Wordpress Themes

سر مشق بود-احمد صدري

بيشتر از بيست سال است. يكي از دوستان گفت: كسي هست كه بايد حتماً ببيني و گفت تازه از ايران آمده و در دفتر كار مي‌كند. كمي شك داشتم ولي گفتم باشد و قرار ملاقات را در گوشه يكي از خيابان‌هاي منهتن گذاشتيم كه بعد به كافه‌اي برويم. روزي سربي رنگ و مه‌آلود بود و هوا تهديد مي‌كرد كه هر لحظه ببارد. احمد بورقاني را براي اولين‌بار مي‌ديدم. با ولع اشتهاآوري سيگار آتش مي‌زد و وقتي جوك‌هايش به اوج نزديك مي‌شدند چشمان سياه درشت و براقش همراه با همه صورتش مي‌خنديد. طبعاً بذله گو بود وبچسب و مثل اعلاي آنچه در تركي مي‌گويند «اتي شيرين.» بحث‌هاي سياسي هم كرديم، مفصل. هر چند كارش در دفتر ايران در سازمان ملل بود ذره‌اي از محافظه‌كاري ميز پرستان دولتي در او نبود. محضرش گيرا بود و آن‌قدر حرفمان گرفت كه مدت‌ها كنار همان خيابان ايستاديم تا باران نم نم تبديل به رگبار شد و ناچار بحث را موقتاً درز گرفتيم تا به سر پناه كافه‌اي برسيم.

اخلاقي داشت ملهم از آيين فتوت بسيار ايراني. راستش را مي‌گفت و با صراحت تمام. انتقادش از سياست‌هاي غلط دولت و يا از تند روي‌هاي دوستان اصلاح‌طلب از هيچ‌كس پنهان نبود. هميشه با هم موافق نبوديم. يك‌بار در اواخر دوره اول خاتمي همديگر را ديديم. گفتم: آقاي خاتمي بايد يك حرفي بزند، يك كاري بكند تا اقلاً به‌طورنمادين خود را از روند امور جدا كند والا مردم ديگر به اصلاحات راي نخواهند داد. قبول نداشت. اعتماد بي‌پاياني به اعتماد مردم به اصلاحات داشت. اما نظرش را مي‌گفت. فلاحش را فداي صلاح هيچ‌كس نمي‌كرد و اصولش را به مقتضاي فروع هيچ زمانه‌اي تاخت نمي‌زد. آن روز‌ها كه در نيويورك يكديگر را ديده بوديم سروش قرار بود براي اولين‌بار به آمريكا بيايد و برخي از «كارمندان» كه او را مي‌شناختند از بيم ميز زبان بسته بودند. مظنه سوراخ موش بالا بود. ولي احمد به صراحت مي‌گفت كه نه تنها به سخنراني او خواهد رفت بلكه او را به خانه‌اش هم دعوت خواهد كرد و هر كه هر چه مي‌خواهد بگويد. اين اخلاق را در مقام مديريت دولت خاتمي هم از او ديديم. خط قرمزهايش حساب داشت. استعفا برايش يك گزينه بود نه يك فاجعه. شايد برخي فكر كنند چنين آدمي نبايد به كار سياسي در حيطه دولتي بپردازد. ولي فكر من درست بر عكس است. در نظامي طوبايي تنها آدم‌هايي بايد به استفاده از ابزار دولت بپردازند كه كار دولتي براي آنها وسيله باشد نه هدف. شغل براي دولتمرد بايد مثل كيفي باشد كه بتوان براحتي به زمين گذاشت و نه قفسي طلايي.

احمد بورقاني آدم مطبوعي بود. اهل فكر بود. اهل اصول بود. ساده بود. از اين‌رو در عين استفاده بهينه از مقام هيچ‌وقت اسير آن نشد. نشد كه آنقدر كه دلم ميخواست او را از نزديك بشناسم. ولي خوشحالم كه شناختمش. آنقدر كه بگويم: زندگي شريفي كرد. سرمشق بود.

مردی که از ایمانم نپرسید-مهدي حجواني

یادم نیست دقیقاً چه سالی بود، 78 شاید. سال های سختی بود که چرخ نشریه‌ام نمی چرخید. نشریه‌ام فصلنامه پژوهشنامه ادبیات کودک و نوجوان بود که آن سال ها سه چهار سال داشت و همیشه نگرانش بودم که مبادا فلج اطفال بگیرد! البته هر نشریه غیردولتی و مستقلی باید روی پای خودش بایستد، اما حق دارد که مثل همه نشریات از پاره ای امکانات اولیه و طبیعی در چارچوب قانون برخوردار باشد. گفتند خودت بلند شو برو معاونت مطبوعاتی ارشاد. آن جا مردی بورقانی نام نشسته که مهربان و جنوب شهری و لوطی است و به پای خودت و نشریه ات بلند می شود و به حرفت گوش می دهد.
وقت گرفتم و رفتم. از پشت میزش بلند شد و پیش آمد و گرم و مهربان دستم را فشرد. من هم سر درد دلم باز شد که نشریه ام چندین مشکل عمده دارد. اول این که دولتی نیست…
با خنده توی حرفم آمد که فرمانده ای با غیظ از سربازی پرسید که چرا توی میدان جنگ شلیک نکردی؟ سرباز درآمد که به شانزده دلیل. اول این که فشنگم تمام شده بود. فرمانده گفت: خیلی خب کافی است، لازم نکرده پانزده تای بقیه اش را بگویی! شما هم همین اولین دلیلت کافی است.
با این همه من ادامه دادم که نشریه ما تخصصی هم هست. از هر دری حرف نمی زند و مثلا به هفت هنر نمی پردازد بلکه فقط به حوزه ادبیات اختصاص دارد. حتی در بحث ادبیات هم بر یکی از شاخه هایش متمرکز است، یعنی ادبیات کودک. تازه مخاطب هایش هم خود بچه ها نیستند که بگوییم جمعیت کثیری را شامل می شوند. حتی پدر و مادرها هم اغلب نمی توانند از این نشریه بهره بگیرند، چون با مسایل نظری و تئوریک این حوزه سروکار دارد و به کار مخاطبانی اندک می آید.
و او خودش اضافه کرد که تازه ادبیات کودک در جامعه ما بهای لازم را ندارد.
- چون در معادلات قدرت نقشی بازی نمی کند، دست کم در کوتاه مدت. بنده هم هر جا که می روم، تحویلم نمی گیرند و چیزهایی می گویند که خودمانی اش این می شود که برو با آقات بیا!
و خندید.
و اضافه کردم: از همه این ها گذشته، آگهی و جدول و سرگرمی و ایستگاه خنده و پاسخ به پرسش های خانوادگی شما و فواید سیر و آشپزی بدون گوشت و از این قبیل جاذبه ها هم ندارد. گرچه ناشری جوانمرد در بخش غیردولتی از پژوهشنامه حمایت می کند اما دوست دارم ساز و کاری اندیشیده شود که نشریه خودگردان شود و من هم دنبال کار اصلی ام باشم که عبارت است از ارتقای سطح کیفی مطالب. اگر وامی برای نشریه جور شود و من تعهد کنم که آن را فقط در خدمت انتشار نشریه بگیرم شاید درست شود. تعهد کتبی می دهم که کار را به طور مرتب منتشر کنم و اگر غیر از این شد، جوابگو باشم.
او قول داد که از محل حمایت از نشریات تخصصی کاری انجام بدهد. چیزی نگذشت که خبر رسید بورقانی کاری کرده، اما متاسفانه ایشان به دلایلی از مسئولیت معاونت مطبوعاتی وزارت ارشاد (دوره وزارت عطاءالله مهاجرانی) کناره گیری کرده است.
روزی او را در مراسم روضه در منزل احمد آقای مسجدجامعی در خیابان منیریه دیدم. به رسم همیشه، غیر از طبقه اول، پارکینگ و حیاط را هم فرش کرده بودند و برو بیایی بود. از در حیاط که وارد شدم، دیدم مسجد جامعی و بورقانی و دیگرانی که نمی شناختم توی حیاطی که رنگ غروبی بنفش و خنک به خودش گرفته بود روی زیراندازی مقابل باغچه ای زنده پیش پای مهمان ها نشسته اند. سلام کردم و بورقانی به احترام ایستاد و به عادت همیشگی اش دست بر سینه گذاشت. من متوجه نشدم که به احترام من ایستاده است. دیدم نمی نشیند. اولش نگرفتم. دور و برم را نگاه کردم که ببینم به احترام چه کسی بلند شده. ، بعد متوجه شدم که داستان چیست. ما فقط یک بار دیدار کرده بودیم و فکر نمی کردم در میان هزار و یک ارباب رجوع، سردبیر کوچک نشریه ای کوچک در یادش مانده باشد. مدت ها بود که آن قدر شرمنده نشده بودم. گفتم بفرمایید و نشستیم. اولین حرفی که زد عذرخواهی بود از این که نتوانسته برای پژوهشنامه کاری کند.
همان ایام بود انگار که انجمن صنفی روزنامه نگاران مراسمی گرفت تا همه بیایند و به او خسته نباشید بگویند. خیلی ها آمده بودند و بورقانی در پایان جلسه حرف هایی زد که یادم نمانده. ولی حرف هایش را با قطعه ای از عارف بزرگ، شیخ ابوالحسن خرقانی تمام کرد که من اولش نگرفتم. یعنی در آن لحظه با توجه به حواس پرتی ذاتی و ضریب هوشی پایینم متوجه مناسبت آن نقل قول با موضوع جلسه نشدم. بورقانی گفت ابوالحسن خرقانی عبارتی را با این مضمون بر سر در خانه اش نصب کرده بوده که: «هر که از این سرای درآید، نانش دهید و از ایمانش مپرسید، چه، آن کس که نزد خدای ابوالحسن به جان ارزد، نزد ابوالحسن به نان نیارزد؟»
بعدها متوجه شدم که بورقانی با این جمله خواسته شیوه مدیریتش را در معاونت مطبوعاتی بیان کند که عبارت است از نوعی مهربانی و مدارا با صاحبان نشریات. متوجه شدم که چرا روزی که به دفتر کارش رفتم، آن طور فروتنانه و خاکی پیش پایم بلند شد و برادری کرد و وقتی حرف از نشریه ام به میان آمد، از ایمانم نپرسید و بعدها از این که نتوانسته کاری کند، عذرخواهی کرد.
یک هفته پیش از سفر همیشگی اش، نسخه ای از نشریه آیین به دستم رسید که ویژه نامه اش در موضوع کاربردهای دانشگاه در جامعه بود. روز بعدش عیال صدایم کرد و گفت: مطلب بورقانی را خوانده ای؟ گفتم: نه. گفت: حتما بخوان و بده همه بچه هایی که توی پژوهشنامه نقد می نویسند بخوانند.
-چطور؟
-در عین این که مطلبی جدی در باره نقد و معرفی یک کتاب است، اما بیانش شیرین و دلنشین است و الگوی خوبی برای نقد نوشتن تو و دوستانت.
( اشاره: برخوانندگان فرهیخته پوشیده نیست بلکه مبرهن است که عیالات اهل فرهنگ، اصولا سرکوفت زدن و ضایع کردن و ملاقه پرتاب کردنشان چیزی در همین مایه ها و از جنس فرهنگ است!)
آخرین باری که بورقانی را دیدم بعد از مراسمی بود که اهالی فرهنگ بعد از غروب عاشورا با حضور سید محمد خاتمی در خانه هنرمندان برگزار کردند. بعد از مراسم و موقع ترک سالن، قیمه ای ژیگولی در ظرفی یک بار مصرف با نوشابه به همه و از جمله به من و پسرم علی دادند.
توی محوطه خانه هنرمندان، عده ای نشسته بودند، عده ای می رفتند و عده ای غذا می خوردند. گوشه ای کنار حوض گرد و زیبای خانه، فریبا نباتی و آیه امین پور( دختر زنده یاد قیصر امین پور) نشسته بودند. دیداری تازه شد و قیمه تعارف کردند. خداحافظی کردیم. آن طرف تر بورقانی را دیدیم. سرما سلام و احوالپرسی را کوتاه کرد. دیدم دست بورقانی چیزی نیست. گفتم غذای من خدمت شما، من می روم دوباره می گیرم. گفت: خیلی ممنون، من معمولا با اتوبوس به خانه می روم!
پسرم علی خندید ولی من عطف به همان ضریب هوشی که شرحش رفت، اولش نگرفتم. یک آن قانع شدم و گفتم بسیار خب! هر طور راحتید.
موقع برگشتن، از علی پرسیدم: حالا سوار اتوبوس شدن چه ربطی به غذا خوردن داشت؟!
و علی باز هم خندید.

به‌ياد احمد بورقاني عزيز-محمدحسن طباطبايي

اي دريغا، اشك من دريا بُدي

تا نصيب دلبر زيبا شدي

اي دريغا، اي دريغا، اي دريغ

كان چنان ماهي نهان شد زير ميغ

خبر در گذشت نابهنگام او چون پتكي سنگين برسرم فرود آمد. مگر مي‌شود باور كرد؟

چند روز پيش بود كه از من خواست براي مادرش وقتي از دكتر جمشيد لطفي بگيرم. عصر دوشنبه، يعني فرداي همان روز خبرداد كه دكتر، مادر را معاينه نموده‌ و او هم با استفاده از فرصت در مورد ناراحتي ستون‌فقراتش با وي مشورت كرده و نتيجه، تشخيص سائيدگي يكي از مهره‌هاي پشت بوده. بورقاني در همان موقع يادآورم شد كه قرار ناهار مشتركي را براي هفته بعد با دكتر لطفي گذاشته است. قراري كه متاسفانه هرگز جامعه عمل نپوشيد. اين آخرين‌باري بود كه صداي نازنين او را مي‌شنيدم.

آشنايي ما به ايام برگزاري انتخابات مجلس ششم برمي‌گردد كه او هر از گاهي به نشر آبي مي‌آمد، مگر نه اين‌كه او شيفته كتاب و خواندن و نوشتن بود. اين مراجعات كم‌ و بيش مهري در دل هر دوي ما نسبت به يكديگر ايجاد كرد كه اوج آن در مردادماه سال گذشته، بهنگام مراسم يكصدمين سال مشروطيت ايران بود كه به همت و مديريت او در محل دايرة‌المعارف بزرگ اسلامي در دارآباد برگزار شد و من نيز به خواست او مسئوليت بخش نمايشگاه كتاب آن مراسم را به عهده داشتم.

به تدريج اين عوام ما را به هم نزديك‌تر كرد، در فرصت‌هايي ناهاري با هم مي‌خورديم.

حضور بي‌خبر او در نشر آبي شور و شوقي در همكارانم و من برمي‌انگيخت.

امروز تصوير زنده‌اي از او كه به شيشه فروشگاه نصب‌ شده انگار خبر از ورودش مي‌دهد. صدحيف كه اين تصوير ديگر هرگز به واقعيت نمي‌انجامد.

حضور خيل دوستداران وي در مراسم مختلف تشيع، خاك‌سپاري و ياد‌بودش نشان از محبوبيت فوق‌ العاده‌ و استثنايي احمد ميان گروه‌هاي مختلف دارد. خاطرات ايام دوستي با بورقاني را كه مرور مي‌كنم، در آن جز صفا و صداقت و عشق به پاكي و راستي چيز ديگري نمي‌بينم.

در طول شش- هفت سال آشنايي هرگز ندانستم كه او برادر شهيد است. بزرگي و متانت او از ابراز هر سخني كه بويي از تظاهر و نخوت و ريا داشت، مانع مي‌شد. در موقع خاك‌سپاري وي، مادرش چنان با استواري و ملايمت سخن گفت كه واقعاً پشتم لرزيد. مگر مي‌شود مادري كه يكي از فرزندانش شهيد و ديگري يعني احمد، اين نمونه و اسوه انسانيت و محبت را از دست داده، امروز در غم فراق، چنين آرام و متين و استوار سخن گويد، جز اين‌كه بدانيم در دامن چنين مادري است كه احمد رشد كرده و به بالندگي رسيد.

روانش شاد.

غم احمد-ویژه نامه مراسم هفتم

ویژه نامه را از اینجا دریافت کنید.

احمد طنّاز-رضا بورقاني

احمد را همه به شوخ طبعي و طنازي و صراحت زبان و اصطلا‌حات شيرين <نظام آبادي‌اش> مي‌شناسند. بي تكلّف و ساده حرف زدن و مضمون‌هاي پيچيده را در قالب گويش بچه‌هاي جنوب شهر ريختن از مشخصه‌هاي او بود. اما بد نيست بدانيد احمد روزگاري سعي كرد با < اتيكت > كامل صحبت كند و ديگران را نيز وادار به آن كرد.

يادم نمي‌آيد چند ساله بودم، اما انگار <تازه دبستاني> بودم كه احمد آقا نمي‌دانم چه كتابي خوانده بود يا پاي صحبت چه كسي نشسته بود كه تصميم مي‌گيرد مبادي آداب باشد و فارسي را پاس بدارد و < فاخرگويي> كند و به زبان <فارسي ديواني> كه هيچ نسبتي با پرده‌هاي صوتي بچه‌هاي <وحيديه> نداشت صحبت كند. آن زمان احمد دوازده - سيزده سال بيشتر نداشت. از همان روزي كه خودش اقدام به <گردش زباني> كرد ما بندگان خداي يه لا‌ قبا را هم نه فقط <توصيه> كه <مجبور> به اين كار كرد.

مثلا‌ً مي‌گفت از اين پس هنگامي كه همديگر را صدا مي‌كنيم <آقا> يا <خانم> نبايد از قلم بيفتد يا اگر درخواستي از ديگري داريم كلمه <لطفاً> يا <خواهش مي‌كنم> فراموش‌مان نشود. في‌المثل به جاي آنكه بگوييد: <الا‌، اون نون و بده> از اين به بعد بايد تمرين كنيد و بگوييد <الهه خانم، از شما خواهش مي‌كنم پاره‌اي از آن نان را در اختيار بنده قرار دهيد.> ‌

ابتدا كه اين حرف را زد فكر كرديم شوخي مي‌كند و بازي در مي‌آورد. خنديدم و مسخره‌اش كرديم كه <برو بابا امد، مگه مي‌شه اينجوري حرف زد.> اصرار كرد و مثل معلم‌هاي سخت‌گير و بداخلا‌ق مدرسه ديهيم كه هميشه از آنها مي‌ترسيدم، حكم كرد كه بايد بشود و كلي صغري و كبري چيد كه بايد ياد بگيريم درست و محترمانه حرف بزنيم و دست آخر قبول كرديم. احمد بود ديگر، كاريش نمي‌شد كرد. ‌

تصور كنيد بچه‌هاي پاپتي نظام آباد را كه از ده كلمه كه هر بار مي‌شنيدند اقلا‌ً سه تايش <مهرورزي>هاي <‌‌مگو> است بخواهند خودشان را مجبور كنند <لفظ قلم> صحبت كنند و همه قواعد ادب و اصول ادبيات را در حرف زدن عاميانه‌شان مراعات كنند. حسابي خنده‌دار شده بود و ريسه مي‌رفتيم وقتي مي‌خواستيم جمله كوچكي را بر اساس ضوابط و مقررات احمد آقا كار سازي كنيم، راستش زندگي ساده ما را پيچيده هم كرده بود. تا مي‌خواستيم فكر كنيم، ببينيم درخواست ساده گرفتن تكه‌اي پياز را چگونه جمله‌بندي كنيم كه نمره بيست از آقا معلم بگيريم يكي از آن شش بچه ديگر كه كنار سفره حاضر بودند پياز بخت برگشته را زده و برده و خورده بودند و ما هنوز جمله‌مان را كامل نكرده بوديم. نيمكره چپ مغزمان كه مسوول فهم و توليد زبان است نمي‌توانست چنين اطلا‌عات عجيب و غريبي را تحليل كند. اصلا‌ً انگار <داده‌اي> نبوده كه پردازش شود هرچه جان كنديم نشد، كه در اين جان كندن احمد آقا با ما شريك بود. يك روز بيشتر طول نكشيد كه خود آن عالي مقام هم دريافت بهتر است خراميدن <كبك> را فراموش كنيم و <كلا‌غ وار> خودمان راه برويم و آتش بس داد. منتها ديگر ما ول نمي‌كرديم. تازه سوژه‌اي پيدا كرده بوديم براي خوش كردن و گذراندن <اوقات فراغت.> تا مدت‌ها هر از گاهي سر به سر احمد مي‌گذاشتيم و مي‌گفتيم و مي‌خنديديم و عصباني‌اش مي‌كرديم كه مجبور شود بگويد <بريد بابا شماها آدم نمي‌شيد

قدر پيچ و مهره ها را مي شناخت-محمدجواد روح

1آخرين مرگ قبل از احمد بورقاني، از آن دکتر سيدجعفر شهيدي بود. از دفتر محمدجواد مظفر راهي روزنامه بودم. اتوبان مدرس هميشه جاي خوبي است براي صحبت کردن با تلفن همراه. البته من رانندگي نمي کردم. در تاکسي، زنگ زدم. خبري را که از مظفر شنيده بودم، به بورقاني گفتم. يادداشتي خواستم از او درباره دکتر شهيدي. مثل هميشه گفت که از او، لايق تر براي نوشتن هستند و نام دکتر کديور و آرمين و خانيکي را آورد. خواست قطع کند که پس از من و مني، حرفي را که مدتي بود مي خواستم، با او گفتم؛ «آقاي بورقاني، مجرم من بودم.» ماجرا به يادداشتي بدون نام برمي گشت که اوايل پاييز درباره اخراج دکتر بشيريه و سمتي از دانشگاه تهران در خبرنامه مشارکت نوشته بود و من آن را با نام او در سايت «نوروز» منتشر کرده بودم؛ کاري که بورقاني را ناراحت کرده بود و در نهايت هم به خواست او، نامش را حذف کرديم. از بورقاني عذر خواستم. گفت؛ «نه. مهم نبود. من مشکلي نداشتم ولي اين وسط عده يي بيچاره شدند.» و بعد توضيح داد که چون يادداشت در نقد وزارت علوم بوده، پژوهشکده يي که او در هيات امنايش عضويت داشته و وابسته به اين وزارتخانه بوده، بودجه 500 ميليون توماني خود را از دست داده است. در تصورم نمي گنجيد، اما بورقاني به راحتي تعريف مي کرد. گويي از اين تنگ نظري هاي ناگفته، بسيار در اين ماه هاي آخر ديده بود و اين، براي کساني چون احمد که خداوند شرح صدر را ارزاني شان داشته، دشوارتر است.2دو بار به خانه اش رفتم و يک بار به دفتر کارش در خيابان ويلا. کتاب بود که از ديوارهاي هر دو ساختمان محقر به چشم مي زد. از هر جنس کتابي در گنجه اش نشاني بود. اما وقتي حرف مي زد يا گاه به گاه که مي نوشت چنان نبود که گويي به مطالعاتش غره است. مصداق حرف بوعلي بود که «همي دانم که نادانم». چند بار مي خواستم گفت وگويي با او داشته باشم. گرچه سوژه هايم در حوزه هايي بود که به آگاهي در آن شهره بود و حتي اهالي سياست در آن حوزه ها از او مشورت مي طلبيدند، باز مي گفت؛«تازه تامل نکرده ام، حرفي ندارم. بگذار بعد.» آن بعد هنوز فرا نرسيده است و امثال من غبطه مي خوريم بر آنچه او خوانده و ما نامش را هم نشنيده ايم.3اما وراي اين تنگ نظري که اين روزها شامل حال همه اصلاح طلبان است و آن مطالعه و انديشه که کساني ديگر نيز در ميان اصلاح طلبان و اهل فکر و فرهنگ و سياست به آن علاقه مندند، «احمد بورقاني» واجد ويژگي يا خصلتي است که او را به يک Case Study تبديل مي کند. بورقاني در عرصه سياست به دنبال «رفاقت» بود. برخوردهاي او با هر آنکه سراغ دارم مبتني بر همين رفاقت بود. گرچه اين بحثي است که همسن و سال ها و هم دوره يي هاي او بايد بشکافند و بپردازند، اما به عنوان يک روزنامه نگار هوادار اصلاحات بورقاني را چهره يي شناخته ام که برايش رفاقت اولي بر هر چيز - و از جمله رقابت- بوده است. اين رفاقت بود که مانع مي شد در مجادلات درون جبهه يي از دور قضاوت کند. نه مصلحت انديشانه و از هراس سوءاستفاده رقيب سکوت مي کرد و نه خام انديشانه يا عجولانه به قضاوت دست مي زد و در صف اين يا آن مي ايستاد. سعي در حل مسائل داشت و چنين بود که چه در اختلافات اهالي مطبوعات و چه مردان سياست، وارد مي شد و ميانداري پيشه مي کرد. اين ميانه را گرفتن، البته با آن اعتدالي که سکه رايج تبليغات اقتدارگرايان و برخي فريب خوردگان است، متفاوت بود. ميانداري از آن گونه که بورقاني در جهت آن مي کوشيد و در بين اصلاح طلبان به آن معروف بود، در جهت تجميع نيروها - و به عبارت بهتر در جهت مقابله با هرز رفتن نيروهاي خودي - صورت مي گرفت. در واقع، بورقاني شکاف اصلي را مد نظر داشت و از اين منظر، به مقابله با پررنگ شدن شکاف هاي فرعي مي پرداخت و مثلاً در انتخابات رياست جمهوري دوره نهم، به پيروزي هر دو نامزد اصلاح طلبان علاقه داشت. اما اين ميانداري، به آن معنا نبود که وقتي طرفي از طرفين اختلاف در جبهه اصلاح طلبان به گونه يي عمل کند که در واقع به سود مخالفان باشد، باز هم در برابر مساله سکوت کند. اينجا بود که اصولگرايي بورقاني رخ مي نمود و همان طور که در دوران معاونت مطبوعات وزارت ارشاد سکوت را نپذيرفت و کنار رفت، در اينجا هم ادامه سکوت در برابر روايات تحريف آميز از اصلاحات را برتابد. در واقع، آنچه بورقاني به آن اولويت مي داد حفظ رفاقت بود و از همين رو، از آنان که شرط رفاقت را به جا نمي آوردند و به هر بهانه، به روي خودي خط مي انداختند، گلايه داشت. هر چند براي ممانعت از کمرنگ تر شدن رفاقت ها، اين گلايه ها را علني نمي کرد و اسباب و بهانه به دست رقيب نمي داد. اما چرا مساله يي چون «رفاقت» در فضاي سياسي ايران اهميت مي يابد و چهره هايي چون بورقاني به بازيگراني تعيين کننده -گرچه کمتر ديده شده و روي صحنه - تبديل مي شوند؟ به نظر مي آيد ايفاي چنين نقشي از سوي امثال بورقاني - که البته معدودند و شايد منحصر به فرد- به دليل شناخت آنها از ساختار جامعه ايراني و از جمله احزاب، گروه ها و جريان هاي سياسي و اجتماعي آن است. جامعه ايراني با وجود پيشرفت و توسعه يي که در سطوح مختلف داشته، اما از توسعه يي متوازن محروم مانده است. سايه سنگين دولت بر تحولات اجتماعي - به ويژه در سده اخير- منجر به آن شده که جامعه يي نامتوازن را شاهد باشيم که با وجود پيشرفت در عرصه هاي فني و تکنولوژيک، در حوزه نهادسازي و جامعه مدني به شدت آسيب پذير و شکننده است. در چنين جامعه يي، اگر هم نهادي شکل گرفته باشد، کمتر بر مبناي منافعي تعريف شده و نظام مند است و همين امر باعث مي شود نهادهاي مدني به شدت آماده تفرق و چندگانه شدن باشند. بي آنکه بخواهم ياد بورقاني را به مبحثي تئوريک گره بزنم، نقش آفريني چهره هايي چون او را در مقابله با اين تفرق و چندگانگي، مهم، ارزشمند و بي بديل مي دانم. وقتي يک تشکيلات يا جريان سياسي فاقد مباني، پايگاه ها و منافع تعريف شده طبقاتي باشد و صرفاً جمعي حول ايده هايي چون نقد يا مشروط و مقيد ساختن قدرت گردآمده باشند، طبيعي است که در هنگامه هاي سخت و روزهاي حاشيه نشيني و شکست، زمينه هاي تفرقه و حتي تقابل افزون شود و هر يک، آن ديگري را دليل وضعيت نامناسب مجموعه جريان معرفي کند و انگشت هاي اتهام به سوي يکديگر نشانه روند. در اين شرايط است که چهره هايي چون بورقاني با اولويت دادن به بحث رفاقت و تاکيد بر همدلي و همسويي مجموعه جريان سياسي، مي توانند موثر باشند. در واقع، آنان فقدان يا ضعف روابط مدرن تشکيلاتي (اعم از طبقاتي يا دموکراتيک) در ميان نيروهاي سياسي و اجتماعي جامعه نامتوازن ايران را با رگه هايي از سنت اخلاقي- رفتاري خويش پر مي کنند. «مرام»، «همدلي»، «لوطي گري»، «هواي همديگر را داشتن» و «مردانگي» قطعاً واژه هايي هستند که هيچ تئوري پرداز و دانشمند علم سياست در کتاب ها و نظريه هاي خويش از آنها نامي نبرده است، اما در جامعه يي چون ايران که نهادهاي مدني لرزان، تجربه کار جمعي اندک، تمرين دموکراسي ناچيز و منافع طبقاتي تعريف ناشده است، همين واژه ها و عبارات ناديده و ناگفته علم سياست، پيچ و مهره يي براي اتصال اجزاي پراکنده اند. بورقاني از آنها بود که قدر و قيمت پيچ و مهره ها را مي شناخت. شايد به همين خاطر هم بود که رفتنش بيش از رفتن يک چهره سياسي يا فرهنگي، نشاني از فقدان يک رفيق داشت؛ رفيقي که هر جمعي بي او، چيزي از رفاقت کم خواهد داشت.

بورقاني،معاوني بزرگتر از وزير-بابک داد

… چندماه پيش مهمان يك نماينده مشاركتي مجلس ششم بودم كه بحمدلله صاحب جلال و جبروتي شده بود و حالا مدير يكي از بزرگترين بنگاههاي صنعتي كشور شده بود! بيشتر از اينطرف و آنطرف حرف ميزد تا وقت بگذرد و لابد مجبور نشود درباره خودش و اين جاه و جلال و چگونگي برنده شدن بليط شانسش سخني بگويد! از هرجايي و هركسي گفت و بالاخره وقت را به نحو مطلوب مديريت كرد و گذراند. وقت رفتن،منشي اش وارد شد و جزوه اي بدست آقاي رئيس داد و چيزي را به يادش آورد! او جزوه را بمن داد و گفت:<اين رو يه نگاهي بنداز ببين ميتوني عيبهاشو بگيري و اصلاحش كني؟داده بودم يكي از دوستان بنويسه تا بتونم بابتش يه حق التحريري بهش بدم اما كارش رو نمي پسندم!> در ترديد بودم كه كار نيمه تمامي را قبول كنم يا نه، كه خط احمد را شناختم! پرسيدم:<اين خط بورقاني نيست؟>گفت:<شناختيش؟راستش نمي خواستم شناخته بشه!البته براي حفظ شأن و آبروي خودش!> اول منظورش را نفهميدم.به شوخي گفتم:<يعني اينقدر بد نوشته كه ممكنه آبروش هم بره؟اونم احمدبورقاني؟> گفت:<اونو كه خيلي خوب ننوشته!يعني مورد پسند من نيست. اما براي اينكه مجبور شده حق التحريري بشه نخواستم آبروش بريزه!البته احمد وقتي ديد من مطلبو نپسنديدم گذاشت و رفت و پولشو هم نگرفت!> بعد مثل يك كارشناس تمام عيار سخن راند كه:<بورقاني ميتونست وضع بهتري داشته باشه،بالاخره معاون وزير بود،نماينده مجلس بود!مي تونست مدير يه جايي مثل اينجا،حالا يه كم كوچيكتر باشه.اما حالا داره با اين خرده كاريا امرار معاش ميكنه!> بعد با تحسين به جلال و جبروت دفترش نگاهي انداخت.غرور از همه سلولهاي نگاهش مي ريخت. جزوه را گذاشتم روي ميزش و بيرون زدم.عصر مزخرف گندي بود و من حال استفراغ داشتم!***چهره احمد بورقاني جلوي چشمانم رژه ميرود.بخصوص عصر روزي كه براي اعتراض به تعطيلي روزنامه جامعه از معاونت وزارت ارشاد استعفا داد و خرسند و رها بود.آقاي مهاجراني ماندن در پست وزارت را انتخاب كرده بود و در خروجي وزارتخانه را به شريف ترين و انسان ترين معاونش نشان داده بود. بعد از آن،صاحبان روزنامه جامعه به زودي ثروتمندتر شدند و ساختمان بزرگي در جردن خريدند و مهاجراني با حرفهاي تندش عليه آزادي مطبوعات و جانبداري از توقيف روزنامه ها، مدتي زمان خريد و در مسند وزارت باقي ماند.هرچند صدارتش ديري نپاييد! اين اواخر بورقاني براي خرج خانواده و بيماري قلبي اش،حق التحرير بگير شده بود و فرسنگها دورتر از جايي كه استحقاقش را داشت،با سختي اما شرافت و آزادگي روزگار مي گذراند. كساني كه در مرام و مسلك و روش مانند بورقاني زندگي مي كنند و دنيا را به پشيزي نمي گيرند،امروز از مرگ غريبانه او بايد بيش از سايرين سوگوارباشند.بورقاني آدم بزرگي بود.خيلي بزرگتر از وزيري كه مدتي معاونش بود.بسيار بزرگتر از خيلي از مديران مطبوعاتي كه روزگاري سپر بلايشان و خادم بي ادعايشان بود.وخيلي بزرگتر از حزب مشاركتي كه عضو آن بود.روانش شاد.

The gentle giant

I still can’t believe he’s gone, forever.

Ahmad Bourghani Farahani died in Tehran on Saturday at the age of 48, from a heart attack. He is best known as a former liberal member of parliament from Tehran and one of the most open-minded deputy culture ministers in charge of media affairs during Mohammad Khatami’s first presidential term.

I met Ahmad years before his brief political career. He was a senior editor at the Islamic Republic News Agency (IRNA) when I joined the English section in March 1980. I still remember his friendly, playful, welcoming smile the first time we met. His gentle nature, grounded character, sense of fairness and aversion to dogma made him widely loved and respected — these were qualities not commonly associated with revolutionaries in position of authority.

We did not interact very much in those years (1980-90), since we worked in different news departments. But I always looked up to Ahmad as an older brother, rather than a colleague. I once bought him a book written by a reformist Islamic thinker vaguely about the separation of religion and politics. At the time, in the late 1980s when Khomeini was still alive, questions about the legitimacy of absolute clerical rule were just beginning to surface in books and articles from religious circles. I wanted to impress Ahmad with my “progressive” beliefs :o)

My religious beliefs did not last too long. I left for the U.S. in 1990. But two years later I got a call from Ahmad, who had become the chief IRNA correspondent at the UN headquarters in New York. He had brought one reporter with him from Tehran (Mahmoud Ilkhani) but needed someone for English reporting and translation. He offered me a job. Even though I didn’t want to go back to working for IRNA, I was transferring to a university in New York and badly needed a job. At the same time I really liked the idea that someone as open-minded as Ahmad was going to be my boss. I took the job.

For the next two years or so Ahmad and I worked in a two-room office in a mid-town Manhattan high-rise on the corner of 42nd St and 3rd Ave. Mahmoud was based at the UN building itself and covered international news. I would mostly scan major newspapers like the New York Times, Wall Street Journal, Washington Post… to find mostly news about Iran and translate them into Persian. Ahmad would do a final edit on the reports and fax them to Tehran, as well as writing his own analytical pieces on U.S. policy for the news agency.

It was during this time that I saw a gradual transformation in Ahmad. If he had any doubts, or misunderstandings about the nature of American society as the pinnacle of Western civilization, his stay in New York seemed to have changed them to appreciation, and understanding. He did not surrender his own identity, faith and culture. He did not stop opposing and criticizing American foreign policy. But by the time he went back to Tehran around 1994, his perception had been greatly modified by the very experience of living among Americans.

The gentle giant left us way too soon.

خاطرات شمس الواعظين از احمد بورقاني

پنج صبح-«مرگ» براي آزادگان هديه‌ گرانبهايي است و براي آنان كه «آزادي» را روي زمين جستجو مي‌كنند و نمي‌يابند گرانبهاتر!

گرچه يكي از گزنده‌ترين طعنه‌ها اشاره مي‌كند كه بعد از مرگ آزادي است. نوشتن درباره مرگ چه بصورت واقعي و چه بصورت طنه‌آميز، بسيار دشوار است. اما آنچه در مورد مرگ آزادگان قابل نگارش است بجز يادمان و يادبودف توصيف حس و حال سوگواران و عزاداران است.

در غروب سرد روز سيزدهم بهمن ماه خبري حيرت‌آور، از طريق تلفن منتشر ‌شد. خبري كه هر گيرنده‌اي را متعجب كرد. سرانجام خبر مخابره شد و سايت‌هاي اينترنتي نوشتند: « احمد بورقاني درگذشت…» با كمال شرمساري از روح بزرگوار احمد بورقاني، نوشتار حاضر به نقش وي در معماري، توسعه و دفاع از حقوق مطبوعات آزاد و مستقل مي‌پردازد؛ لابد همگان ريشه‌هاي اين شرمساري را در روحيه‌ ايراني سراغ دارند.

زيرا كه ما ايرانيان در يك «اجماع غيرعقلاني» عادت كرده‌ايم كه زندگان را منزوي و مرده‌ها را بپرستيم.
معمار، مدافع، طراح و مشفق مطبوعات

احمد بورقاني در دولت هفتم معاون مطبوعاتي وزارت ارشاد بود. دوره‌اي از تاريخ كه مطبوعات ايران بيشترين توقيف‌ها و تعليق‌ها را تحمل كرد. واقعيت اين است كه ويژگي برجسته اين دوران رويش، تولد و شكل‌گيري بهترين ساختارها در عرصه‌ي روزنامه‌نگاري مستقل و جريان آزاد اطلاعات بود.

اين رويش‌ها از وجود مردي سرچشمه مي‌گرفت كه غروب زود هنگام زندگي‌اش فعالان سياسي اصلاح‌طلب را داغدار و چهره روزنامه‌نگاران ايراني را اشكبار كرد.

ماشاالله شمس‌الواعظين يك از فعال‌ترين روزنامه‌نگاران آن دوران و سخنگوي انجمن دفاع از آزادي مطبوعات از بورقاني گفتني‌ها و خاطرات زيادي دارد.

شمس الواعظين مي‌گويد: احمد بورقاني در يكي از حساس‌ترين مراحل تاريخ مطبوعات ايران بعد از پيروزي انقلاب و در شروع جنبش اصلاحات نقش محوري داشت. واقعيت اين است كه او معمار تكثرگرايي و رقابت رسانه‌اي در دوران شكوفايي مطبوعات بود.

وي با اشاره به درايت بورقاني در فضاي حاكم در جريان رسانه‌اي دوران مسئوليتش، مي‌افزايد: او تصور مي‌كرد كه تكثر رسانه‌اي قادر است ظرفيت‌هاي پنهان جامعه را براي خدمت به اصلاح و پيشرفت آشكار كند و با در پيش گرفتن اين سياست قابليت رسانه‌ها را در دولت اصلاحات افزايش داد.

به گفته سردبير روزنامه‌هاي توقيف شده‌ جامعه، توس و عصرآزادگان پيش از روي كارآمدن احمد بورقاني به عنوان معاون مطبوعاتي وزارت ارشاد 1830 عنوان نشريه اعم از روزنامه، هفته‌نامه و غيره در كشور منتشر مي‌شد و اگر اين آمار را با عملكرد وي مقايسه كنيم متوجه عمق درايت و كارآمدي بورقاني خواهيم شد. چرا كه 1830 عنوان نشريه در دوران بعد از ايشان منتشر مي‌شد.

شمس الواعظين در ادامه افزود: اين ميزان رشد در حوزه مطبوعات مرهون تلاش هاي او در تشويق و ترغيب به انتشار بود و مي‌توان از آن دوران به عنوان دوران بهار مطبوعات ياد كرد.

وي در ادامه با تاكيد بر اينكه بورقاني در معماري دورانديشانه و دقيق مطبوعات دوره اصلاحات نقش ارزنده‌اي داشت، گفت: بايد اين نكته را هم اضافه كنم كه احمد بورقاني پس از پايان دوران مسئوليتش هم نقش بسزايي در دفاع جانانه از حقوق مطبوعات و روزنامه‌نگران ايفا كرد.

سخنگوي انجمن دفاع از آزادي مطبوعات، افزود: به نظر من احمد بورقاني در نقش مدافع قدرتمند حقوق مطبوعات به اندازه‌ نقش مهندس و معمار مطبوعات آزاد و مستقل فعال بود.

شمس الوعظين با اشاره به تلاش‌هاي مرحوم بورقاني در ايجاد نهادهاي صنفي روزنامه‌نگاران، گفت: ايجاد انجمن صنفي مطبوعات و تعاوني مديران مسئول روزنامه‌ها بخشي از كارنامه‌ مدبرانه احمد بورقاني را آشكارتر مي‌كند و به همين دليل تحمل او از سوي كساني كه نگران كاهش نفوذ دولت در رسانه‌ها بودند بسيار دشوار بود.

به گفته‌ شمس الواعظين همين موضوع عمده‌ترين عامل براي مخالفاني بود كه بورقاني را وادار به كناره‌گيري كردند. ولي نمي‌توان تلاش‌هاي ارزنده و كارنامه‌ درخشان مطبوعاتي احمد بورقاني را از صحنه‌ تاريخ پاك كرد.

وي در پايان به ذكر خاطراتي از زنده‌ياد احمد بورقاني پرداخت و گفت: پس از توقيف هر كدام از روزنامه‌هاي آن دوران از جمله توس، عصر آزادگان و… او در تحريريه حضور پيدا مي‌كرد و براي حضور در دادگاه مطبوعات به صورت مشفقانه مديران مسئول و روزنامه‌نگاران را راهنمايي مي‌كرد

مردی از جنس تفکر-محسن فرهمند

اواخر پاییز 1378، با دفتر ایشان تماس گرفتم. پدر یکی از دانش آموزان بود و لازم بود پس از گذشت حدود دو ماه و نیم از آغاز سال تحصیلی، گفت و گویی حضوری با ایشان داشته باشم. پیش از آن روز و حتی پس از آن، به دلایل شغلی، بارها و بارها با دفتر کسانی که موقعیت اجتماعی برجسته ای دارند تماس داشته ام. جالب ترین چیزی که به نظرم آمد، این بود که احمد بورقانی فراهانی، به شدت سهل الوصول بود. او خود را در پس پرده عنوان و میز و موقعیت پنهان نساخت. منشی دفتر ایشان از نام و عنوان من پرسید. خودم را معرفی کردم. تغییر فاحش نحوه برخورد منشی، نشان داد احمد بورقانی برای علوی و هرکه از آنجاست، احترامی فوق العاده قایل است. مطلب را گفتم و درخواست دیدار کردم. شاید می توانست محترمانه ما را به دفترش فرابخواند یا قراری نیمه رسمی یا هرچیز دیگر از این دست. یک ساعت بعد، خودش با مدرسه تماس گرفت و مستقیم با من صحبت کرد. گرم و صمیمی و شفاف. همانگونه که فکر می کرد و سخن می گفت و می نوشت. فردای آن روز در اتاق مشاوره دبیرستان، قرار گذاشتیم. می دانستم فرد گرفتار و پرمشغله ای مانند او، بسیاری از کارهایش را برای شنیدن مطالب عادی من جابجا کرده. خودرویی ویژه در کار نبود. خودم ایستاده بودم و دیدم. تواناترین مرد رسانه ای مجلس ششم شورای اسلامی از راهروی دبیرستان عبور کرد و وارد حیاط شد. با هم به اتاق مشاوره رفتیم و در حضور جناب آقای حاج محمدرضا اویسی به گفت و گو نشستیم. اکثر مسؤولین، عادت کرده اند تمایزی بین محل کار و سایر اماکن قایل نباشند. همه جا از بالا نگاه می کنند و عمدتا در مقام ارشاد و راهنمایی هستند. احمد بورقانی در آن دیدار، بیش از آنکه بگوید، شنید. برای شنیدن آمده بود و این را در همان ابتدای جلسه با خارج کردن قلم و کاغذی از داخل جیبش، نشان داد و البته آنجا که در مقام پاره ای توضیحات، بر سر کلام آمد، نشان داد که سکوتش از سر فروتنی و ادب است. بگذریم که هدف از این مطلب، شرح آن دیدار خاص نیست. در خبر خواندم که دیشب بر اثر سکته قلبی در بیمارستان قلب تهران و در سن 48 سالگی، چراغ عمرش خاموش گشته است. پیش از هر چیز، ناگهان به یاد دوست خوب، فاضل، باصفا و غربت نشینم « کمال الدین » افتادم. فرزند مرحوم بورقانی. کمال مدتیست برای ادامه تحصیل، خارج از ایران است و مانند همیشه با توان، پشتکار و روحیه ای مثال زدنی، درس می خواند و با مجموعه بزرگ « آی بی ام » همکاری دارد. اجازه می خواهم چند جمله ای خطاب به دوست خوبم کمال بنویسم:

کمال عزیز؛ درگذشت پدر بزرگوارت، بیش از آنکه یک حادثه خانوادگی باشد، ضایعه ای اجتماعیست. جامعه فرهنگی ایران، « مردی از جنس تفکر » را از دست داد. مردی آزاداندیش، دورنگر، فروتن، فهیم، مؤمن، متعهّد، پرکار و خستگی ناپذیر. اصحاب رسانه در سوگ آن مرد بزرگ نشسته اند و دیگر کسی شاهد قلم زنی شیوا و قدرتمند پدرت نیست. این مصیبت بزرگ را که برای هر فرزندی از بزرگ ترین مصایب است، صمیمانه تسلیت عرض می کنم. امیدوارم خداوند متعال، به آبروی حضرت زین العابدین علیه السلام، روح پدر مرحوم شما دوست گرامی را غریق رحمت فرماید و به جنابعالی و سایر بازماندگان، صبر جمیل و اجر جزیل عنایت فرماید اما جامعه فرهنگی ایران در این روزگار، از آفرینش کسی مانند مرحوم بورقانی سخت عقیم است. روحش شاد و یادش گرامی باد.