد؟
ج: من جزئیات دقیقش را نمی دانم. ولی خود آقای بورقانی شخصا به من می کفت که چنین اتفاقی افتاده است. در مورد دیگری نیز اختلاف ایجاد شد، که در اوایل کار بود. آقای دکتر مهاجرانی فردی را که اقای بورقانی تغییر داده بود، به سر کار باز گرداند. ماجرا هم این بود که در گزارش بازرسی وزارت ارشاد در دوره آقای میر سلیم در مورد خانه روزنامه نگاران جوان، تخلفات مدیر آن به تفصیل گزارش شده بود.
مسئولیت این خانه را یک رو حانی جوان بنام آقای محمد رضا زائری به عهده داشت، که در سال ١٣۷۵ با پول وزارت ارشاد منزلی به نام خانه روزنامه نگاران جوان خریده، ولی سندش را به نام خودش کرده بود. بنابراین حراست و بازرسی دوره آقای میر سلیم با او مخالفت کرده، و گفته بودند ایشان باید خانه را پس بدهد. حراست آنقدر پیگیری کرد، که ایشان مجبور شد سند خانه را تغییر دهد. وسایل صوتی - تصویری زیادی نیز خریداری کرده بودند.
تخلف دیگر ایشان هم به جشن افتتاحیه ای مربوط می شد، که برای آن ٢۳ میلیون تومان خرج کرده بود. به طوری که آقای اسماعیلی که در حال حاضر در شورای نگهبان است و در آن موقع بازرس مالی خانه بود، حاضر نشد اسناد آن هزینه ها را امضاء کند. چراکه نمی خواست پای تخلف امضاء بگذارد.
آقای بورقانی با توجه به آن گزارش مستند بازرسی، و نه اینکه خودشان با آن آقا مسئله ای داشته باشند، ایشان را برکنار، و اقای پورعزیزی را جانشین ایشان کردند. ولی دو هفته پس از این اخراج، با فشار اقای مهاجرانی حکم را تغییر دادند.

س: چرا آقای مهاجرانی با وجود تخلف آن آقا نمی خواست ایشان را اخراج کند؟
ج: چون فشار از لایه های قدرت آمده بود، و دکتر مهاجرانی نمی خواست خودش را سر این موضوعات درگیر کند. به هرحال ایشان باید اعتماد سازی می کرد، و در عین حال در کشاکش چند نیرو قرار داشت و فشار زیادی بر ایشان وارد می شد. او هم باید پاسخگوی فشار، سوالات و تقاضاهای نهادهای قدرت می بود . چراکه هم می خواست در دوره آتی رئیس جمهور شود، و هم می خواست افکار عمومی دوره اصلاحات را داشته باشد. به همین سبب نمی خواست با اصلاحات درگیری علنی داشته باشد. در عین حال می خواست خط فاصلی بین خودش و آقای بورقانی بکشد. زیرا اگر این کار را نمی کرد، برایش مشکل ایجاد می شد. یعنی می خواست نشان بدهد کارهایی که انجام می دهد مربوط به آقای بورقانی، و نه خود ایشان (آقای مهاجرانی)، است.
ولی بعدا به خصوص از موقعی که تضاد ایشان با سیستم و لایه های قدرت افزایش پیدا کرد، نوع تیلیغاتی که شد طوری بود که انگار همه کارها و اصلاحات مطبوعاتی رخ داده را آقای مهاجرانی انجام داده است. فی المثل یکی از نویسندگان نشریات عربی که مشاور مطبوعاتی آقای مهاجرانی نیز بود، در “الحیاه” نوشت که با استعفای مهاجرانی شاهزاده اصلاحات، آخرین میخ به تابوت اصلاحات کوبیده شد .به نظر من این این کمی تحریف تاریخی است. من نمی خواهم داوری کنم که کدام روش، یعنی راهبرد مهاجرانی یا بورقانی، درست است. شاید اگر آن سیاست آقای مهاجرانی پیش می رفت، بهتر بود و به نتایج بهتری می رسید. من نمی توانم بگویم این حرف غلط است. فقط می خواهم آنچه را که اتفاق افتاد، توضیح بدهم. یعنی واقعیت اینست که آقای مهاجرانی می خواست سیاستی را پیش بگیرد. اما آقای بورقانی که تیم مشاوران ورزیده ای داشت، راه دیگری را پیمود. آقای مهاجرانی معتقد بود با توجه به مقتضیات قدرت، سیاست خودشان، و نه روش آقای بورقانی، کار می کند. به هر حال دو روش متفاوت بود.
این که کدام یک از اینها کارگر می افتاد را، می توان در موردش بحث کرد. اما اینجا من نمی خواهم وارد این بحث شوم. بلکه فقط می خواهم توضیح بدهم و سعی می کنم اطلاعاتی را که مطمئنم بدهم، والا ممکنست صد چیز دیگر هم گفته شده باشد.
پس یکی از مسائل عمده آقای مهاجرانی، خود آقای بورقانی بود. مسئله دیگر امتیاز دهی ها بود، که خود ایشان آمد نشست و مسئله را حل کرد. چراکه آن امتیازدهی ها مسئله جدی شده بود، و جناح مقابل کم کم به این سمت رفت که قانون مطبوعات را عوض کند. چون آقای بورقانی خلاف قانون که نمی کرد. در خود چهارچوب قانون امتیاز می داد، و اینها سعی کردند که اصلا قانون مسئله امتیاز را عوض کنند. خوب ممکنست آقای مهاجرانی استدلال کند که روش افراطی باعث شد که اینها اصلا قانون را عوض کردند. که بعدا هم مجلس ششم نتوانست آن را تغییر دهد.
نکته سوم هم خود روزنامه ها بودند. خوب مشکل روزنامه ها چگونه حل شد؟. بخشی از آن این طور حل شد، که قوه قضائیه شروع به برخورد کرد. بخشی را هم آقای مهاجرانی با همان برچسب پروژه یلتسین سازی مخصوصا در مورد روزنامه هایی مانند جامعه و توس حل کرد. زیرا سعی می کرد بین خودش با اینها خط تمایزی بکشد. در عین حال به خوبی متوجه بود با توجه به وضعیتی که در افکار عمومی ایجاد شده، نباید خود را در مقابل این حریان قرار بدهد.
بنابراین روشی که انتخاب کرد این بود که آقای شهیدی مؤدب را به جای آقای بورقانی آورد، که خودش قبلا استعفاء داده بود. آقای بورقانی خودش می گفت من استعفاء داده ام، و منتظرم بروم. آقای مهاجرانی هم می خواست با رفتن ایشان سیاست خودش را اعمال کند. به همین سبب هم آقای شهیدی مؤدب را آورد، که هیچ راهبرد خاصی مد نظرش نبود و تقریبا در هیچ موضعی هیچ نظری نداشت. در هر موردی هم آن چیزی را انجام می داد، که مقامات بالاتر ابلاغ می کردند. در مورد موضوعات مقاومت نمی کرد و سیاستی را پیش می برد، که مطرح بود.
در عین حال آقای مهاجرانی با گذاشتن محدودیت در مورد کاغذ و وام هایی که به روزنامه ها داده می شد و با نقدی که خودش مطرح می کرد، می خواست توان کنترل مطبوعات را داشته باشد
به هر حال واقعیت اینست که در مجموع، آن سیاست مطبوعاتی فضا ایجاد کرد. اما چون راهبرد همه جانبه ای نبود که با رئیس جمهور، وزیر ارشاد و بخش های دیگر سیستم هماهنگ باشد، عملا (فضا) فقط یک لحظه ای باز، و دوباره بسته شد. چون چنین راهبردهایی در زمانی موفق خواهند شد، که بین نهادهای قدرت هماهنگی باشد. در صورتی که حتی در درون خود سیستم آقای خاتمی هم هماهنگی وجود نداشت، و بین وزیر ارشاد و معاونت مطبوعاتی اختلاف نظر بود. لذا عملا فضای باز مطبوعاتی، تنها یک لحظه ای بود و تمام شد.
با این حال اثرات خود را باقی گذاشت و گفتار روزنامه نگاری و نحوه نگاه و تعامل روزنامه نگاری با قدرت تغییراتی کرد، که بخشی از آن هنوز هم به جا مانده است. بعدا هم بین آقای مهاجرانی و لایه های قدرت مسائل و مشکلاتی پیش آمد، که در اینجا قصد ندارم به آنها بپردازم.
اگر بخواهم جمع بندی کنم سعی کردم اختلاف نظرها و خط مش هایی بین آقای مهاجرانی و آقای بورقانی را در حوزه مطبوعات داخلی توضیح دهم. حوزه های دیگری مانند تبلیغات و مطبوعات خارجی هم بود، که بحثی مستقل هستند.
(در اینجا دکتر حقیقی به مباحثی که دکتر رضایی در مراسم یادبود زنده یاد احمد بورقانی مطرح کرده بود، اشاره کرد. مباحثی که چکیده ای از آنها در مقاله هفته گذشته مربوط به این مراسم به نظر خوانندگان رسید.) آقای بورقانی می خواست با در پیش گرفتن روش های خود، روزنامه ها را از قدرت دولت مستقل کند تا به وسوسه قدرت ننویسند. یعنی طوری باشد که به سبب نیاز به امتیازات دولتی مانند کاغذ و یا آگهی، ناچار نشوند تن به روش های ناخواسته بدهند. چراکه نظر آقای بورقانی این بود که طبیعی است کسی که در قدرت است، خوشش نمی آید در موردش مطالب انتقادی بنویسند. این به هیچ فرد خاصی مربوط نمی شود، و مهم نیست چه کسی سر کار باشد. مثلا بنده هم اگر سر کار باشم، همینطور هستم. یعنی اگر یکی از مطبوعاتی ها از من تعریف کرد، دلم می خواهد پول بیشتری به او بدهم. آقای بورقانی می خواست این وسوسه از قدرت دور شود و اگر دعوایی هست در بین خود روزنامه نگاران باشد، و دولت بیرون از این دعوا قرار بگیرد.
این برای قدرت هم مزیتی داشت. چون وقتی پولی در میان باشد، مدام افراد بدون اینکه به صاحب آن اعتقادی داشته باشند در حال چاپلوسی و مداهنه هستند. سیستم متوجه این نیست و فکر می کند اینجوری خوبست. در حالی که این به ضرر خودش می باشد. چراکه شما افرادی را دارید که مدام بدون اعتقاد و تنها برای این مداهنه گویتان هستند، که پولتان را بگیرند. این برای سیسم مضر است. زیرا بزرگترین ضربه به آن می باشد. چون فکر می کند که این افراد به آن اعتقاد دارند. در حالی که در حقیقت هیچکس قبولش ندارد، و در موقع مقتضی زیر پایش را خالی می کند.
بنابراین شما هیچ ارزیابی واقع بینانه ای ندارید، که چه کسی با شماست و چه کسی با شما نیست. اما وقتی آن پول از سیستم خارج می شد، در حقیقت قدرت می توانست مناسباتش را جور دیگری سازمان دهد و مدیریت کند. این دو کاری بود که در واقع می خواستند اساسی انجام بدهند و نشد.
چراکه جو بی اعتمادی که وجود داشت، تشدید شد. یعنی بخشی از قدرت تصور کرد که بخش دیگر آن در حال توطئه بر علیه او می باشد. این فضا هرگز نتوانست حل شود. متأسفانه چون این بی اعتمادی ریشه داشت، این ریشه گسترش پیدا کرد.
به هر حال از یک دوره ای قربانی این قضیه روزنامه نگارانی شدند، که در این بازی نبودند. یعنی دقت کنید از اعضای حزب مشارکت که طرف اصلی این دعوا بودند، تنها آقای عبدی دستگیر شد که اتفاقا پستی نداشت. ولی روزنامه نگارانی که توی بازی نبودند و دست کم از منافع قدرت چندان سهمی نمی بردند، اکثرشان دستگیر شدند. این نشان می دهد که در این دعوا هم مثل بازی احزاب، باز روزنامه نگاران قربانی گشتند. چراکه در مورد احزاب سیاسی هم بسیاری از اعضای رده پایین دستگیر، و یا مجازات های سنگین شدند. ولی برای رهبرانشان عملا هیچوقت اتفاقی نیفتاد.

س: آیا همیشه در تاریخ ایران اینگونه نبوده است؟ مثلا در دوره ای افسران رده پایین حزب توده اعدام شدند، ولی رهبران حزب فرار کردند.
ج: بله در دوره کودتای نظامی مرداد ١۳۳٢، همینطور بود. البته این بحث مفصلی است. حالا مایلم به اصل موضوع برگردم و در پایان اشاره کنم که قدرت در ایران به نظر من مهمترین آزمونیست که آدمها را می سنجد، که کجای بازیند. به نظر من خود ما هم از خودمان و از توانایی ها و ضعف هایمان درک درستی نداریم. چون در ایران قدرت سرچشمه تمام منابع دیگرست، وقتی انسان به قدرت می رسد تازه می فهمد با چه ضعف ها، هراس ها و محدودیت هایی روبروست.

آنجاست که در حقیقت جوهر افراد حتی برای خودشان بروز می کند. مثلا من خودم نمی دانم چه ضعف هایی دارم، و در مقابل فشار که قرار بگیرم کجا می توانم بایستم و کجا می توانم کنار بروم. تهدید که می شود، من چکار می کنم. به نظر من اینجا بود که آقای بورقانی خودش را نشان داد.
یعنی در حقیت در این قضیه او چند ویژگی داشت. اولا سعی می کرد جوانمردانه برخورد کند. دوم اینکه برایش آینده خودش خیلی مهم نبود، و خوب زندگیش هم نشان داد همین طور بوده است. یعنی فرض کنیم آقای بوقانی همه آن کارها را کرده، و حالا هم از دنیا رفته بود. خوب کسی برایش این مجلس ختم و این خاطره ها را نداشت. در واقع همه اینها برای بزرگداشت اینست، که کسی در آزمون قدرت بهتر از دیگران عمل کرده است. البته نمی خواهم بگویم صددرصد درست و موفق بوده، اما بهتر از دیگران عمل کرده است.
نکته سوم اینست که در مناسباتی که به هر حال چنان پیچیده می باشد، انسان واقعا نمی تواند ارزیابی کند که چه تهدید، فشار و جاذبه ای، واقعی می باشد. در عین حال زمانی که مقامی سیاسی و به این حساسی داشته باشد، ثانیه به ثانیه و دائم باید فکر کند این راه را باید برود یا آن راه را؟ یکی از این راه ها جاذبه های شخصی و منافع فردی است. راه دیگر مسیر منافع عمومی می باشد، که پر از تهدید و دردسر است و امکان دارد منافع خود فرد و خانواده اش را به خطر بیندازد. یعنی وقتی در این مسیر می رود، مشکلاتی هم برای خانواده اش ایجاد می شود. مثلا منابع مالی خانواده اش محدود می گردد، و خیلی از مشکلات دیگر که ماهیتشان معلوم نیست.
بنابراین روزانه مدام درگیرست. ببینید چه فشار عصبی بر انسان وارد می شود. چراکه برای هر تصمیم گیری همین فشار را دارد. یعنی انسان در ایران به طور مستمر در آزمون قدرت این مشکل را دارد. شاید در جاهای دیگر اینطور نباشد، اما در ایران خیلی شدیدست. به خصوص در حوزه های مرتبط با سیاست که منافع افراد، گروه ها و جریان های مختلف وجود دارد. مثلا آقای شهیدی مؤدب معاون مطبوعاتی که بعد از آقای بورقانی به سر کار آمد، بعد از چند سال به سفارت ایران در اندونزی منصوب شد. ولی آقای بورقانی از خدمت منفصل گردید.چون هر کدام منش متفاوتی داشتند
مشکل دیگر این بود که آقای بورقانی و تیمشش تیپی بودند، که از نظر رفتاری با آن مجموعه تکنوکراتی که شکل گرفته بود زیاد همخوانی نداشتند. چراکه به نظر من گروه تکنوکراتی که با آقای خاتمی کار می کردند، منافع اجتماعی خیلی الویت اولشان محسوب نمی شد. بلکه مسائل شخصییشان، بیشتر دغدغه حاطرشان بود.

س: شما عتقاد دارید برای خود آقای خاتمی، دغدغه شخصی الویت اول بود؟
ج: منظورم الزاما خود آقای خاتمی نیست. ولی می توانم بگویم بسیاری از کسانی که در لایه های قدرت سمت داشتند، موضوع اصلاحات را جدی نگرفتند. یعنی به هر حال دنبال این بودند که مصالح آینده خودشان را هم مد نظر داشته باشند. مهم نیست که در بیرون چه موضعی می گرفتند. چراکه در پس پرده آنجاهایی که باید کنار می آمدند، این کار را انجام می دادند.

س: خوب اگر بیشتر اصلاح طلبان چنین موضعی داشتند، چرا به موفقیت دست پیدا نکردند؟
ج: اتفاقا به خاطر همین نقطه ضعفشان بود.

س: آخر وقتی انسان با لایه اصلی قدرت بسازد، نباید به خواسته هایش برسد؟
ج: نه الزاما؛ چراکه اگر انسان به چیزی اعتقاد نداشته باشد و آن را جدی نگیرد، لایه های درون قدرت از وی استفاده می کنند. الان مگر در داخل خود اصولگرایان دعوا نیست؟ آنها که با هم مشکلی ندارند. اما این منطق قدرت است که دائم دعوا دارد، و می خواهد انحصاری باشد.
ببینید دوم خرداد همینجوری اتفاق افتاد. به این مفهوم که انتظاری وجود نداشت، که چنین وضعیتی ایجاد شود.
انقلاب هم همینطور بود. چون سریع به پیروزی رسید، در مواردی عده ای همینجوری و شانسی مدیر شدند. اما وقتی انسان بالا رفت، دیگر به آسانی پایین نمی آید. بلکه هرکاری می کند، که آن بالا بماند. به نظر من بخشی از جناح های اصلاح طلب هم که از باشگاه قدرت رانده شده بودند، تحت شرایطی دوباره به قدرت برگشتند. خوب اینها حاضر نبودند بیرون بیایند. در عین حال شعارهایی هم داده بودند، و توجه نداشتند که ارتباط اجتماعیشان دچارمشکل می شود. شاید اگر آن شعارها را نداده بودند، بهتر بود. یعنی اگر کسی مستقیم بگوید آقا من معتقدم در این سیستم اینجوری بهتر می شود کار کرد، جامعه بهتر قبول می کند. ولی اگر شعاری دادی و عملا همان کار دیگر را کردی، جامعه نمی پذیرد. چون آن شعارها را دادن، الزامات و اقتضائاتی دارد.
در عین حال گروه هایی که در جریانات اصلاح طلب بودند وقتی در حوزه کاری و اقتصادی منافعی را دنبال می کردند، این منافع سودش نه به جمع، که به خودشان، می رسید. این کار افراد دیگر را سرخورده می کرد. زیرا می دیدند که خودشان فعالیت کرده اند، اما منافعش به دیگران رسیده است.
یادم هست که خیلی ها پس از دوم خرداد، شماره تلفن های دستی خود را تغییر دادند. چون قدرت گرفته بودند و نمی خواستند افرادی که قبلا با آنها ارتباط داشتند، با ایشان تماس بگیرند. خوب این همان اولین نشانه ای بود که نشان می داد این قبیل افراد در پی منافع شخصی بوده اند.
در حالی که آقای بورقانی اصلا چنین خصوصیتی نداشت، و درست متفاوت بود. مثلا اگر کسی او را نمی شناخت، نمی توانست بفهمد که ایشان معاون وزیر است. چراکه بسیاری از مدیران این تفکر را داشتند، که برای حفظ اقتدار باید بین خود و زیر دستانشان فاصله ایجاد کنند. در چنین روشی رئیس با کسی قاطی نمی شود و شوخی نمی کند. چون شوخی کردن اقتدار را می ریزد.
حالا اگر کسی صلاحیت شغلش را هم نداشته باشد، بیشتر این مسئله را رعایت می کند و با فاصله گرفتن از دیگران اقتدار خود را حفظ می نماید. برای جامعه ایران این در جاهایی مؤثر است. اما آقای بورقانی اصلا این خصوصیت را نداشت، و تقریبا همه به جای ” آقای بورقانی” او را “احمد آقا” صدا می زدند. در صورتی که در ایران رسم نیست کسی را با اسم کوچک صدا بزنند. اما همین احمد آقا، آن رسم را شکست. اگر هم کسی لقبی به او می داد، مسخره اش می کرد. خود این، نشانه ای از مبارزه با قدرت رسمی بود.

خوب در ایران که دانشجوی سال اول پزشکی خود را دکتر می داند و عنوان خیلی مهم است، این سیاست دست کم در جامعه مشکل ایجاد می کند. اما اینکه احمد آقا موفق شد با این سیاست دست کم بخشی از جامعه ایران را متوجه خود سازد و قبولش کنند، به نظر من عملکردی خیلی مثبت است. در حقیقت این را هم نشان می دهد که قدرت چقدر مهم است. یعنی آقای بورقانی با تمامی این ویژگی هایش اگر به قدرت نرسیده بود، کسی ایشان را نمی شناخت.
بنابراین قدرت هم حطرناکست، به این مفهوم که می تواند افراد را از انسانیت ساقط کند. هم مهم است، به سبب این که می تواند برخی از خصوصیات اخلاقی و توانایی های افراد را برای جامعه آشکار سازد. چراکه تنها در قدرت بودن است، که می تواند نشان دهد چه کسی توان این را دارد که منافع جمع را بر منافع خود ارجح بشمارد. بنابراین به نظر من گرچه آزمون های دیگر مانند سیاست و ثروت هم خیلی مهم هستند، اما قدرت بیش از هر آزمون دیگری تأثیر دارد.

س: فکر می کنید که مردم با توجه به خصوصیات آقای بورقانی برای مجلس ششم به او رأی دادند، یا سبب این کار تنها قرار داشتن اسم ایشان در لیست اصلاح طلبان بود؟
ج: اولا ممکنست جامعه همه جزئیات را نداند. اما دست کم روزنامه نگارانی که اکثرا می دانستند نقش اساسی آقای بورقانی بوده که کار را به آنجا رسانده، خوب برایشان خیلی مهم بود.
در عین حال خصوصیت لوطی منشانه آقای بورقانی که در زمان قدرت هم آن را حفظ کرده بود، باعث شد که بدون داشتن سمتی رسمی نیز، اعتبار اجتماعی خود را همچنان محفوظ بدارد. خوب ممکن است جامعه از جزئیات خبر نداشته باشد، اما سرانجام متوجه می شود. یعنی آنچه را که ما لوطی گری و معرفت می خوانیم و ترجمه انگلیسی هم ندارد، مهمترین معیار اندازه گیری آدم ها در سیاست است. مهم این نیست که چپ، محافظه کار، راست و یا انقلابی باشی. چراکه تجربه در سیاست ایران نشان داده که اگر انسانی واجد این خصوصیت نباشد، هم ممکنست زیر پای دوستان خودش را خالی کند و هم به هیچ ارزشی وفادار نیست. لذا به نظر من این لوطی گری و معرفت است، که اعتبار می آورد.

چون احمدآقا هم به این خصوصیات متصف بود، جامعه هم نشان داد که جدا از موقعیت و شغلی که اشخاص دارند، همیشه به آدم های لوطی و با معرفت احترام می گذارد. حالا اگر موقعیت این فرد خیلی بالا باشد، این خصوصیات هم خیلی ارزشمندتر می شود. اگر هم خیلی بالا نباشد، خوب بازهم ارزشمندست. اما به هر حال هرچه سطح انسان بالا برود، حفظ این ویژگی ها مشکل تر می شود. سوریه کبیری دبیر ارشد واشنگتن پریزم است