Wordpress Themes

بورقاني قبل از پرواز- سجاد سالک

صبح روزي که احمد بورقاني از خانواده اش خداحافظي کرد و پا از منزل بيرون گذاشت، وعده ديدار با سيدمحمد خاتمي داشت تا با وي در خصوص مشکلات و گرفتاري هاي مطبوعات گفت وگويي داشته باشد. آن وعده ديدار البته محقق نشد و بورقاني نتوانست به گفت وگو با رئيس جمهور سابق بنشيند و به ناچار به يک خوش وبش کوتاه با وي بسنده کرد اما قسمت اين بود که در آخرين روز حيات، هر سه خاتمي شناخته شده او را ببينند.سيدمحمد، سيدعلي و سيدمحمدرضا خاتمي از جمله افرادي بودند که در آخرين روز زندگي هر يک به نحوي بورقاني را ديدند. دو نفر اول البته فکرش را هم نمي کردند که احمدآقاي سرحال و قبراق تا ساعتي ديگر با زندگي وداع گويد. سيدمحمدرضا خاتمي اما بورقاني را زماني ديد که سکته قلبي او را از پا انداخته بود اما هنوز اميد به اتاق احيا وجود داشت و چشم ها به اتاق بود تا پزشک خبر از رفع خطر مرگ بدهد. پزشک معالج اما پيام آور تندرستي نبود، سرش را به زير انداخت و با صدايي آرام به شنوندگان مشتاق حاضر در بيمارستان گفت متاسفم…يک روز معموليآخرين روز زندگي احمد بورقاني به گونه يي عصاره يي بود از مجموع فعاليت هايش در اين سال هاي دور از مسووليت اجرايي. او در برنامه فشرده کاري اش همان جلسات، ملاقات ها، پيگيري ها و رايزني هايي را قرار داده بود که در ديگر ايام سال دنبال مي کرد.شنبه سياهي که شب هنگام به مرگ بورقاني منجر شد با صبحي معمولي آغاز شد. ساعت 30/5 صبح بورقاني با صداي زنگ ساعت از خواب برمي خيزد، چند دقيقه بعد با بلند شدن صداي اذان از مسجد محل به نماز مي ايستد و آخرين نماز صبح حياتش را به جا مي آورد. پس از نماز يک ساعتي براي مرور برنامه ها و رسيدگي به کارهاي شخصي فرصت داشت. طبق برنامه از قبل تعيين شده، بورقاني مي بايست روزش را با حضور در جمع اهالي رسانه آغاز کند براي اين منظور ناچار بود محله سنتي نظام آباد را به قصد محله نوساز سعادت آباد ترک کند. ساعت جلسه هشت صبح بود و ميزباني جلسه را بهزاد نبوي به عهده داشت. با اين حال ترافيک صبحگاهي در آن منطقه از تهران، آن هم اولين روز هفته آنقدر زياد بود که بورقاني مجبور شد کمي زودتر از خانه خارج شود تا ترافيک سنگين، باعث بدقولي و تاخير در رسيدن به جلسه نشود.اهالي رسانه و مديران مطبوعاتي در منزل بهزاد نبوي از هر دري گفتند و شنيدند، آخرين وضعيت ردصلاحيت ها را بررسي کردند، مشکلات به وجود آمده براي رسانه هاي اصلاح طلب را مرور کردند و در جهت چاره جويي براي حل سوءتفاهمات برآمدند و در نهايت از چگونگي مواجهه با انتخابات سخن گفتند.جلسه تا ساعت 10 به صورت رسمي ادامه پيدا مي کند و پس از آن گپ خودماني اعضا شروع مي شود. بورقاني البته وقت زيادي براي ماندن و گپ زدن با رفقاي مطبوعاتي اش نداشت. ساعت 11 بايد خودش را به جماران مي رساند تا گرفتاري هاي جديد اهالي مطبوعات را به اطلاع سيدمحمد خاتمي رسانده و از وي چاره جويي کند.در ديدار با خاتمي، بورقاني قرار بود چند دقيقه يي پيرامون مشکلات روزنامه هاي اصلاح طلب وارد مذاکره شود و نقش هميشگي خود در برطرف کردن گرفتاري هاي اهل قلم را بار ديگر ايفا کند. بورقاني ساعت 11 به دفتر خاتمي مي رسد و در اتاق انتظار، منتظر مي ماند تا وقت ملاقات فرا برسد. از بخت بد کارهاي خاتمي طول مي کشد و انتظار طولاني مي شود، نه يک ربع و دو ربع و سه ربع که ساعتي طول مي کشد و در تمام اين مدت، بورقاني آرام و صبور پشت در منتظر مي ماند و هيچ گله و شکايتي نمي کند. علي آقاي خاتمي که در زمان انتظار، ميزباني از بورقاني را بر عهده داشت و با وي به صحبت نشست، در توصيف آخرين ديدارش با بورقاني و شرح اتفاقاتي که گذشت اينگونه روايت مي کند؛ «آن روز سرمان خيلي شلوغ بود و کارهاي زيادي داشتيم، آقاي خاتمي هم مسوول پيگيري بسياري از امور بود و احمد آقا با صبوري و تواضع، بي آنکه لب به اعتراض بگشايد، يک ساعت معطل شد و انتظار کشيد تا آقاي خاتمي را ببيند. ساعت از 12 که گذشت و مجال ديدار فراهم نيامد، تصميم گرفت ملاقات را به روز ديگري موکول کند و عزم رفتن کرد.به پله هاي خروجي نرسيده بود که دوباره برگشت و گفت؛ حيف است تا اينجا آمده ام از فيض نمازجماعت بهره يي نبرم. پس وضويي گرفت و چند دقيقه يي انتظار کشيد تا وقت اذان ظهر فرا برسد. پس از نماز گرچه فرصتي نيافت با آقاي خاتمي ملاقات کند اما تقبل الله گويان، خوش و بش کوتاهي با ايشان داشت و سپس ساز رفتن کوک کرد. پس از اقامه نماز به او گفتم احمد آقا، حالا که اينجا آمدي و تا حالا هم منتظر شدي بمان و ناهاري با ما باش، پاسخي که بورقاني به اين درخواست داد آن وقت براي ما خيلي ساده به نظر مي رسيد اما اکنون که جمله اش را به ياد مي آوريم به تامل فرو مي رويم؛ «حالا ديگر وقت رفتن است.» بورقاني اين را به مکثي گفت و دفتر خاتمي را ترک کرد چرا که اعتقاد داشت حالا ديگر وقت رفتن است،سمفوني ناتمامآخرين روز زندگي احمد بورقاني قرار بود در چهار بخش بگذرد؛ بخش اول در منزل بهزاد نبوي به فعاليت هاي سياسي و مطبوعاتي گذشت، بخش دوم در دفتر سيدمحمد خاتمي به قصد پيگيري دغدغه هاي صنفي سپري شد، بخش سوم را به مطالعه و مرور خاطرات خود اختصاص داد و مرگ فرصت نداد چهارمين بخش پيش بيني شده، يعني احوالپرسي از دوستان و نزديکان و سر زدن به آشنايان تحقق پيدا کند.بورقاني و جمعي از رفقا قصد داشتند شب هنگام به منزل دوستي که منزل جديدي خريده بود، بروند. قرارها گذاشته شده بود و نقطه عزيمت دفتر کار حميد هوشنگي معين شده بود. هوشنگي از دوستان قديمي بورقاني بود. 28 سال بود که همديگر را مي شناختند، با هم به جبهه رفته بودند و سال هاي زيادي در خبرگزاري جمهوري اسلامي با يکديگر همکار بودند. قرار بود بورقاني عصر به دفتر هوشنگي بيايد و از آنجا راهي منزل دوستي شوند که تازه خانه خريده بود. بورقاني از دفتر خاتمي که خارج مي شود، وقت زيادي تا هنگام قرار داشت. در نتيجه به هوشنگي زنگ مي زند و مي گويد زودتر به دفترش خواهد آمد. با اين حال دقيقاً معلوم نيست بورقاني از ساعت يک که دفتر آقاي خاتمي را ترک مي کند تا ساعت پنج بعدازظهر که خودش را به دفتر هوشنگي مي رساند، را کجا سپري کرده است. برخي دوستانش مي گويند او معمولاً زمان هايي که وقت اضافه مي آورد، به کنجي مي رفت و مطالعه مي کرد.گفته مي شود بورقاني پس از ترک دفترخاتمي دو ساعتي به دفتر کار خودش رفته و به مطالعه مشغول شده است. وقتي که به دفتر حميد هوشنگي مي آيد، هم کتابش را با خودش مي آورد تا وقت هاي آزاد را باز هم به مطالعه بگذراند.بورقاني که به دفتر هوشنگي مي رسد دو ساعتي تا ضيافت دوستانه فرصت داشت. تا آن وقت روز هنوز ناهار نخورده بود و تا شام هم تصميم نداشت چيزي بخورد. در نتيجه چاي و کشمشي صرف کرد و به قول دوستانش ته بندي به عمل آورد.بورقاني کتاب را که باز مي کند با اين پرسش از سوي دوست قديمي اش مواجه مي شود که چه مي خواني احمد؟ بورقاني پاسخ معناداري مي دهد؛ «دنبال ردپاي مسعود هستم.»مسعود که بود؟ مسعود مشايخي از دوستان مشترک بورقاني و هوشنگي در خبرگزاري جمهوري اسلامي بود که چند سال پيش به طرز مشکوکي در پاکستان به شهادت رسيد. در تمام اين مدت مسعود ذهن بورقاني را به خود مشغول کرده بود و فکر و ذکر خبرنگار شهيد، بورقاني را آرام نمي گذاشت. بورقاني اين اواخر کتاب جديدي به دستش مي رسد که نوشته يک ديپلمات سابق ايراني در پاکستان بود. نويسنده اين کتاب که پس از پايان ماموريتش به ايران بازنگشته است، به شرح خاطرات خود در زمان مسووليت در پاکستان پرداخته و برخي اتفاقات رخ داده در اين کشور را موشکافي کرده بود.با اين همه احمد بورقاني چند ساعت پيش از مرگ، با جست وجو در لابه لاي سطور کتاب دنبال نشانه يي از دوست شهيدش مي گشت و البته دو ساعت بعد نه تنها به ردپايي از مسعود دست مي يابد بلکه با بال هايي گشوده، به سوي او پرواز مي کند.بورقاني در ميانه مطالعه هر چند دقيقه يک بار سر از کتاب برمي دارد و خاطرات گذشته را با هوشنگي مرور مي کند. گاهي از دوستان قديم ياد مي کردند و گاهي از مشکلات مردم. بخشي از صحبت هايشان به ضعف هاي فرهنگي کشور گذشت و بخشي ديگر به کتاب و کتابخواني.در ميانه بحث ها، يادش افتاد که يکي از دانشجويان التماس دعايي داشته و براي حل مشکلش درخواست کمک کرده است. در اين هنگام تلفن را برمي دارد و چند تماس مي گيرد تا شايد بتواند گره از کار دانشجو باز کند.پس از پيگيري هاي تلفني، هوشنگي و بورقاني به تماشاي آثار زيبايي از خطاطي استاد احصايي مشغول مي شوند.ساعت 20/6 بورقاني به پسر بزرگ خود سهام زنگ مي زند و بورقاني با شوخي و خنده زيادي با وي صحبت مي کند. 10 دقيقه صحبت بورقاني با پسرش آنقدر به شيرين زباني و شوخي و خنده گذشت که هوشنگي از اين نحوه مکالمه پدر و پسر به شگفت مي آيد.پس از مکالمه، هوشنگي و بورقاني که هنوز نيم ساعتي تا حرکت فاصله داشتند، مشغول تماشاي يک سري تصاوير زيبا و آرامش بخش از طبيعت مي شوند. بورقاني منظره ها ي زيباي طبيعت را که مي بيند، آهي مي کشد و با حسرت مي گويد؛ اي کاش آدمي جايي به اين راحتي پيدا کند و بي خيال اين دنيا شود. اي کاش مي شد آدم از اين غوغاي شهر دل بکند و جاي دل انگيزي برود و به آرامش کاملي دست پيدا کند.بورقاني سپس چند دقيقه يي به ستايش اين صحنه هاي زيبا رو آورده و از شلوغي و به هم ريختگي اين دنيا احساس بيزاري مي کند و البته تنها 30 دقيقه بعد به آرامشي که آرزويش را داشت، دست پيدا مي کند. حميد هوشنگي دوست قديمي احمد بورقاني به عنوان تنها فردي که در آخرين دقايق زندگي با بورقاني بود و پاي درددلش نشست، لحظات آخر زندگي احمد را اينگونه روايت مي کند؛ «منتظر برادرم بودم تا بيايد و به ضيافت شام برويم. ساعت از 40/6 گذشته بود که گفتم احمدجان تا تو مطالعه مي کني من هم سر کوچه مي روم تا براي مراسم امشب شيريني بخرم. رفت و برگشت من کلاً 10 دقيقه طول کشيد. وقتي که بازگشتم ديدم احمد با چشم باز روي مبل دراز کشيده و نفس نفس مي زند. با اضطراب پرسيدم احمد چه شده؟ ديدم همچنان خيره به نقطه يي است و نفس نفس مي زند. گمان کردم قصد مزاح دارد. گفتم احمد، از اين شوخي ها نکن، من اصلاً اعصاب اين شوخي ها را ندارم. کاملاً وحشت کردم. اما او اصلاً توان انجام هيچ عکس العملي را نداشت. فرياد زدم احمد صداي مرا مي شنوي؟ با چشم علامت داد که مي شنود. بلافاصله با اورژانس تماس گرفتم. تا فاصله رسيدن اورژانس شماره سهام را گرفتم و گفتم که حال پدرت خوب نيست، باور نکرد و گفت من همين نيم ساعت پيش شوخي و خنده اش را شنيدم. با اصرار از او خواستم که سريع خودش را برساند. سپس به خانم احمد زنگ زدم و ماجرا را شرح دادم. بعد از آن به دفتر کمال خرازي زنگ زدم اما کسي به تلفن جواب نداد. با موبايل صادق خرازي تماس گرفتم و گفتم کاري بکن و خودت را برسان. پاسخ داد من الان لندن هستم. به آقا رضا خاتمي زنگ زدم و او گفت که خودش را سريع به ما مي رساند. در اين فاصله برادرم رسيد و ما دوباره با اورژانس تماس گرفتيم. به ما توصيه کردند تا رسيدن آمبولانس به بيمار تنفس مصنوعي دهيم. برادرم تا رسيدن اورژانس به احمد تنفس مصنوعي مي داد. اورژانس که رسيد دو نفر بالا آمدند و به احمد سرمي وصل کردند، آمپولي زدند و مشغول تنفس مصنوعي شدند. آقا رضاي خاتمي هم خيلي زود خودش را نزد ما رساند. نگاهي به احمد کرد و با تاسف گفت به نظر مي رسد تمام کرده است.ساعت 10/7 احمد را سوار آمبولانس کرديم تا به بيمارستان قلب تهران برسانيم. اما ترافيک سنگين خيابان خالد اسلامبولي و ديگر مسيرهاي منتهي به بيمارستان به گونه يي بود که 25 دقيقه در راه بوديم. به بيمارستان که رسيديم خانواده و اقوام احمد را ديديم که خود را رسانده اند. اميد کمي به بهبودي احمد داشتيم با اين حال او را بلافاصله به اتاق احيا منتقل کردند. رضا خاتمي هم به اتاق رفت. پس از چند دقيقه آقارضا بيرون آمد و با ناراحتي و تاثر گفت کار تمام شد و بغض و شيون و زاري همه را فرا گرفت. پس از آن لحظه به لحظه بر شمار دوستان احمد اضافه مي شد و در کمتر از يک ساعت نزديک به صد نفر از شخصيت هاي فرهنگي خود را به بيمارستان رساندند اما چه سود که احمد ديگر در ميان ما نبود.»به اين ترتيب احمد بورقاني که ظهر شنبه از رسيدن وقت رفتن سخن گفته بود، عصر همان روز پس از ابراز دلتنگي براي روزهاي خوب گذشته و يادي از دوست شهيدي که دنبال ردپايش مي گشت، تنها دقايقي پس از آنکه ابراز تمايل کرد از اين شهر شلوغ دل بکند و جايي آرام براي استراحت پيدا کند، دل از اين دنياي زميني کند و دوستانش را در غم فراقش سوگوار کرد.به اين ترتيب احمد بورقاني که سال 1338 به دنيا آمد و در سال 1358به خبرگزاري جمهوري اسلامي پيوست و در سال 1368 به عنوان رئيس دفتر ايرنا براي تهران گزارش ارسال مي کرد و در سال 1378 به نمايندگي از مردم تهران به مجلس شوراي اسلامي راه يافت، در جمع اصلاح طلبان باقي نماند تا سال 1388 فرا برسد و شاهد باشد که در مهم ترين اتفاق اين سال يعني انتخابات رياست جمهوري، چه ماجراهايي رخ مي دهد و چه تحولاتي در راه است.

نامه‌اي براي احمد بورقاني-كامبيز نوروزي

سلا‌م احمد جان ‌خوبي برادر ؟ يكشنبه قرار داشتيم. نيامدي سرقرار و ماي بي‌قرار را به امان خدا رهاندي. آنقدر كه يادم هست مبادي ادب بودي. اين جور وقت‌ها لا‌اقل خبر مي‌دادي. مرا كه مي‌شناسي، گفتم به خودت گلا‌يه بياورم. ‌ شنبه ساعت 8 شب كه تلفني خبرت را دادند، گفتم ياوه است اين خبر. گفتند ساعت 7 شب در دفتر حميد هوشنگي قلبت گرفته و بعد از چند دقيقه، گرفته‌اي خوابيده‌اي. آرام و ساده و راحت؛ براي ابد.حالا‌ هم در بيمارستان قلبي. گفتم مگر مي‌شود اين لوطي عصر گرده‌هاي زخمي چاقوهاي پنهان شبانه، خلف وعده كند. فردا قرار داريم. اين يكي، از آن خوب‌ها نيست كه هزار وعده‌شان يكي وفا نكند. گفتند قلبش ناسور بود و تاب نياورد. گفتم اين قلب بزرگتر از آن است كه در اين همه دست‌انداز آشنا و بيگانه از جا در رود. اما خب، قبول دارم كه چيني قلبت نازك بود. زياد ترك برداشته بود. آدم پوست‌كلفت دل نازكي هستي برادر. اينجور آدم‌ها، لپ سرخي دارند، اما قلبشان سرخ‌تر است. مثل خودت. بعضي‌ها قلبشان مي‌سوزد و سكوت مي‌كنند و خودشان را مي‌خورند. ‌ تلفن را قطع كردم، في‌الفور پريدم توي ماشين. آژانس گرفتم كه وقت تلف نشود. هنوز ساعت به 9 نرسيده بود كه رسيدم به بيمارستان قلب. گفتند همه رفته‌اند به خانه تو. اما ميزبان در بيمارستان جا مانده است. مزروعي بود. ارغنده‌پور، تاجرنيا، داودي، نعيمي پور، رضا خاتمي و هوشنگي و چند نفر ديگر هنوز مانده بودند و داشتند راه مي‌افتادند. قبلا‌ كه تو را اينجا ديده بودم همان دو سال پيش بود. دير خبر شده بودم از بستري شدنت و دير آمدم به عيادت. خجالت كشيدم. براي عرض پوزش برايت نوشتم <اي قلبشان بشكند كه از رنجش آن قلب نازك با خبر شدند و خبر نكردند حقير را تا از> شرق <خبر برسد در يوم سه‌شنبه هفدهم آبان المزخرف سنه 1384 شمسي…> يادت هست چقدر زحمت كشيدي براي شرق و روزنامه‌هاي ديگري كه از 76 با مرارت و مصيبت منتشر مي‌شدند. ‌‌ نشستيم در ماشين مزروعي. من و تاجرنيا و… نفر چهارم را هر چي زور مي‌زنم يادم نمي‌آيد. پيش خودم مي‌گفتم اگر پيدا كنم كسي را كه اين خبر كذب كه تو فردا سر قرار نمي‌آيي را پخش كرده است، خودم شخصا به جرم نشر اكاذيب، شناسنامه‌اش را لغو امتياز مي‌كنم. ‌‌ مزروعي مدام ذكر ا… اكبر گرفته بود و لا‌ اله الا‌ ا…. ذكرش را، پاره پاره هق هق گريه قطع مي‌كرد. آن يكي، كه اسمش را هنوز به ياد نياورده‌ام، … ها… يادم افتاد. هوشنگي بود، حميد هوشنگي، گزارش واقعه را مي‌داد و لا‌به‌لا‌ي جمله‌هايش شهادتين مي‌گفت. تاجرنيا گوش مي‌كرد و حيرت از نگاهش مي‌باريد. من به خيابان سياه شب خيره مانده بودم. بغضم تركيد و شانه‌هايم به لرزه افتادند. يك لحظه به اين فكر افتادم كه همين فردا اول صبح قبل از ملا‌قات تو، يك اعلا‌م جرمي بنويسم به دادستان تهران و از ايشان درخواست كنم بگردند ببينند خبر تو را كدام شيرپاك‌خورده‌اي منتشر و نشر اكاذيب كرده است. با تجربه‌اي كه دارند بگيرندش. خودش و جد و آبادش را توقيف و لغو امتياز و محروم كنند. گفتم فردا، پس‌فردا مي‌آيي، يقه‌ام را مي‌گيري و رفاقت چندين و چند ساله را به هم مي‌زني و مي‌گويي مردك نادان اين همه سال با خود تو و بقيه تقلا‌ كرديم و بيچارگي كشيديم و فحش خورديم كه آدم‌ها راحت حرفشان را بنويسند و روزنامه‌شان را دربياورند و به خاطر چهار كلا‌م حرف، توقيف و لغو امتياز و در به در و بيچاره نشوند. حالا‌ تو غلط كرده‌اي كه يك همچنين كاري كرده‌اي. به دادار دودورت خنديدي… منصرف شدم. ‌‌ در اين حال و هوا، كلي طول كشيد تا برسيم خيابان دماوند و خانه تو. همان خانه‌اي كه با محله‌اش عشق‌ات بود. همان خانه كوچك تروتميزي كه از قبل داشتي و با هر سمتي كه داشتي در همانجا زندگي كردي و خانواده‌ات باليدند. تو هم به همه چيز اين خانه و محله وفادار ماندي. ‌‌ خانه پر بود از آدم‌هاي مبهوت. شرمنده‌ام كه حافظه‌ام قوي نيست تا اسم آنها را كه بودند برايت بنويسم. هميشه به حافظه قدرتمند تو غبطه خورده‌ام. از 20 سال پيش چنان خبر و خاطره مي‌گفتي كه انگار همين ديروز بود. خيلي‌ها بودند. آنجا فهميدم كه فقط من نيستم كه كلك نخورده‌ام. بقيه هم همين‌جور بودند. اغلب باور نكرده بودند و منتظر بودند كه راوي صادقي خبر را تكذيب كند. ‌‌ سهام‌الدين روي پا بند نبود. برادر من، نمي‌خواهم فضولي كنم اما آدم با پسر رعنايش چنين كاري مي‌كند كه تك و تنها ولش كند توي اين شهر شب‌زده !؟ تازه، فكر نكردي كمال‌الدين در ولا‌يت غربت چه خواهد كرد ؟! آن شب سياه، در آن همهمه تيره، بيشتر از يك نگاه نتوانستم فاطمه خانم را ببينم. يك مصاحبه‌اي داشتي، با كجا يادم نيست، با لحن شيرين شيطنت‌آميزت از دوره جواني گفته بودي و عشقت به دختر جواني كه خيلي زود همسرت شد و شد مادر دو پسر و يك دختر. حالا‌ اين يار ديرين تو با اين خبر كه مي‌گويند عشق پركشيد بايد چه كند ؟ وا…، به خدا اين رسمش نيست برادر من. زهرا هم كنار مادرش بود. صورتش در قاب آن چادر مشكي محو بود و شايد چشم انتظار. ‌‌ مي‌آمدند و مي‌رفتند. نه. مي‌آمدند. نمي‌رفتند. منتظر تو بودند شايد. ‌‌ جاي سوزن‌انداختن نبود. هر گوشه كسي ناله‌اي مي‌كرد. يكي آرام مي‌گريست و ديگري به هق هق. از كمتر كسي حرفي در مي‌آمد. ‌‌ هيچ كس با هيچ كس سخن نمي‌گويد ‌‌ كه خاموشي به هزار زبان ‌‌ در سخن است ‌سحرخيز داشت با موبايلش با آن طرف دنيا با عبدالعلي رضايي حرف مي‌زد. گوشي را گرفتم. گفت، آخر چرا؟… گريه‌ امانش را گرفت. بغضم تركيد. دو سه دقيقه تمام كلمات جمله‌هايمان قطره‌هاي اشك بود. گفتم، در آن تنهايي مواظب خودت باش. گفت، چه‌جوري آخر؟…‌ ساعت داشت آرام به نيمه شب نزديك مي‌شد. حرف‌هايي شروع شده بود براي كارهاي فردا. روزنامه‌ها دنبال مطلب بودند. مراسم تشييع، شست‌وشو، ت ت ت…. تد تد تد… تدفين ! ‌تدفين احمد ! احمد بورقاني و…. كارهاي ديگري كه بايد انجام مي‌شد. خودت اوستاي كاري در اينجور ماجراها. ياد ندارم براي كسي از نزديكان و آشناها اتفاقي افتاده باشد و در كارهاشان مثل يك برادر مشاركت نكرده باشي. ميدانداري مي‌كردي و همه چيز را درست و درمان، سر و سامان مي‌دادي. حالا‌ اما كارها يك جوري در هم پيچيده است. پدرت محكم ايستاده است. سايه پنهانش روي تمام خانه است. از صلا‌بت و اقتدار حاج آقا زياد گفته بودي. اما اينجا، در اين محشر، خوب مي‌شد لمس كرد صلا‌بتش را. ‌‌ بعضي دنبال مطلب بودند براي روزنامه‌هاي فردا. خب براي تو بايد نوشت. بايد زياد هم نوشت. اگر چه فكرها از كار افتاده بودند. ‌ بالا‌خره كارها رو به راه شد و قرارها را گذاشتند. ‌ شب از نيمه گذشته است. شايد 5/1 صبح بود كه آمديم بيرون. با كريم ارغنده پور و جواد كاشي و محسن گودرزي. در ميدان فردوسي پياده شديم تا راه كريم هم دور نشود. شب سردي بود. پياده راه افتاديم. يك چيزهايي براي خودمان مي‌گفتيم. مثل آدم‌هاي خوابزده. كابوس ديده يا كسي كه بختك رويش افتاده باشد. اما من بايد زودتر مي‌خوابيدم تا صبح خواب نمانم و به قراري كه با تو داشتم برسم. ‌ ساعت 5/2 صبح بود كه سر به بالين گذاشتم. اما مگر خوابم برد. همه‌اش تقصير توست. آنقدر در ذهنم رژه رفتي كه جايي براي خواب نماند. <مگر خيال تو بيرون رود كه خواب در‌آيد.> ‌‌ چند دقيقه بعد از نماز آمدم بيرون. نكند دير به دفتر برسم و تو پشت در بماني. سر راه، غير از روزنامه‌هايي كه برايم مي‌آيد، روزنامه‌هاي ديگري را هم گرفتند.‌اي بابا ! اغلب از رفتن ابدي تو خبر داده بودند. خب كسي از اينها نپرسيده است كه اگر به جرم نشر اكاذيب توقيفشان كند چه كار خواهند كرد. روزگار هم كه مثل دوره معاونت تو نيست. آقاي وزير از خارجه گفته بود اگر من هم جاي دادگستري بودم فلا‌ن روزنامه را توقيف مي‌كردم و تو با او حرفت شد. اين قصه‌هاي اينجوري ادامه پيدا كرد و بالا‌خره تو، كه حرف و عملت يكي بود، راضي نشدي به دو دوزه. عطاي معاونت را بخشيدي به لقاي آزاد منشي. شد حكايت اينكه بيستون را عشق كند و شهرتش فرهاد برد. زحمتش را تو بردي و شهرتش را ديگري. اما هيچ نگفتي، بي‌خيال. سيره اهل معرفت و فتوت همين است ديگر. يك رويي و يك رنگي و تحمل و شكيب و سكوت… ‌‌ به دفتر رسيدم. نيامدي اما سرقرار.‌ با رضا تهراني تلفني در ارتباط بودم. تا بالا‌خره گفت ساعت دو بايد برويم بيمارستان. احمد را ببريم براي شست‌وشو. گفتم حالا‌ احمد بدقولي كرده و نيامده است. من نكنم. سر ساعت رسيدم. سهام‌الدين و سعيد شريعتي آمده بودند. ساعت دو روز يكشنبه چهاردم بهمن 86. در اورژانس منتظر ماندم. سعيد دنبال كارهاي اداري ترخيص تو بود و سهام‌الدين هم بي‌تاب و مبهوت. گفتند تو در سردخانه‌اي. فاطمه خانم و زهرا خانم و چند نفر ديگر هم آمدند. قرار بود امروز خلوت باشد تا فردا كه مراسم اصلي است. ‌ ‌ مقدمات فراهم شد. با رضا و سهام و فاضلي سه طبقه آمديم زيرزمين. رسيديم به سردخانه. در را كه باز كردند، روبرويمان دو رديف 7 تايي يخچال بود. مامور بيمارستان رفت به طرف يخچال اول در رديف پايين. رنگم شده بود مثل كهربا. چيزي به افتادن سهام‌الدين نمانده بود. رضا دو دستش را به هم مي‌فشرد و لبش را مي‌گزيد. بايد شناسايي مي‌شدي. ‌ ‌ آقاي من! كدام شناسايي ؟! در بهمن 78، كرور كرور مردم تهران به تو رأي داده بودند. وقتي هم كه رفتي مجلس و شدي عضو هيات رئيسه، كسي نبود كه كارش را به تو آورده باشد و تو انجام نداده باشي. از قديم‌ها براي خواص و عوام، راست و چپ و… دست ياري رسان بودي. حالا‌ بايد شناسايي مي‌شدي دوباره !!! مامور بيمارستان در يخچال را باز كرد. چشمهاي ما از كاسه و قلب ما از سينه داشت بيرون مي‌زد. مامور دستش را برد به طرف دستگيره تخت روان يخچال. صداي حركت تخت رواني كه تو رويش آرام و بي‌خيال خوابيده بودي، مثل غرش آتشفشان در هوا پيچيد. سهام‌الدين افتاد روي تو. من و رضا و شايد فاضلي هم، شايد از ترس اينكه باور كنيم خبر راست است، فقط خيره نگاهت كرديم. با چشم‌ها بلعيديمت. مامور بيمارستان، پارچه را از روي صورتت كنار زد. آرام، خوابيده بودي. مرد حسابي صبح با ما قرار داشتي حالا‌ گرفته‌اي تخت خوابيده‌اي اينجا ؟ راستي اگر قلبت اينقدر گرم نبود، حتما يخ مي‌زدي در اين يخچال سرد و مي‌مردي. برو دعايش را به جان قلبت كن كه اين دكترها هي بي‌خودي از آن ايراد مي‌گيرند. قلبي كه اينقدر گرم و بزرگ و شريف و جوانمرد است، چه اشكالي مي‌تواند داشته باشد. روي همان تخت روان گذاشتنت پشت يك بنز استيشن طوسي رنگ آژيردار. نمي‌شد من هم سوار شوم. جا نبود. نمي‌شد مثل آن روز ترور حجاريان فشرده بنشينيم. همان روز اول واقعه گلوله‌باران سعيد حجاريان بود كه با هم از بيمارستان سينا آمديم بيرون. ده ده خبرنگار دوربين به دست مي‌خواستند با تو حرف بزنند كه تازه هم براي مجلس انتخاب شده بودي. ‌‌ در آن وضعيت چه مي‌شد بگويي. خودت هم نمي‌دانستي كه بايد در مقابل اين همه نامردي چه بگويي. آن هم تو كه اصلا‌ نامردي زياد چشيدي اما اين واژه را درك نمي‌كردي. اولين تاكسي كه آمد، جلويش را گرفتم. از وسط آن همه آدم زور چپانت كردم داخل ماشين و خودم هم نشستم و الفرار. ماشين كه راه افتاد، زدي زير خنده.‌ بنز راه افتاد. لا‌بد حالا‌ در آن بنز با استفاده از انگشت مبارك شست دست راستت، به ما كه از پشت سر رفتن تو و بنز را نگاه مي‌كرديم، خنديدي. ما هم دنبالت راه افتاديم به طرف گورستان بزرگ شهر: بهشت زهرا. فاطمه‌خانم البته مجبور شد برود خانه. گفتند سيدمحمد خاتمي آمده براي سر سلا‌متي. گفتم اين چه وقتش است. آن هم بي‌خبر. ‌‌ ساعت از چهار گذشته بود. كارگران شست‌وشو، بندگان خدا، مانده بودند براي تو فقط. پارچه را كه از بدنت باز كردند، ناله همه در آمد. كم بوديم اما گريه‌هامان چند برابر تعدادمان بود. حتي گاهي صداي زيارت عاشورا با صداي خوش بالا‌ي سر تو مي‌خواندند در صداي گريه‌هاي ما گم مي‌شد.‌ احمد جان ! پر مي‌گويم شايد. خوش به حالت كه خواب بودي و غروب آن روز يكشنبه چهاردهم بهمن 86 را كه ما ديديم، تو نديدي. از غروب آن روز چندم ارديبهشت 79 كه روزنامه‌ها را بستند و نيمي از حاصل كار تو و ديگران را به گل نشاندند تيره‌تر و تلخ‌تر.‌ برگشتيم خانه تو. پر بود از همه جور آدم. كوچك و بزرگ. پير و جوان. سياسي، فرهنگي، هنري. بچه‌هاي نظام آباد و غيره و غيره. پسر مگر تو مهره مار داري؟ ‌‌ بگذريم. يكشنبه هم گذشت و باز هم سر قرار نيامدي. گفتم دوشنبه لا‌بد مي‌آيد. تازه اگر هم نيامدي من مي‌آيم. ‌ صبح زود، شال و كلا‌ه كردم و آمدم بيرون. مي‌دانستم صد صد نفر آدم ديگر هم مثل من‌اند و همين كار را كرده‌اند، به مقصد تو. ‌ نمي‌دانم روزنامه‌هاي دوشنبه 15 بهمن را ديده‌اي يا نه. همه روزنامه‌ها پر است از نام تو. تو كه خيلي وقت است تنها سمتي كه داري عضويت انجمن صنفي است و ديگر هيچ. نه پولداري كه كسي از پولت حساب ببرد. نه صاحب‌منصبي كه مرئوسان ريزه‌خوار خوش‌رقصي كنند. تنها سمتت آدميت است و جوانمردي. آنقدر كه خودت را فقط با همين سمت به همه تحميل كرده‌اي. آدميت، بالا‌تر از همه اين حرف‌هاست.‌ خيلي‌ها را در اين روز سرد دوشنبه 15 بهمن، صبح زود از خانه كشاندي به مسجد فاطمي نظام آباد و انجمن صنفي و بعدش هم گورستان بزرگ شهر. بعضي البته نبودند. لا‌بد كارهاي مهمتري داشتند. سيدمحمد خاتمي را گفتند در ترافيك گير كرده است! شيخ مهدي كروبي هم از مسجد برگشت و راه بيشتر را بر خود هموار نكرد. هر چند اگر از خودت بپرسم، دستت را در هوا مي‌چرخاني و مي‌گويي بي‌خيال !‌ تخت روانت روي دست‌ها مي‌رفت. ‌‌ وقتي براي آخرين بار مي‌خواستيم از خاك برت داريم و به افلا‌كت بسپاريم، ديديم تنت خيلي سنگين است. مثل كوه. كسي نتوانست تكانش بدهد. فكر كنم خودت بلند شدي و رفتي و گرنه همه آن جمعيت انبوه هم نمي‌توانست اين كوه شرف و جوانمردي را تكان بدهد. حالا‌ دانستم…. آن مهره مار تو همين شرف و جوانمردي است كه بر آن پاي فشردي همه عمر. ‌‌ همان وقت‌ها كه بي‌وفايي نمي‌كردي و سرقرار‌ها مي‌آمدي يك بار كه <در آستانه> شاملو را مي‌خواندم بي‌اختيار ياد تو افتادم: ‌‌ انسان زاده شدن تجسد وظيفه بود: ‌‌ توان دوست داشتن و دوست داشته شدن ‌‌ توان شنفتن ‌‌ توان ديدن و گفتن ‌‌ توان اندوهگين و شادمان شدن ‌‌ توان خنديدن به وسعت دل، توان گريستن از سوداي جان ‌‌ توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شكوه‌ناك فروتني ‌‌ توان جليل به دوش بردن بار امانت ‌‌ و توان غمناك تحمل تنهايي ‌‌ تنهايي ‌‌ تنهايي ‌‌ تنهايي عريان ‌سرازيرت كه كردند به خاك پذيرنده، ديگر هيچ چيز نديدم و نشنيدم، جز خطبه كوتاه مادرت كه عظيم بود و پرشكوه كه گفت در اندوه اميرحسين، پسرش، كه 12 سال در خاك جبهه‌ها پنهان بود و آخرسر فقط پلا‌كش را آوردند تاب داشت و در اندوه تو، احمد، نه. ‌‌***در راه برگشت از گورستان بزرگ شهر، از بلندگوي ماشين مي‌شنيدم كه كسي مي‌خواند شعر شفيعي كدكني را، كه آنقدر دوستش داري. شايد بد نباشد كه از اين راه دور خاك كه منم و افلا‌ك كه تويي برايت زمزمه كنم تكه‌اي از آن را كه: ‌ آه از اين قوم ريايي كه در اين شهر دو رويي ‌/‌ روزها شحنه و شب باده فروشند همه ‌‌ باغ را اين تب روحي به كجا خواهد برد ‌ /‌ قمريان از همه سوخانه به دوشند همه ‌‌اي هر آن قطره، زآفاق هر آن ابر بهار ‌/ ‌ بيشه و باغ به آواز تو گوشند همه ‌‌ گرچه شد ميكده‌ها بسته و ياران امروز ‌ /‌ مهر بر لب زده وز نعره خموشند همه ‌‌ به وفاي تو كه رندان بلا‌كش فردا ‌ /‌ جز به ياد تو و نام تو ننوشند همه ‌‌ فعلا‌ خداحافظ برادر‌ لا‌ حول ولا‌ قوه الا‌ بالله

احمد بورقاني از نگاه ناظر آخرين لحظات زندگي پرافتخار او-حمید هوشنگی

احمد، سلطان سخاوت بود در عين درويشي به مصداق آيه شريفه لن تنالو البر حتي تنفقوا مما تحبون،

آنچه را که خود نيازمند بود و دوست مي داشت به راحتي به ديگران مي بخشيد، حتي تا مرز آبرو.

احمد خداوندگار اخلاق بود و دوستي بي غش. متنفر از بي اخلاقي و بخصوص از بي اخلاقي سياسي و معتقد به اصلاح و بسيار آزادانديش. ستار عيوب دوست و دشمن و ضربه گير تندروي هاي بعضي از اطرافيان.

انساني بود از جنس ديگر. درويش و ساده زيست بود، بعد از 27 سال کار و مسووليت هاي بالا و والا همچنان در سادگي تمام مي زيست، در منزلي معمولي در جنوب شهر، بسيار آبرومند و بي منت.

دشمنانش را بدون اجازه به ديدن منزل و زندگي ساده اش دعوت مي کنم تا انصاف دهند کدامين مسلمان ترند و ثابت قدم تر در گفته ها و ادعاها. معاون اسبق وزير و نماينده مجلسي که با هر يادداشت کوتاهش مي توانست زندگي مالي ديگران را زير و رو کند چگونه در کف اتاق هايش فرش ماشيني است و در بعضي از قسمت ها زيلو، و چگونه آبرومندانه زندگي مي کند. واقعياتي که در ذهن هر تازه واردي مي نشيند تا سيه روي شود هر که در او غش باشد.

امکان نداشت براي رسيدن به هدف اخلاق را زير پا بگذارد، سعه صدري داشت مثال زدني. به راحتي دشمنان و منتقدان غيرمنصف خود را مي بخشيد و از کسي کينه به دل نمي گرفت. گلايه يي از «مهرورزي»هاي اخير نداشت و کمتر از «عدالتي» سخن مي گفت که در حقش روا داشته بودند.

در مقابل مشکلاتي که چند سال اخير برايش پيش آمد و قلبش را آزرد کينه توزي نکرد و آن را جدلي مي خواند سياسي که گروهي کم توجه به اخلاق براي بيرون کردن حريف ساز کرده اند و قطعاً در باطن خود مي دانند که ادله شان مقبول دادگاه الهي نيست و آنچه به عنوان راي انشا و صادر مي کنند در دادگاه ملت نيز از قبل مردود شناخته شده است.

در مقام نمايندگي مجلس ششم که مردم قدردان تهران به نمايندگي اش انتخاب کردند، هرگز حاضر نشد قدمي برخلاف راي و مصلحت مردم و اين ديار بردارد و در صحنه مادي از تسهيلاتي بهره گيرد که براي گشايش امور مالي نمايندگان جنبه قانوني گرفته بود. در زمان خدمت در خبرگزاري جمهوري اسلامي در حالي که خود نيازمند مسکن بود و با داشتن همسر و فرزند در خانه پدري زندگي مي کرد، حق خود را براي گرفتن مسکن به ديگران بخشيد. در زمان معاونت وزارت ارشاد اسلامي به گفته يکي از همراهان صديقش حقوق يک ماه خود را به مستخدمي داد که مي دانست از او نيازمندتر است و قانوناً نمي تواند برايش درآمدي اضافي دست و پا کند. وقتي در کنارش بودي و سائلي دست تکدي دراز مي کرد، محال بود احمد بي عمل بگذرد. گاه به او اعتراض مي شد که تعدادي از اين متکديان نيازمندان واقعي نيستند، احمد در پاسخ مي گفت همين که آبروي خود را خرج مي کنند کافي است و بايد به آنها کمک کرد.

احمد عاشق تعليم و تربيت فرزندان خود بود و با اجازه پسرانش مي گويم به تصور من زهرا را بسيار دوست مي داشت و سهام و کمال را نيز و به مديريت همسرش در خانواده بسيار مفتخر بود و به همراهي همه آنان در گردش چرخ هاي سخت زندگي مستحظر. از فداکاري ها و زحمات پدرش که استاد بازنشسته بنايي است و مسلماني سختکوش. با صميميت فراوان در هر مناسبت لازم ياد مي کرد و به واقع بي نيازي مادي را از پدر به ارث بوده بود. فرزند رشيد فراهان و يادآور بزرگان آن خطه مصلح پرور اين ديار. بزرگ شده نظام آباد تهران و تداعي کننده جوانمردان بي رياي آن گوشه تهران کم مروت. نفس کشيده در فضاي روشنفکري متعهد. پرورده مطبوعات و عاشق ايران و آزادي بيان. مصلحي بود فرهيخته و درد آشنا و قلمي داشت روان و چه نثري صميمي و طناز که به سرعت به دل مي نشست.

احمد فارغ التحصيل جغرافيا بود اما استاد عملي روزنامه نگاري اين ديار شد و يکي از بزرگ ترين هاي روابط عمومي در صحنه واقعي زندگي. سياست مي دانست و چه خوب مي دانست که تحول زمان مي خواهد و زمينه علمي مي طلبد و هر دگرگوني لاجرم مي بايست با فرهنگ مردم دمساز باشد. به قانع کردن مردم و لزوم پذيرش عمومي باور داشت و معتقد بود مخالف را بايد قانع کرد و نه قلع و قمع. به گفتمان واقعي به عنوان يک ارزش پايبند بود و هميشه به دوستان اطرافيان سياستمدار و روزنامه نگارش يادآور مي شد اين ديار فرهنگي اسلامي دارد و اداره اش سياستي مي خواهد که برگرفته از اعتقادات مردمي باشد وگرنه تحولات بي ريشه، حبابي خواهد بود بر آب.

معتقد به قانون و قانونمندي بود و عميقاً باور داشت وجود مطبوعات، اساس آزادي است و مي گفت مطبوعات سالم، متنوع و متعهد و پايبند به اخلاق، اجازه فساد و ترويج فساد را نخواهد داد و به خصوص راه را بر فساد سياسي و اقتصادي خواهد بست. باور داشت ستم و بدبختي جوامع بشري زاييده فقر است و آزادي مطبوعات دشمن فقر و پايه گذار تعالي.

احمد متدين و بسيار متعهد بود و بيش از هر چيز به اخلاق تعهد داشت. بي ريا بود و بي تکلف. در حلقه دوستان جزء اولين کساني بود که براي خواندن نماز اول وقت به پا مي خاست.

براي کمک به کساني که مشکلي را با او در ميان مي گذاشتند، لحظه يي درنگ نمي کرد و ياري رساني به خلق خدا را اوجب واجبات مي دانست. در اين زمينه عموماً از خود مايه مي گذاشت يا از دوستان کمک مي گرفت و آنقدر تلاش مي کرد تا کار را به سامان برساند. در ياري رساني به خلق پيرو شيخ خرقان بود که مي گفت نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد.

صراحت لهجه اش کم نظير بود و بسيار منصف. قضاوت هايش صميمانه بود و بي نظرانه و به همين دليل اکثراً به ميانجيگري فراخوانده مي شد، نظراتش دقيق وصائب بود و عموماً کارساز. آن گروه اندکي که گاه قضاوتش را در ظاهر قبول نمي کردند، خود مي دانستند نظريات احمد درست است و مبتني بر صداقت.

احمد حلقه وصل اطرافيان و دوستان بود و رافع کدورت اطرافيان و دوستان. سيماي هميشه متبسم، روحيه يي شوخ و طبعي طناز داشت و بسيار نکته دان بود و به موقع از مخزن اطلاعات وسيع ادبي اش بهره مي گرفت و ظرايف بسيار چاشني مطلب مي کرد.

عاشق خواندن و خواندن بود و يار هميشگي کتاب و مطالعه. مصلحي فرهنگي از ديار قائم مقام و اميرکبير، به دوستانش عمدتاً کتاب هديه مي کرد و مروج فرهنگ فارسي بود. از خواندن و تحقيق که فارغ مي شد به حافظ پناه مي برد و قرآن و شعر. با حافظ حال و هوايي تماشايي داشت. به ايران و تمامي آن عشق مي ورزيد، سعادت ايران را هدف داشت.

رفيق باز بود و در عين حال دشمن آزار نبود. با دوستان مروت، با دشمنان هم مروت و هم مدارا.

احمد هميشه از مهندس فقيد بازرگان به نيکي ياد مي کرد و احترامي که به زندگي علمي، سياسي و مذهبي ايشان مي گذاشت صريح و روشن بود و سعي مي کرد بدون قرابت گروهي، از پيروان مشي مصلح مهندس بازرگان باشد.

در صحنه انقلاب و دفاع مقدس به خود و نقش خانواده اش، تلاش هاي مادرش در مسجد فاطميه تهران مفتخر و ساکت بود و از کنار شهادت برادرش اميرحسين به سرعت مي گذشت و از جانبازي برادر ديگرش يادي نمي کرد. هرگز حاضر نشد از حقوقي که بحق به خانواده شهدا تعلق مي گيرد بهره گيرد و مي گفت ما هنوز مديون آنانيم و نه سفره خوارشان. هرگز راضي نشد که با شهادت بستگان سوداگري کند و گويا مي دانست اين سکوت تعمدي براي خيلي از مخالفانش از هر فريادي رساتر است.

احمد توانايي علمي و حرفه يي کم نظيري داشت. بسيار روان و سريع مي نوشت و بعد از مقدمه وارد بحث مي شد و به درستي به نتيجه گيري مي رسيد. نوشته ول نداشت و در جمع و جور کردن مطلب و بحث استاد بود. شاگردي بود که از تمام مدرسان خود جلو افتاد. گاه در طول دوستي بيست وهشت ساله مان از سر لطف و سخا در جمع دوستان، استادم مي خواند اما خود مي دانم که اگر به شاگردي ام مي پذيرفت صدها بار مفتخرم کرده بود.

احمد فرهنگ را از فراهان، مرام و مروت را از نظام آباد، آزادي را در مطبوعات و سياست را در پهناي وسيع اصلاحات و جامعه مدني يافته بود.

احمد تاريخ شفاهي اصلاحات ايران بود و چه حيف که به خاطر خيلي از مصالح، اين اسطوره خبري و حرفه يي روزنامه نگاري ايران معاصر خاطرات خود را به صورت مکتوب و تحت عنوان خاطرات روزانه در جايي نگذاشت و بدا بر حال جامعه يي که چنين فرزندان نادري را بدين سادگي و در زماني که بيش از همه به آن نيازمند است از دست مي دهد.

در اين ديار پهلوانان بسيار آمده و رفته اند و تنها ياد حماسي رستم، پهلواني پورياي ولي و تختي در دل تاريخ نشسته است. دوست ندارم اهل اغراق باشم اما احمد تختي زمانه بود و «تختي مطبوعات» و مدافع واقعي روزنامه نگاري مسوولانه در تاريخ معاصر ايران. نام آوري که پانزده بهمن در قطعه نام آوران به تاريخ ايران پيوست.

و آخرين کلام

در نيم ساعت آخر عمرش وقتي چند قطعه از عکس نقطه يي در صد کيلومتري تهران را در دفتر کارم به تماشا نشسته بود، گفت؛ چه خوب مي شد از غوغاي شهر به چنين جايي مي رفتم و به آرامش مي رسيدم؛ خواستي که بدون خروج از اتاق آخر زندگي نيم ساعت بعد تحقق گرفت و به آرامشي ابدي رسيد.

احمد در حالي عصر شنبه در کنار من جان داد که هنوز سه روز پس از گذشت اين تلخ ترين وداع مي گويم «اي کاش مرگ احمد دروغ بود.»

در ميهماني برادر شهيدش-عليرضا تابش

غروب بعد از جلسه‌اي، با آقاي مسجدجامعي داشتيم مي‌رفتيم روضه؛ حين رانندگي وسط بزرگراه مدرس، خانم اشراقي به موبايلم زنگ زد و گفت از احمد آقاي بورقاني چه خبر داري؟ جا خوردم و گفتم يكي دو روز است كه بي‌خبرم.

گفت آقا رضا (خاتمي - همسر خانم اشراقي) با عجله تماس گرفته و گفته حال احمد بورقاني خوب نيست، پيش او مي‌رود اما هرچه موبايل آقا رضا را مي‌گيرد جواب نمي دهد. ادامه داد: عليرضا ! نگرانم. ببين چه شده.سعي كردم از ديگران خبر دقيق‌تر بگيرم. دقايقي بعد در بهت و ناباوري خبر مرگ احمد بورقاني عزيز را شنيدم. من و آقاي مسجدجامعي، بهت‌زده، بغض كرديم و آرام آرام گريستيم. ‌ به سمت خانه احمد بورقاني حركت كرديم. چندين‌بار در خانه باصفايش - در محله تهران‌نو - ميهمان احمدآقا بوده‌ام با همان لبخند و لطف و روي گشاده‌اش. حالا‌ در مسير، به خاطراتم با او فكر مي‌كنم. ‌

زمستان 75 در ستاد انتخاباتي آقاي خاتمي از نزديك با احمد بورقاني آشنا شدم. سپس با آغاز كار دولت آقاي خاتمي، در وزارت ارشاد همكار شديم. احمد آقا معاون مطبوعاتي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلا‌مي و من دبير شوراي معاونان و سرپرست دفتر وزارتي. از همان آغاز آشنايي‌ام با احمد آقا و بعد در پي رفاقت با وي دريافتم كه او از جنس ديگري است. او صريح، شوخ‌طبع، متواضع، نجيب، مبادي آداب، به شدت اخلا‌قي، صادق و صميمي بود. يادم نمي‌رود وقتي از ارشاد رفت همه كاركنان معاونت مطبوعاتي و كاركنان وزارتخانه ناراحت و دمق بودند. احمد بورقاني در كنار خدمات تاريخي و به ياد ماندني‌اش در دوران تصدي معاونت مطبوعاتي به طرز عجيبي پيگير مسائل و مشكلا‌ت همكارانش در معاونت مطبوعاتي بود. حتي وقتي دوره نمايندگي‌اش در مجلس ششم به پايان رسيد، تا تابستان 84 كه من در وزارت ارشاد بودم، تماس مي‌گرفت و پيگير رفع مشكل و گرفتاري اصحاب فكر و فرهنگ بود. به ياد دارم مسائل و مشكلا‌ت كارمندان را شخصا پيگيري مي‌كرد. هركس با احمد بورقاني حشر و نشر داشت مي‌دانست كه او هنگام اذان هر كجا كه هست: جلسه، محل كار، مسافرت، ميهماني و… نماز اول وقتش را مي‌خواند. او ديندار واقعي بود و از ريا و تظاهر به شدت دوري مي‌كرد. ‌ احمد خوش خوراك بود و سيگار هم مي‌كشيد. دو سال پيش (آبان 84) بر اثر عارضه قلبي در مركز قلب تهران بستري شد و آنژيوگرافي كرد. عروق قلب احمد گرفتگي داشت و با گذاشتن فنر در رگ‌ها اين مشكل برطرف شد. احمد آقا طي دو سال اخير سيگار را كنار گذاشت و با رژيم غذايي و ورزش، وزن خود را كاهش داد و در اين كار مصمم بود. احمد بورقاني طي 3 سال اخير مورد مهرورزي دولت قرار گرفت و… اما مناعت طبع احمد مانع از اين مي‌شد كه زبان به گلا‌يه گشايد.امروز احمد بورقاني از ميان ما رفت. وارد خانه احمد كه شديم پر بود از جمعيت دوستان و رفقايش كه در غم او مي‌گريستند. با خود مي‌انديشم كه همسر و فرزندان احمد -كه هميشه به آنها عشق مي‌ورزيد - در دل شب چه حالي دارند.

احمد به ميهماني برادر شهيدش رفته است

لعنت به امروز-اکبر منتجبی

به مرگ عادت کردیم انگار. انگار که نه حتما. غروب در کش و قوس یک کار عجیب و غریب بودم که یک اس ام اس کوتاه میخکوبم کرد:” احمد بورقانی به رحمت خدا رفت. ” زنگ زدم به محمد قوچانی. که می دانستم با او همیشه در ارتباط است. بغض کرده خبر را تکمیل تر کرد. سوار ماشین شدم که بروم خانه احمد آقا. که در قبل رفته بودم و به واسطه نسبتی هر چند دور می دانستم که کجاست. قوچانی دوباره زنگ زد که بیمارستان قلب است.

تا به آنجا برسم به یکی دو تا از بستگان نیز زنگ زدم و ماجرا را پرسیدم. می خواستم مطمئن بشوم که خوابم. هیچ کس خبر نداشت. میان خواب و بیداری می راندم. جرات نکردم به سهام زنگ بزنم . که مبادا راست باشد.

در بیمارستان نیما فاتح را دیدم. او هراسان تر از من. من از بدتر او. کشیک شب از ما پرسید کی بوده خبرنگاره ؟ و ما بی اعتنا رفتیم سمت اورژانس. و بعد یک به یک چهره های ریز و درشت سیاسی می آمدند . که رسیدم به سهام و مادرش و جاج آقا معمار. بغض و گریه و تسلیت. ناله سهام در گوش مادر که ” به خدا راحت شد از این زندگی. می ماند که چی بشه.” مادر سهام را دلداری داد. رضا خاتمی با پدر صحبت کرد. که “همه جیز و همه کارها انجام شده.” سینه دیوار بچه های مشارکت ایستاده بودند. انگار جلسه شورای مرکزی بود. با سهام بیرون آمدیم. و مادرش. و حاج آقا معمار. گفتند که “برویم خانه”. نگران حال مادر احمد بودند. حاج آقا می گفت “حالا چه جور به او بگیم.” مادر سهام با بغض گفت که “گفتیم سفره داریم همه میایند خانه ما.” از برادر و خواهر ها انگار کسی هنوز خبر نداشت. زنگ که زدم فهمیدم امروز هم ” سفره ” داشتند. دعا و زیارت. نه برای احمد آقا که به جا آوردن نیت هر ساله بوده. تا بیرون بیمارستان با هم بودیم. مادر بغضش ترکید.که یعنی ” چه حیف شد. ” و سهام را بغل کرد. و پدر. های های های. سهام ، مادر را با اشکهاش دلداری می داد. که “به خدا راحت شد مامان.” شیون زن انگار تو آسمون می پیچید. که “چه تنهاییم. که چه تنها شدیم.” کشان کشان از بیمارستان آمدیم بیرون. حاج آقا می گفت “حالش خوب بود . دیشب همه خانه ما بودند. و امروز…” . امروز لعنتی. لعنت بر امروز . لعنت.

به سهام تسلیت می گم. به کمال. به فاطمه خانم. و به مادر گرامی آنها.به حاج آقا. احمد امشب مهمان برادر شهیدش است. برادری که سالها مفقود الاثر بود. امشب تنها نیست. روحش شاد. گرچه می دانم شاد است.

گفتگویی که سال ۷۴ با احمد بورقانی انجام دادم. اینجا بخوانید. حاشیه سهام را نیز اینجا بخوانید. او بعد از این دیگر با کسی گفتگو نکرد.