بورقاني قبل از پرواز- سجاد سالک
صبح روزي که احمد بورقاني از خانواده اش خداحافظي کرد و پا از منزل بيرون گذاشت، وعده ديدار با سيدمحمد خاتمي داشت تا با وي در خصوص مشکلات و گرفتاري هاي مطبوعات گفت وگويي داشته باشد. آن وعده ديدار البته محقق نشد و بورقاني نتوانست به گفت وگو با رئيس جمهور سابق بنشيند و به ناچار به يک خوش وبش کوتاه با وي بسنده کرد اما قسمت اين بود که در آخرين روز حيات، هر سه خاتمي شناخته شده او را ببينند.سيدمحمد، سيدعلي و سيدمحمدرضا خاتمي از جمله افرادي بودند که در آخرين روز زندگي هر يک به نحوي بورقاني را ديدند. دو نفر اول البته فکرش را هم نمي کردند که احمدآقاي سرحال و قبراق تا ساعتي ديگر با زندگي وداع گويد. سيدمحمدرضا خاتمي اما بورقاني را زماني ديد که سکته قلبي او را از پا انداخته بود اما هنوز اميد به اتاق احيا وجود داشت و چشم ها به اتاق بود تا پزشک خبر از رفع خطر مرگ بدهد. پزشک معالج اما پيام آور تندرستي نبود، سرش را به زير انداخت و با صدايي آرام به شنوندگان مشتاق حاضر در بيمارستان گفت متاسفم…يک روز معموليآخرين روز زندگي احمد بورقاني به گونه يي عصاره يي بود از مجموع فعاليت هايش در اين سال هاي دور از مسووليت اجرايي. او در برنامه فشرده کاري اش همان جلسات، ملاقات ها، پيگيري ها و رايزني هايي را قرار داده بود که در ديگر ايام سال دنبال مي کرد.شنبه سياهي که شب هنگام به مرگ بورقاني منجر شد با صبحي معمولي آغاز شد. ساعت 30/5 صبح بورقاني با صداي زنگ ساعت از خواب برمي خيزد، چند دقيقه بعد با بلند شدن صداي اذان از مسجد محل به نماز مي ايستد و آخرين نماز صبح حياتش را به جا مي آورد. پس از نماز يک ساعتي براي مرور برنامه ها و رسيدگي به کارهاي شخصي فرصت داشت. طبق برنامه از قبل تعيين شده، بورقاني مي بايست روزش را با حضور در جمع اهالي رسانه آغاز کند براي اين منظور ناچار بود محله سنتي نظام آباد را به قصد محله نوساز سعادت آباد ترک کند. ساعت جلسه هشت صبح بود و ميزباني جلسه را بهزاد نبوي به عهده داشت. با اين حال ترافيک صبحگاهي در آن منطقه از تهران، آن هم اولين روز هفته آنقدر زياد بود که بورقاني مجبور شد کمي زودتر از خانه خارج شود تا ترافيک سنگين، باعث بدقولي و تاخير در رسيدن به جلسه نشود.اهالي رسانه و مديران مطبوعاتي در منزل بهزاد نبوي از هر دري گفتند و شنيدند، آخرين وضعيت ردصلاحيت ها را بررسي کردند، مشکلات به وجود آمده براي رسانه هاي اصلاح طلب را مرور کردند و در جهت چاره جويي براي حل سوءتفاهمات برآمدند و در نهايت از چگونگي مواجهه با انتخابات سخن گفتند.جلسه تا ساعت 10 به صورت رسمي ادامه پيدا مي کند و پس از آن گپ خودماني اعضا شروع مي شود. بورقاني البته وقت زيادي براي ماندن و گپ زدن با رفقاي مطبوعاتي اش نداشت. ساعت 11 بايد خودش را به جماران مي رساند تا گرفتاري هاي جديد اهالي مطبوعات را به اطلاع سيدمحمد خاتمي رسانده و از وي چاره جويي کند.در ديدار با خاتمي، بورقاني قرار بود چند دقيقه يي پيرامون مشکلات روزنامه هاي اصلاح طلب وارد مذاکره شود و نقش هميشگي خود در برطرف کردن گرفتاري هاي اهل قلم را بار ديگر ايفا کند. بورقاني ساعت 11 به دفتر خاتمي مي رسد و در اتاق انتظار، منتظر مي ماند تا وقت ملاقات فرا برسد. از بخت بد کارهاي خاتمي طول مي کشد و انتظار طولاني مي شود، نه يک ربع و دو ربع و سه ربع که ساعتي طول مي کشد و در تمام اين مدت، بورقاني آرام و صبور پشت در منتظر مي ماند و هيچ گله و شکايتي نمي کند. علي آقاي خاتمي که در زمان انتظار، ميزباني از بورقاني را بر عهده داشت و با وي به صحبت نشست، در توصيف آخرين ديدارش با بورقاني و شرح اتفاقاتي که گذشت اينگونه روايت مي کند؛ «آن روز سرمان خيلي شلوغ بود و کارهاي زيادي داشتيم، آقاي خاتمي هم مسوول پيگيري بسياري از امور بود و احمد آقا با صبوري و تواضع، بي آنکه لب به اعتراض بگشايد، يک ساعت معطل شد و انتظار کشيد تا آقاي خاتمي را ببيند. ساعت از 12 که گذشت و مجال ديدار فراهم نيامد، تصميم گرفت ملاقات را به روز ديگري موکول کند و عزم رفتن کرد.به پله هاي خروجي نرسيده بود که دوباره برگشت و گفت؛ حيف است تا اينجا آمده ام از فيض نمازجماعت بهره يي نبرم. پس وضويي گرفت و چند دقيقه يي انتظار کشيد تا وقت اذان ظهر فرا برسد. پس از نماز گرچه فرصتي نيافت با آقاي خاتمي ملاقات کند اما تقبل الله گويان، خوش و بش کوتاهي با ايشان داشت و سپس ساز رفتن کوک کرد. پس از اقامه نماز به او گفتم احمد آقا، حالا که اينجا آمدي و تا حالا هم منتظر شدي بمان و ناهاري با ما باش، پاسخي که بورقاني به اين درخواست داد آن وقت براي ما خيلي ساده به نظر مي رسيد اما اکنون که جمله اش را به ياد مي آوريم به تامل فرو مي رويم؛ «حالا ديگر وقت رفتن است.» بورقاني اين را به مکثي گفت و دفتر خاتمي را ترک کرد چرا که اعتقاد داشت حالا ديگر وقت رفتن است،سمفوني ناتمامآخرين روز زندگي احمد بورقاني قرار بود در چهار بخش بگذرد؛ بخش اول در منزل بهزاد نبوي به فعاليت هاي سياسي و مطبوعاتي گذشت، بخش دوم در دفتر سيدمحمد خاتمي به قصد پيگيري دغدغه هاي صنفي سپري شد، بخش سوم را به مطالعه و مرور خاطرات خود اختصاص داد و مرگ فرصت نداد چهارمين بخش پيش بيني شده، يعني احوالپرسي از دوستان و نزديکان و سر زدن به آشنايان تحقق پيدا کند.بورقاني و جمعي از رفقا قصد داشتند شب هنگام به منزل دوستي که منزل جديدي خريده بود، بروند. قرارها گذاشته شده بود و نقطه عزيمت دفتر کار حميد هوشنگي معين شده بود. هوشنگي از دوستان قديمي بورقاني بود. 28 سال بود که همديگر را مي شناختند، با هم به جبهه رفته بودند و سال هاي زيادي در خبرگزاري جمهوري اسلامي با يکديگر همکار بودند. قرار بود بورقاني عصر به دفتر هوشنگي بيايد و از آنجا راهي منزل دوستي شوند که تازه خانه خريده بود. بورقاني از دفتر خاتمي که خارج مي شود، وقت زيادي تا هنگام قرار داشت. در نتيجه به هوشنگي زنگ مي زند و مي گويد زودتر به دفترش خواهد آمد. با اين حال دقيقاً معلوم نيست بورقاني از ساعت يک که دفتر آقاي خاتمي را ترک مي کند تا ساعت پنج بعدازظهر که خودش را به دفتر هوشنگي مي رساند، را کجا سپري کرده است. برخي دوستانش مي گويند او معمولاً زمان هايي که وقت اضافه مي آورد، به کنجي مي رفت و مطالعه مي کرد.گفته مي شود بورقاني پس از ترک دفترخاتمي دو ساعتي به دفتر کار خودش رفته و به مطالعه مشغول شده است. وقتي که به دفتر حميد هوشنگي مي آيد، هم کتابش را با خودش مي آورد تا وقت هاي آزاد را باز هم به مطالعه بگذراند.بورقاني که به دفتر هوشنگي مي رسد دو ساعتي تا ضيافت دوستانه فرصت داشت. تا آن وقت روز هنوز ناهار نخورده بود و تا شام هم تصميم نداشت چيزي بخورد. در نتيجه چاي و کشمشي صرف کرد و به قول دوستانش ته بندي به عمل آورد.بورقاني کتاب را که باز مي کند با اين پرسش از سوي دوست قديمي اش مواجه مي شود که چه مي خواني احمد؟ بورقاني پاسخ معناداري مي دهد؛ «دنبال ردپاي مسعود هستم.»مسعود که بود؟ مسعود مشايخي از دوستان مشترک بورقاني و هوشنگي در خبرگزاري جمهوري اسلامي بود که چند سال پيش به طرز مشکوکي در پاکستان به شهادت رسيد. در تمام اين مدت مسعود ذهن بورقاني را به خود مشغول کرده بود و فکر و ذکر خبرنگار شهيد، بورقاني را آرام نمي گذاشت. بورقاني اين اواخر کتاب جديدي به دستش مي رسد که نوشته يک ديپلمات سابق ايراني در پاکستان بود. نويسنده اين کتاب که پس از پايان ماموريتش به ايران بازنگشته است، به شرح خاطرات خود در زمان مسووليت در پاکستان پرداخته و برخي اتفاقات رخ داده در اين کشور را موشکافي کرده بود.با اين همه احمد بورقاني چند ساعت پيش از مرگ، با جست وجو در لابه لاي سطور کتاب دنبال نشانه يي از دوست شهيدش مي گشت و البته دو ساعت بعد نه تنها به ردپايي از مسعود دست مي يابد بلکه با بال هايي گشوده، به سوي او پرواز مي کند.بورقاني در ميانه مطالعه هر چند دقيقه يک بار سر از کتاب برمي دارد و خاطرات گذشته را با هوشنگي مرور مي کند. گاهي از دوستان قديم ياد مي کردند و گاهي از مشکلات مردم. بخشي از صحبت هايشان به ضعف هاي فرهنگي کشور گذشت و بخشي ديگر به کتاب و کتابخواني.در ميانه بحث ها، يادش افتاد که يکي از دانشجويان التماس دعايي داشته و براي حل مشکلش درخواست کمک کرده است. در اين هنگام تلفن را برمي دارد و چند تماس مي گيرد تا شايد بتواند گره از کار دانشجو باز کند.پس از پيگيري هاي تلفني، هوشنگي و بورقاني به تماشاي آثار زيبايي از خطاطي استاد احصايي مشغول مي شوند.ساعت 20/6 بورقاني به پسر بزرگ خود سهام زنگ مي زند و بورقاني با شوخي و خنده زيادي با وي صحبت مي کند. 10 دقيقه صحبت بورقاني با پسرش آنقدر به شيرين زباني و شوخي و خنده گذشت که هوشنگي از اين نحوه مکالمه پدر و پسر به شگفت مي آيد.پس از مکالمه، هوشنگي و بورقاني که هنوز نيم ساعتي تا حرکت فاصله داشتند، مشغول تماشاي يک سري تصاوير زيبا و آرامش بخش از طبيعت مي شوند. بورقاني منظره ها ي زيباي طبيعت را که مي بيند، آهي مي کشد و با حسرت مي گويد؛ اي کاش آدمي جايي به اين راحتي پيدا کند و بي خيال اين دنيا شود. اي کاش مي شد آدم از اين غوغاي شهر دل بکند و جاي دل انگيزي برود و به آرامش کاملي دست پيدا کند.بورقاني سپس چند دقيقه يي به ستايش اين صحنه هاي زيبا رو آورده و از شلوغي و به هم ريختگي اين دنيا احساس بيزاري مي کند و البته تنها 30 دقيقه بعد به آرامشي که آرزويش را داشت، دست پيدا مي کند. حميد هوشنگي دوست قديمي احمد بورقاني به عنوان تنها فردي که در آخرين دقايق زندگي با بورقاني بود و پاي درددلش نشست، لحظات آخر زندگي احمد را اينگونه روايت مي کند؛ «منتظر برادرم بودم تا بيايد و به ضيافت شام برويم. ساعت از 40/6 گذشته بود که گفتم احمدجان تا تو مطالعه مي کني من هم سر کوچه مي روم تا براي مراسم امشب شيريني بخرم. رفت و برگشت من کلاً 10 دقيقه طول کشيد. وقتي که بازگشتم ديدم احمد با چشم باز روي مبل دراز کشيده و نفس نفس مي زند. با اضطراب پرسيدم احمد چه شده؟ ديدم همچنان خيره به نقطه يي است و نفس نفس مي زند. گمان کردم قصد مزاح دارد. گفتم احمد، از اين شوخي ها نکن، من اصلاً اعصاب اين شوخي ها را ندارم. کاملاً وحشت کردم. اما او اصلاً توان انجام هيچ عکس العملي را نداشت. فرياد زدم احمد صداي مرا مي شنوي؟ با چشم علامت داد که مي شنود. بلافاصله با اورژانس تماس گرفتم. تا فاصله رسيدن اورژانس شماره سهام را گرفتم و گفتم که حال پدرت خوب نيست، باور نکرد و گفت من همين نيم ساعت پيش شوخي و خنده اش را شنيدم. با اصرار از او خواستم که سريع خودش را برساند. سپس به خانم احمد زنگ زدم و ماجرا را شرح دادم. بعد از آن به دفتر کمال خرازي زنگ زدم اما کسي به تلفن جواب نداد. با موبايل صادق خرازي تماس گرفتم و گفتم کاري بکن و خودت را برسان. پاسخ داد من الان لندن هستم. به آقا رضا خاتمي زنگ زدم و او گفت که خودش را سريع به ما مي رساند. در اين فاصله برادرم رسيد و ما دوباره با اورژانس تماس گرفتيم. به ما توصيه کردند تا رسيدن آمبولانس به بيمار تنفس مصنوعي دهيم. برادرم تا رسيدن اورژانس به احمد تنفس مصنوعي مي داد. اورژانس که رسيد دو نفر بالا آمدند و به احمد سرمي وصل کردند، آمپولي زدند و مشغول تنفس مصنوعي شدند. آقا رضاي خاتمي هم خيلي زود خودش را نزد ما رساند. نگاهي به احمد کرد و با تاسف گفت به نظر مي رسد تمام کرده است.ساعت 10/7 احمد را سوار آمبولانس کرديم تا به بيمارستان قلب تهران برسانيم. اما ترافيک سنگين خيابان خالد اسلامبولي و ديگر مسيرهاي منتهي به بيمارستان به گونه يي بود که 25 دقيقه در راه بوديم. به بيمارستان که رسيديم خانواده و اقوام احمد را ديديم که خود را رسانده اند. اميد کمي به بهبودي احمد داشتيم با اين حال او را بلافاصله به اتاق احيا منتقل کردند. رضا خاتمي هم به اتاق رفت. پس از چند دقيقه آقارضا بيرون آمد و با ناراحتي و تاثر گفت کار تمام شد و بغض و شيون و زاري همه را فرا گرفت. پس از آن لحظه به لحظه بر شمار دوستان احمد اضافه مي شد و در کمتر از يک ساعت نزديک به صد نفر از شخصيت هاي فرهنگي خود را به بيمارستان رساندند اما چه سود که احمد ديگر در ميان ما نبود.»به اين ترتيب احمد بورقاني که ظهر شنبه از رسيدن وقت رفتن سخن گفته بود، عصر همان روز پس از ابراز دلتنگي براي روزهاي خوب گذشته و يادي از دوست شهيدي که دنبال ردپايش مي گشت، تنها دقايقي پس از آنکه ابراز تمايل کرد از اين شهر شلوغ دل بکند و جايي آرام براي استراحت پيدا کند، دل از اين دنياي زميني کند و دوستانش را در غم فراقش سوگوار کرد.به اين ترتيب احمد بورقاني که سال 1338 به دنيا آمد و در سال 1358به خبرگزاري جمهوري اسلامي پيوست و در سال 1368 به عنوان رئيس دفتر ايرنا براي تهران گزارش ارسال مي کرد و در سال 1378 به نمايندگي از مردم تهران به مجلس شوراي اسلامي راه يافت، در جمع اصلاح طلبان باقي نماند تا سال 1388 فرا برسد و شاهد باشد که در مهم ترين اتفاق اين سال يعني انتخابات رياست جمهوري، چه ماجراهايي رخ مي دهد و چه تحولاتي در راه است.

