آقای بورقانی عزیز
امروز روز بدی شد با خبر درگذشت شما. رفتید جزء آن کسانی که دیگر نمی شود بهشان دروغ گفت.
راستش این است که خواستم این نامه را ننویسم. خواستم این روزهایم را از نامه به درگذشتگان نجات دهم. اما دلم چیزهایی گفت که نشد.
آقای بورقانی بغض دارم. نه اشک دارم. چشم های خاطره ام مثل دوربین مستقر در مجلس ششم به چپ و راست حرکت می کند. آن روزها مثل این روزها که نبود. چونان آدم هایی که لابه لای جمعیت دنبال فامیلشان می گردند می گشتیم تا فامیلهامان را میان صندلی های زرشکی مجلس پیدا کنیم و خب پیدا کردن شما از همه راحتتر بود با آن حجم مقبولتان.
مغزم بیشتر از کلمه فرمان اشک می دهد…
این جور وقت ها که می دانید همه جهان پر از نشانه می شود. وگرنه برای چه من باید مجله زندگی مثبت را بگیرم و درست همین امروز بنشینم به خواندنش و پرونده مرگ داشته باشد و جمله ای از برنارد شاو که:
برای بسیاری از ما مرگ دروازه جهنم است. اما نمی دانیم که این دروازه رو به بیرون باز می شود نه به درون.
گرچه به شما با آن صورت خندانتان که مثل مادربزرگ های قصه های استادم بود نمی آمد این دنیای بی اعتدال بد اخلاق را جهنم بدانید اما راحت شدید. آقای بورقانی راحت شدید. از این روزهای پر از دلشوره راحت شدید.
اما بدانید نام شما در هر جای امروز و تاریخ که بیاید ما روزنامه خوان های آواره یاد لطف کم نظیرتان به روزنامه و قلم و صاحب قلم خواهیم افتاد. یاد پشت و پناه خواهیم افتاد. یاد اندیشه خواهیم افتاد و یاد مهربانی.
به خودم می گویم کاش کمی لاغرتر بودید. آن وقت شاید داشتیمتان. اما بعد یادم می آید که راحتی هزینه دارد و رفتن بهانه می خواهد.
پس از شما که هم چاق بودید هم مهربان هم اندیشمند هم پشت و پناه و هم لطیف می خواهم که خداوند عزیز را ببوسید و بهش بگویید هیچ گاه به اندازه ی این زمستان فکر نمی کردم اینقدر از ما آدمیان عصبانی باشد که شروع کند به تند تند محروم کردنمان از لطایفش. بهش بگویید ما بی معرفت تر از این حرفهاییم ، اینجور که جهان را خالی می کند از صاحبان مهر به کلی از یاد می بریم به آسمان نگاه کردن را. بهش بگویید فهمیده ام که به جای این همه عزیز که می گیرد دارد برف تحویلمان می دهد. بهش بگویید قبول نیست. بگویید ما فرق این دو را می فهمیم. بگویید فراموشکار هستیم اما خنگ نه.
مغزم دیگر نه فرمان کلمه می دهد نه دستور اشک…
درباره زندگي کاري احمد بورقاني 3 نکته در ذهن من برجستهتر از بقيه هست:
1- روزنامهنگاري
احمد پيش از هر چيز يک روزنامهنگار حرفهاي بود. او روند روزنامهنگاري را از پايه آغاز و سلسله مراتب آن را پله پله طي کرده تا به اوج آن رسيده بود. در نتيجه وقتي در خبرگزاري به سردبيري و يا مديريت خبر رسيد و يا در وزارت ارشاد در مقام معاونت مطبوعاتي قرار گرفت نگاهش در اين جايگاهها نه از زاويه غلبه داشتن نکاتي نظري يا هزار و يک مصلحت درست و نادرست حقيقت سوز، بلکه از موضع يک روزنامهنگار حرفهاي کارکشته و دردمند بود. او به اين کار باور داشت و در راه انتشار بيپرده خبر کمتر مصلحتي را برمي تافت. او در خبرگزاري چنين ميخواست و تمام تلاشش در همين راه بود. در معاونت مطبوعاتي علاوه بر اين، دو هدف ديگر را هم دنبال ميکرد اول توسعه روزنامهنگاري مستقل و آزاد و حمايت از همه جانبه از آن، و سپس تشکيل نهاد مدني حافظ منافع و اعتلابخش صنف. دوران مديريت او در اين بخش اگرچه چندان طولاني نبود ولي تاريخ گواه آن است که او در همين مدت محدود در تحقق هر دو اين اهداف موفق بود. باور اصلي او اگرچه انتشار مطبوعات بدون نياز به اخذ مجوز بود ولي چون در اين زمينه محدوديتهاي قانوني وجود داشت زمينه اعطاي مجوز را چنان سهل و در دسترس کرد که ظرف مدت کوتاهي اغلب صاحبان سلايق مختلف فکري در جامعه توانستند صاحب نشريه شوند و از طريق تريبون اختصاصي خود با جامعه ارتباط برقرار کنند. از سوي ديگر زمان آغاز به کار او تقريباً با تاسيس انجمن صنفي روزنامهنگاران هم مصادف بود. مقدمات تاسيس اين نهاد مدني اگرچه پيش از انتصاب او فراهم شده بود ولي بيترديد ياريهاي او به اين نهاد در دوران آغاز به کار آن تعيين کننده بوده است.
احمد بورقاني چون روزنامهنگار بود خبر را ميفهميد. در سالياني که نماينده مجلس بود و دوران عسرت پس از آن نيزهيچگاه رابطهاش با مطبوعات قطع نشد و در همه اين احوال همواره موقعيت خبرنگاري خود را به انحاي مختلف حفظ نمود.
2- سياست و فرهنگ
بيترديد تعلق خاطر احمد بورقاني قبل از هرچيز به حوزه فرهنگ بود. در بخش فرهنگ هم قبل از هر چيز به ادبيات فارسي عشق ميورزيد. او يک کتاب خوان حرفهاي بود. همه کتابهاي مطرح روز را ميشناخت و بيشتر آنها را ميخواند. از اين نظر موقعيت او در بين دوستان نزديکش هم تقريباً بيرقيب بود. بسياري از نوشته هايش در مطبوعات که در معرفي و نقد کتاب به چاپ ميرسيد اگرچه بدون نام بودند ولي در زمره پرخوانندهترين مطالب نشريات محسوب ميشدند.
در سياست هم موقعيت او بينظير بود. صفاتي در او برجسته بود که به ويژه در اين روزهاي وانفسا کمتر در اين عرصه بروز مييابد. او جوانمردي صادق بود که حضوراخلاقياش در ميدان سياست هيچگاه به خاطر کسب منافع شخصي نبود. بارها بيان شده که او از هيچ يک از امتيازات نمايندگياش بهره نبرد. اتومبيل نگرفت. بخشي از دريافتياش که براي هزينه دفتر و دستک تعلق ميگرفت به دو تن از کارمندان حزب مشارکت اختصاص داد و نهايت هم خود با يک رنوي قديمي رفت و آمد ميکرد. از همه مزاياي نمايندگي فقط ماهي سيصد و خوردهاي هزار تومان حقوق اصلياش را دريافت ميکرد. يک روز به واسطهاي فهميدم که در ملاقاتهاي مردمياش يکي از مراجعين با شرح دردش از او درخواست کمک نقدي ميکند. از آن مراجع ميخواهد که ساعتي در آنجا باشد تا او برگردد. بعد دانستم که چون خود پولي نداشته به خانه پدري رفته و از پدرش مبلغي قرض گرفته و به اين مراجع ناشناس دردمند رسانده است.
پس از دوران مجلس هم بيشتر فعاليتهاي سياسي او حول محوريت سيدمحمد خاتمي و چارچوب اصلاحطلبي بود. در اين مدت اوقات بسياري را هم به پاسخگويي به پارهاي بازپرسيها به خاطر دوران کوتاه مسووليتش در معاونت مطبوعاتي صرف کرد.
جمع بين سياست و فرهنگ و پارهاي ويژگيهاي شخصي، شخصيتي را در او رقم زده بود که ناممکنها را ممکن کرده بود: روشنفکر مردمي، سياستمدار روشنفکر و سياستمدار فرهنگي.
3- ارتباطات
روحيات خاص احمد بورقاني به گونهاي بود که هنر برقراري ارتباطات نزديک انساني در او برجسته بود. اولين برخوردش با هر فردي کافي بود تا اين ويژگي خود را بروز دهد و او را در زمره دوستان و دوستدارانش جاي دهد. به همين دليل او از نظر مقبوليت موقعيت يگانهاي داشت و با وجود ميان سالي به ريش سپيد روزنامهنگاران تبديل شده بود. در بيشتر اختلافات، کلام گرم و شيرين و مهربان او حلال مشکلات بود. رابطهاش نه فقط با مديران بلکه با بدنه مطبوعات هم يکسان و صميمانه بود. حتي بسياري از خبرنگاران تازه کار با مراجعه به او در کار حرفه ايشان تقاضاي کمک ميکردند و کمتر کسي بود که با روي گشاده و پاسخ مثبت او مواجه نشود.
در عرصه سياست هم ارتباطات او گسترده بود. به لحاظ شخصي اگرچه سليقهاش به حزب مشارکت و رهبران آن نزديکتر بود ولي ارتباطاتش به گونهاي بود که تقريباً تمامي طيف اصلاحطلبان از ملي مذهبي گرفته تا اعتماد ملي را در برمي گرفت و مورد اعتماد همه آنها بود. بخشي از اين ويژگي در هنگام تشييع و مراسم يادبودش که با حضور گسترده طيفهاي مختلف برگزار شد بروز يافت. شخصيت او از نقطه نظر اين کارويژه در کاستن از فاصلهها و رفع سوءتفاهمها و همگراتر کردن اين طيف همواره بسيار کارآمد و راهگشا بود.
ظرفيت بورقاني
ما مردم قدر مرده هايمان را بيشتر از زمان زندگي آنها ميشناسيم. پس از مرگ احمد، مقالات ارزنده زيادي در وصف صفات بيهمتاي او نوشته و منتشر شده است. بزرگان زيادي به احترام او برخاسته و کلاه از سر برداشته اند. مراسم يادبود او از حيث جمعيت گسترده خاطرهانگيز شده و جغرافياي اين اندوهها و جلسات نه فقط در تهران و فراهان –زادگاه او- بلکه در بسياري از شهرهاي وطن و سپس در پارهاي کشورهاي ديگر هم فرا رفته است. در سومين روز يادبود او وقتي در مسجد نور سيل جمعيت اندوهگين را ميديدم که نه فقط صحن اصلي و شبستان مسجد بلکه همه راهروها و سپس محوطه بيروني آن را پر کرده بودند در اين انديشه بودم که با وجودي که اوقات بسياري را به ويژه در چند سال گذشته با او گذرانده بودم ولي ظاهرا هنوز او را خوب نمي شناسم. چه ويژگي برجستهاي آن اشکهاي بيدريغ را در خلوت انبوه انسانها در چشمها جاري ساخته بود؟ با خود فکر ميکردم احمد حتي براي نزديکانش ظرفيت ناشناختهاي بود که از دست رفت و ديگر برنمي گردد. در همان مسجد به يکي دو تن از دوستان همين نکته را گفتم. براستي واژهاي که بتواند او را توصيف کند چيست؟ بعيد ميدانم برخي حالات و صفات در قالب کلمات بگنجند. احمد بورقاني «بزرگ» بود. بزرگ به اين مفهوم که واجد بسياري از صفات کمال بود. اگر ظرفيت بزرگ احمد در وقت خود به درستي شناخته ميشد واقعا در حدي بود که چنانچه در موقعيتش قرار ميگرفت ميتوانست هنرمندانه گروههاي عظيمتري ازمردم را همگرا کند و ناشدنيهاي بيشتري را در اين سامان سرد، گرم و شدني کند. وقتي نامش در راس ليست روزنامهنگاران براي نمايندگي تهران قرار گرفت يکي از دوستان به طنز پيشنهاد کرده بود که اين تپل مپل نامزد ما براي رياست مجلس است. اعتراف ميکنم که با وجود سابقه دوستي و علم به تواناييهاي او به اين پيشنهاد لبخند زده بودم با خود او، حالا که او از ميان ما رفته گويي رازهايي برملا شده که اقرار ميکنم ظرفيت فوق العاده احمد نه فقط در زمره شايستهترينها براي تصدي رياست آن مجلس بود بلکه در حد يک رييس جمهور خيالانگيز و تاريخي هم براي اين مرز و بوم بود. شايد هم حيف بود براي اين جايگاهها وقتي صميمانه بخواهيم نظر دهيم و پلشتيها را در نظر ميآوريم. يکي از دوستان اورا شاعرانه «ناب ناياب» توصيف کرده، نمي توانم باور کنم که او تا اين حد دور از دسترس است. بغض فقدان و دوري از او همواره گلويمان را ميفشارد. قدر او را نشناختند. حتي ما هم خوب نشناختيم، قدر خيلي ديگر را هم نشناخته ايم و نمي شناسند. او مظلومانه رفت همچنان که رسم زمانه است و ديگران هم ميروند…..
بيشتر از بيست سال است. يكي از دوستان گفت: كسي هست كه بايد حتماً ببيني و گفت تازه از ايران آمده و در دفتر كار ميكند. كمي شك داشتم ولي گفتم باشد و قرار ملاقات را در گوشه يكي از خيابانهاي منهتن گذاشتيم كه بعد به كافهاي برويم. روزي سربي رنگ و مهآلود بود و هوا تهديد ميكرد كه هر لحظه ببارد. احمد بورقاني را براي اولينبار ميديدم. با ولع اشتهاآوري سيگار آتش ميزد و وقتي جوكهايش به اوج نزديك ميشدند چشمان سياه درشت و براقش همراه با همه صورتش ميخنديد. طبعاً بذله گو بود وبچسب و مثل اعلاي آنچه در تركي ميگويند «اتي شيرين.» بحثهاي سياسي هم كرديم، مفصل. هر چند كارش در دفتر ايران در سازمان ملل بود ذرهاي از محافظهكاري ميز پرستان دولتي در او نبود. محضرش گيرا بود و آنقدر حرفمان گرفت كه مدتها كنار همان خيابان ايستاديم تا باران نم نم تبديل به رگبار شد و ناچار بحث را موقتاً درز گرفتيم تا به سر پناه كافهاي برسيم.
اخلاقي داشت ملهم از آيين فتوت بسيار ايراني. راستش را ميگفت و با صراحت تمام. انتقادش از سياستهاي غلط دولت و يا از تند رويهاي دوستان اصلاحطلب از هيچكس پنهان نبود. هميشه با هم موافق نبوديم. يكبار در اواخر دوره اول خاتمي همديگر را ديديم. گفتم: آقاي خاتمي بايد يك حرفي بزند، يك كاري بكند تا اقلاً بهطورنمادين خود را از روند امور جدا كند والا مردم ديگر به اصلاحات راي نخواهند داد. قبول نداشت. اعتماد بيپاياني به اعتماد مردم به اصلاحات داشت. اما نظرش را ميگفت. فلاحش را فداي صلاح هيچكس نميكرد و اصولش را به مقتضاي فروع هيچ زمانهاي تاخت نميزد. آن روزها كه در نيويورك يكديگر را ديده بوديم سروش قرار بود براي اولينبار به آمريكا بيايد و برخي از «كارمندان» كه او را ميشناختند از بيم ميز زبان بسته بودند. مظنه سوراخ موش بالا بود. ولي احمد به صراحت ميگفت كه نه تنها به سخنراني او خواهد رفت بلكه او را به خانهاش هم دعوت خواهد كرد و هر كه هر چه ميخواهد بگويد. اين اخلاق را در مقام مديريت دولت خاتمي هم از او ديديم. خط قرمزهايش حساب داشت. استعفا برايش يك گزينه بود نه يك فاجعه. شايد برخي فكر كنند چنين آدمي نبايد به كار سياسي در حيطه دولتي بپردازد. ولي فكر من درست بر عكس است. در نظامي طوبايي تنها آدمهايي بايد به استفاده از ابزار دولت بپردازند كه كار دولتي براي آنها وسيله باشد نه هدف. شغل براي دولتمرد بايد مثل كيفي باشد كه بتوان براحتي به زمين گذاشت و نه قفسي طلايي.
احمد بورقاني آدم مطبوعي بود. اهل فكر بود. اهل اصول بود. ساده بود. از اينرو در عين استفاده بهينه از مقام هيچوقت اسير آن نشد. نشد كه آنقدر كه دلم ميخواست او را از نزديك بشناسم. ولي خوشحالم كه شناختمش. آنقدر كه بگويم: زندگي شريفي كرد. سرمشق بود.
بر لبخندهايت كدامين پروانه آشيانه كرده
كه اينسان از تو
مدهوش ابدي ساخته است..
آفتاب از گوشه لب تو به معراج ميرود
و به سوگواري زلف تو لاله چنين غمين است
اي از تبار بيمرگان
براستي «آينه دار حسن دل آراي كيستي؟»
كه اينچنين عطر خندههايت هنوز بر جانمان مينشيند و گرماي دستت بر سر ما
كاش ميگفتي
عمر گل كوتاه و سرو تا بهار دگر در خواب است
اما باكي نيست، خيالي و اندوهي هم
تو هستي، آسمان، آفتاب و نيز پنجره
و عالمي نيكي كه ميراثمان
گذاشتي و رفتي…
ديدارش مرهم دلهاي رنجور و نوميد بود. در زمانه شهرت و روزگار قدرت در صفاي نيت كوشيد و قرب خداي را طلبيد. نه زهد فروخت و نه بر اين و آن خروشيد و با دلي خونين، لب خندان آورد. نه بر منبر تكبر تكيه زد و نه از ريسمان تبختر بالا رفت. دنيا برايش تنگ بود و از همه تعلقاتش آزاد و از اين رو بود كه آسوده پشت پا به اين عالم زد و بر آن شوريد.
دلداري داد و ياري رساند و محبت كرد و در دلها جاي گرفت. كوچك و بزرگ در مرگش گريستند. پس از 48 سال عمر كوتاه، اما پر ثمر و پر مرارت از ميانمان رفت تا از ملائك سر و پر درآورد.
چهل روز پيش دست سخاوت وسايه امن و گسترده «احمد» براي هميشه از ما گرفته شد. روزها به قامت سال درآمدند و سنگيني و سرديشان بر صورتمان سيلي زد. اما مرگ او ترجمان ديگري از حيات بود و نشان داد او را پاياني نيست. محضر خوش، شيريني و مهرباني، رفاقت، نجابت، ادب، فروتني و صميميتش در ميان ماست. باور هجرت پرشتابش دشوارمان ميآيد و هنوز مبهوتيم. اينك اما بر وصال با شكوهش غبطه ميخوريم و بر او دوصد درود ميفرستيم.
يكي از راههاي بازخواني تجربه مرحوم احمد بورقاني، نسبتي است كه او با جهان اجتماعي و تجربه ما از اين جهان پيدا ميكند. براي پرداختن به اين بحث نخست بايد مختصات جهان اجتماعي و پس از آن تجربه زندگي در چنين جهاني را در يابيم.
ما خود را در چگونه جهاني مييابيم؟ اين جهان را چگونه تجربه ميكنيم؟ از ميان تجربيات مختلف، يكي نيز بيم و حسرت از دست رفتن نظام اخلاقي است. نشانهها و تحقيقات متعددي نشان ميدهند كه مردم نگران افول و كمرنگشدن ارزشهاي اخلاقي در جامعهاند. صداقت، پايبندي به عهد، انصاف، شرافت و… بيش از پيش كمياب و كمرنگ شدهاند.
بازتاب ضعف اخلاقي را ميتوان در رونق دروغ و افول اعتماد اجتماعي مشاهده كرد. دروغ نام مستعار انحطاط اخلاقي است و همه رفتارهاي غيراخلاقي را در خود جمع دارد. اگر در جامعهاي دروغ به اصل ضروري زندگي بدل شود، چيز چنداني در ذخاير اخلاقي آن باقي نمانده است.
تجربه روزمره ما سرشار از بيم و اضطراب ناشي از زيستن در فضاي ضعف ارزشهاي اخلاقي است. سست شدن نظم اخلاقي و رها شدن اميال خودگرايانه در غياب مهار اخلاقي نكتهاي مشترك در تجربه افراد است.
گاهي به دليل تعريف محدود و ناديده گرفتن ابعاد اجتماعي آن، واژه اخلاق طنيني سياسي و محدودكننده درد. چنين معناي محدودي در اين نوشته مد نظر نيست. اخلاق معنايي وسيعتر دارد. حتي گروههاي بزهكار نيز بدون پايبندي به ارزشها قادر به ادامه حيات نيستند. از اين منظر، اخلاق قوام نظم اجتماعي است و جامعه و اجتماع را ميسر ميسازد. نه نفع و سود و نه قدرت قاهره به تنهايي قادر به ايجاد شرايط براي زيست جمعي نيستند.
در عين حال، فضاي اجتماعي مملو از شعارها و سخناني در تجليل از امر اخلاقي است. فاصله ميان تصويري كه از زندگي و جهان خود ساختهايم با آنچه در زندگي عملي تجربه ميكنيم، بسيار است.
تاثر گستردهاي كه درگذشت احمد بورقاني در بين گروههاي مختلف ايجاد كرده است با چنين تجربهاي از جهان اجتماعي نسبتي قابل تامل دارد. تحليل نقش مرحوم احمد بورقاني بيش از آن به كار شناخت او بيابد، براي شناخت دوره و شرايط زندگي ما مهم است. درگذشت او ما را متوجه گسست و تناقضهاي زندگي خود ساخت.
براي تحليل زندگي فرهنگي و سياسي، شبكه روابط دوستي يا اجتماعي او بيش از هر چيز بايد به منش و زيست او پرداخت. تجربيات مختلف مرحوم احمد بورقاني در عرصههاي فرهنگي، اجرايي و سياسي و نيز شبكه گسترده روابط اجتماعي به رغم همه تنوعي كه دارد، بازتابي از منش اخلاقي زندگي اوست.
دو نكته را در زيست اخلاقي او ميتوان برجسته ساخت. يكي ناديده انگاشتن منافع و فرصتهاي فردي يا به تعبير ديگر ارج نهادن به زندگي در پرتو ارزشهاي اخلاقي و آرماني و ديگري تعهد و پابيندي به ارزشها با وجود ناسازگاريهاي زمانه. اين خصوصيات چنان آشكار است بود كه دريافت آنها نيازمند كاوش عميق نيست. هر كس برخوردي گذرا با او داشت، به اين نكته پي ميبرد.
دوره مسووليت او در معاونت مطبوعاتي نمونهاي روشن از اين شيوه است. تا زماني كه ميدان را براي تحقق آرمانهاي خود مناسب يافت در سمت خود باقي ماند. چون ميدان را براي آن عهد مناسب نديد، از آن فاصله گرفت. هم پذيرش و هم كنارهگيري او بر اساس اصل اخلاقي بود. مهمتر از تلاش او براي آزادي مطبوعات، پايبندي او به ارزشهاي مورد نظرش بود كه او را متمايز ميساخت.
چنين نمونههايي را بايد تجلي شيوه زندگي و چشمانداز او به زندگي تعبير كرد. همه اينها تظاهرات معنايي بودند كه او به زندگي داد و معنايي كه از زندگي ميخواست.
شخصيتهايي چون مرحوم بورقاني با منش اخلاقي خود يادآور فاصله ميان جهان واقعي با جهان مطلوب است. به واسطه وجود اين نوع افراد است كه ما گسست ميان اين دو جهان را تجربه ميكنيم و به آن آگاه ميشويم. شيوه زندگي او در مقابل تجربهاي است كه ما از جهان اجتماعي خود داريم. اين شيوه زيست اوست كه شكافهاي زندگي ما را برملا ميكند. در عين حال، امكان احلاقي بودن را نشان ميدهد.
به واسطه چنين نگاهي در حاشيه قرار ميگيرند و سازشان با زمانه نيرنگباز كوك نميشود. دوراني كه شيوههاي فردگرايانه و دنبال كردن منافع فردي خارج از معيارهاي احلاقي، روش رايج زندگي شده است. او و كساني مانند او بيش از پيش به حاشيه رانده ميشوند و هرچه بيشتر به حاشيه ميروند، خصوصيات زمانه ما را بيشتر آشكار ميكنند. صرف بودنشان، نقدي بر روح دوران ماست.
شكاف دنياي ما نيز در همين فاصله است كه زيست اخلاقي را به عملي شجاعانه مبدل كرده است. شجاعت عملي ناساز با روال عادي و پذيرش خطر ناهمسازي است. در عين حال، شجاعت به ميدان آوردن سرمايه خود در ميانه نزاع است. او نه با كنارهگيري از جهان بلكه از طريق مشاركت در آن اخلاقي بود. به شيوهاي تنزهطلبانه خود را از آلودگي جدا نميساخت بلكه در جهاني آشفته و متناقض در پي ارزشها بود.
تحليل و تجليل او بيش از آنكه تقدير از فرد او باشد، نشانهاي از تمايل به جهان آرماني است و خود بياني است از اينكه هنوز اندك شرري هنوز در دل براي بازگشت به ارزشها باقي مانده است. از اين منظر، بورقاني اكنون همان چشمي است كه ما براي ديدن زندگي به آن نياز داريم.
چو رخت خويش بربستم برخاك همه گفتند با ما آشنا بود
و ليكن كس ندانست اين مسافر چه گفت و با كه گفت و از كجا بود
اقبال لاهوري
آخر شب سهامالدين تماس گرفت تا براي چهلم احمد بورقاني فراهاني سياههاي تنظيم و تقديم نمايم. براي احمد خيليها مطالب عالمانه، محققانه و شاعرانه نوشتهاند كه هر كدام در خور توجه و تحسين است اما من ماندهام تا در باب رفاقت يا سياست و يا دامنة ذوق ادبي وعمق فرهنگي او يا فرهنگ مروت و جوانمردي كه مشخصه بارز او بود چه بنويسم.
قريب به چهل روز است كه در فراقش گداختهايم. چگونه ميتوانيم سوز وساز دل خود را كوك كنيم و دل نامهايي براي خودمان و براي ارج نهادن به يك جهان صفاي باطن احمد بورقاني نغمه كنيم.
احمد بورقاني گوهرناب وكمنظيري در وجودش داشت و آنهم اخلاق و فرهنگ مدارا با مردم بود. صبوري او به هنگام شنيدن آلام خلق خدا و اهتمامي كه براي حل مسائل آنها داشت ستودني بود. وسعت نظر و گشاد سينه بودن احمد زبانزد عام و خاص بود. احمد بورقاني اهل سلوك و سكوت بود نالهها و دردهاي خود و جامعهاش را با سكوت و آه دل پنهان ميكرد.
نـه بر جـفاي دوستان و رفقيان و رقيبان ميناليد و نه بر طمطراق و فريب بيگانه ميباليد. گرفتاريهاي پس از ديواني، احمد را در ميانسالي فرسوده و فرتوت كرده بود. اگر چه ظاهر وقامتي برنا داشت. داشتن لباس دولت مردي و توأمان خرقه درويشي و كلاه خدمت به مردم او را يكتا و ممتاز كرده بود. برايش درويش و فقير و توانگر يكي بود. احمد عصارة فضيلت و معرفت خود ساختهايي بود كه وجه تمايزش با خيليها بود. او گره گشاي منت پذير مردمان گرفتار جامعة ما بود.
ذهـن چـابك و ادبپرداز او هيچگاه از تفكر و تجسس باز نماند قلم سركش و نقادش و نكته سنجيهاي طناز او به غايت منحصر به خودش بود. برخلاف خيل اهل دانش و ادب و فرهنگ، انساني سهل پسند بود. و در دوستي بيتكلف يكرنگ استوار و صميمي. در مقاطعي دست دركارهاي ديواني داشت و زهر تلخ كامي، بهتان، طرد و بركناري و تحفيف را چشيده بود.
احمد ميساخت و ميسوخت مصداق حديث مهجوري و مشتاقي بود. دل نگران وا زدگي نسل جديد بود. به هنگام سخن دلربا و فريبا و سكوت و نگاه بيم ناك گهگايش برايم خيلي تلخ بود.
احمد بورقاني متعلق به فرهنگ و جغرافيايي فراهان بود. نام آشنايي در فرهنگ، سياست، علم و ادب ايران، اين ديار در بادي زمان و تاريخ، مردان بزرگ و سترگي تقديم ايران كرده است. نه تنها فراهان و اراك بلكه تفرش و آشتيان و ديگر شهرهاي اين جغرافياي شيهرپرور چه مرداني را در درون خود پرورانده است.
سـرمايههاي ماندگار فرهنگي اين ديار از ميرزا عيسي خان قائممقام، ميرزا ابوالقاسم قائممقام، مـيرزا تـقي خان اميركبير ايران، مرحوم مصدق از تفرش وعباس اقبال آشتياني و دهها و صدها فرهيخته نام دار و گمنامي كه در ساحت فرهنگ و دانش و سياست ايران خوش درخشيدهاند ولي دولت مستعجل داشتهاند جالب اين است كه همة انسان اهل نظم و نثر وادب و سياست بودهاند و بهار شايستگيهاي ايشان خيلي زود پايان گرفت.
همه آنها در تب و تاب تفكر اصلاحي در درون دولتها و حكومتها بودند و همه زندگي و سرمايه خود را تقديم به همين حركت اصلاحي خود كردند و حداقل با تفكر روشنفكرانه چپ متفاوت بودند و قهر با حكومتها و دولتها را بر نميتابيدند و گام به گام در راستاي پشتازي در تجدد خواهي و پاسداري از ارزشها و فضليتهاي فرهنگي و سنتي جامعه از نادر پيشگامان اين نهضت فكري بودند.
اگر چـه در اين مقال نميتوان به جريان روشنفكري ايران پرداخت كه هرگز با نگاه اصلاحگري توجهايي نداشته است. بگذاريم و بگذريم اين مطالب درد دلهاي احمد بورقاني فراهاني است. كسي كه در همين مكتب فكري پرورش يافته، رشد كرده و به آن باور داشت. بورقاني وجدان هشياري داشت، براي او هويت ملي و فضيلت ديني يك ارزش بود. او ذاتاً اهل مطالعه و تعمق و تفكر بود. سرسازگاري با ولنگاري و بيتوجهي به ارزشها نداشت.
ادب و فروتني احمد زبانزد عام وخاص بود. براي خدمت و كار خير اصلاً اهل تدبير نبود. اين بزرگوار عالمي مخصوص به خود داشت به اين آساني نميتوان گفت كه در حساب جمع و تفريق به كدامين فضيلتهايي كه نام بردم وابسته بود.
آنها كه بر او ناشناخته تاختهاند روزي خواهند دانست كه دوران خاميها و تعصبها پايان خواهد گرفت به آن روزگاري كه نويدش را دادهاند همگام ميشويم و آهسته آهسته هم نگاه خواهيم شد و بر كوهسار اين دو جهان و قلههاي سر در ابر آن نظاره خواهيم كرد!
مـرگ بـر هـر سرايي و منـزلي خـيمه ميزند. ابر و باد و مه و خورشيد و فلك از او رهايي ندارند آن جريده ناب از هم دريده ميشود و نامهاي بزرگ ثبت ميگردند و سرانجام…
و قـالو انـالله و انـااليـه راجـعون
هنوز سخت است كه چهل روز سفر بورقاني به ديار باقي و غيبتش در كنارمان را باور كنيم! او همچون پرندهاي سبكبال پر كشيد و رفت و ما را در حسرت پرواز نهاد. حال براي چهلمين روز سفرش از من خاكي خواستهاند تا مطلبي درباره او بنويسم و فكر ميكنم نه من بلكه همه دوستاني كه پس از سفر او تلاش كردند با نوشتن مطلبي حق او را ادا كنند سر جمع نتوانستهايم اما چه كاري جز اين ميتوانيم؟
********
براي من سخت است كه بتوانم آن يار سفر كرده را در قالبي توصيف كنم اما با كمي تسامح ميتوانم بگويم از منظر من بورقاني از جنس «عمل» بود تا جنس «حرف». در تجربه زندگيام به ويژه در دوران انقلاب و اصلاحات به بسياري از آدميان برخوردم كه از جنس «حرف» بودند و وقتي پاي سخن و منبرشان مينشستم فرش را به عرش ميبردند و آرمانگرايي و آرزهاي بلندشان قلقلكم ميداد اما وقتي اوضاع كمي سخت ميشد و روزگار «عمل» ميرسيد ميديدم آن مشتهاي آسمان كوب قوي وا شده و گونه گونه رسوا ميشدند! خيلي جاي دوري نميخواهد برويم كافي است كمي به قول سينماييها فلاش بك بزنيم به سالهاي دوران اصلاحات و حافظه مان را باز كنيم و ببينيم كه چه افرادي به ميدان «حرف» آمده بودند و ادعاي اصلاحطلبي داشتند و حتي آناني را كه سابقه و صبغه اصلاحطلبي داشتند نيز به انواع و اقسام عناوين كه كمترينش سازش كاري و محافظهكاري و اصلاحطلب حكومتي و… متهم ميكردند اما همين كه كمي اوضاع دگرگون شد اينها هم مثل آب به زمين فرو رفتند يا حداكثر راه بسوي خارج در پيش گرفتند و باز هماناني در ميدان ماندند كه نه از جنس «حرف» كه از جنس «عمل» بودند و بايد به دليل عملشان حتي از كار كردن محروم ميشدند و هر از گاهي راه خانه تا دادگاه را طي ميكردند و در غربتي جانكاه بار سنگين اصلاحات را بدوش ميكشيدند.
بورقاني كمتر «حرف» ميزد و حتي جز به ضرروت نمينوشت (با اينكه نوشتن از جنس «عمل» است) و به همين دليل انسان تا با او مانوس نميشد نميتوانست گوهر و جوهر وجودي او را دريابد و ميزان دانش و دانايي او را اندازه گيرد. ما ايرانيان اغلب عادت داريم كه ارزيابي مان از آدمها بر «حرف» زدن آنها استوار باشد و مثل هم هست كه تا آدمي سخن نگفته باشد عيب و هنرش نهفته باشد و الحق و الانصاف بورقاني اگر به سخن گرفته ميشد خوش سخن بود اما به نظرم اين در عين حال آفتي رهزن در انديشه و عمل ما ايرانيان شده است و قطعاً خوش سخني و «حرف» اگرچه ميتواند عيوب ما را آشكار سازد اما قطعاً نميتواند ميزان علم و هنر افراد را بازتاب دهد و به نظرم جز با «عمل» افراد نميتوان به عمق دانش و هنر آنان پي برد. «عمل» بلعيدن كتاب (تعبيري كه به حق يكي از دوستان در وصف او بهكاربرده است) توسط بورقاني را جز در «عمل» او نميتوان باز يافت و او مانند كساني نبود كه انبوهي از كتابها را بر دوش ميكشند تا بر قدرت بيان و تحليل خود بيافزايند و سخن خوش بگويند و مريداني جمع كنند و از اين نمد كلاهي و مقامي و… براي خود بسازند.
بورقاني در «عمل» يك مسلمان بود و پايبند به آداب و احكام مسلماني، اما به قول معروف در اين طريق جانماز آب نميكشيد و در اين مسير اعتقاد و باوري تام و تمام به حقوق انساني و شهروندي همه افراد داشت و رعايت حقوق آنها را برخود لازم ميشمرد و به تعبير مولا علي(ع) دشمن ظالمان و ياريگر مظلومان بود. از اينرو به اصلاحات بهعنوان مرحله تكاملي انقلاب اسلامي از بن دندان باور داشت و آنرا در سايه «عمل» به شعارهايي همچون حاكميت قانون، آزادي، مردمسالاري، جامعه مدني،… ممكن ميدانست و با تمام وجود سر در گرو تحقق آن نموده بود. او وقتي پس از روي كار آمدن دولت خاتمي در مقام معاونت امور مطبوعاتي و تبليغاتي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي قرار گرفت يك لحظه در «عمل» به آزادي مطبوعات و سپردن امور بهدستفعالان اين عرصه ترديد نكرد و دائره فراخي را بروي آنان گشود كه بهار مطبوعات لقب كرد و در تاريخ اين كشور آزاديخواهي اورا براي هميشه ثبت كرد. او با مشورت نقشه راهي را ترسيم كرده بود كه اگر پياده ميشد براي هميشه مشكل مطبوعات آزاد و مستقل را در اين سرزمين حل ميكرد و حاكميت هم از آن بهرهها ميبرد اما حيف و صد حيف كه منطق او شنيده نشد و نقشه راه او در ميانه برهم خورد و…
او با تمام وجود به جامعه مدني و نقش بخش خصوصي باور داشت و از اينرو بدون هيچگونه ملاحظه و چشمداشت و اعمال نفوذي در صدد تصديهاي دولتي در حوزه مطبوعات برآمد و به ساخت و شكل گيري نهادهاي صنفي در اين عرصه مدد رساند. فعال كردن دوباره شركت تعاوني مطبوعات براي تامين و پشتيباني سخت افزاري مطبوعات از طريق يارانه دولتي و كمك به تشكيل انجمن صنفي روزنامه نگاران ايران و واگذاري داوري جشنواره مطبوعات و هموار كردن راه براي واگذاري كل امور اجرايي جشنواره به خوبي شيوه «عمل» او را در تحقق جامعه مدني به نمايش ميگذارد. و اگر شيوه «عمل» او را در توزيع يارانه مطبوعات بر اينها بيفزائيم كه بصورت شفاف و عادلانه انجام ميگرفت و گزارشش براي اطلاع همگان منتشر ميشد و حتي بعضاً جانبدار مخالفان دولت بود، آنگاه بهتر ميتوان دريافت كه او چگونه «عمل» ميكرد و البته آنگاه كه دريافت ديگر نميتواند اينگونه «عمل» كند يك لحظه در نماندن ترديد نكرد و عطاي مقام را به لقاي «عمل» مبادله كرد و چه خوش معاملهاي كرد!
او با راي بالاي مردم تهران بدون هيچگونه پشتوانه قدرت يا ثروتي شد نماينده مردم و مزد «عمل» خود را از مردم گرفت و به خانه ملت راه يافت و در اينجا نيز جز براي خدمت به مردم و دفاع از حقوق آنان «عمل» نكرد و كارنامه بش گرانقدر از خود برجاي گذاشت كه شرح آن چهار سال زمان ميطلبد! و پس از مجلس ششم به رغم همه نامهربانيها كه با او شد باز در ميدان «عمل» اصلاحطلبي ماند و هر جا كه به او نياز بود يا خود نياز تشخيص ميداد بيهيچ مزد و منتي حاضر ميشد و بار ميكشيد! و آنقدر بار كشيد كه قلبش از كار افتاد و…آري او از جنس «عمل» بود، گوهري كه گذشت زمان نايابي او را بيش از پيش بر آناني كه قدر گوهر ميشناسند آشكار ميكند و افسوس كه ما قدر اين گوهر ندانستيم.
در كتاب فاخر «نامه دانشوران ناصري» در شرح حال سيد مرتضي كه: به همراه برادرش سيدرضي از شاگردان برجسته شيخ مفيد بودند، حكايتي در باب ملاقات ابوالعلاي معري دهريمسلك برجسته و يكي از اديبان سخن ساز و نغز گفتار چند سده ادبيات عرب با او مجالستي حاصل شده بود «روزي به محفل شريف كه سيدالمجالس بود قدم نهاد و چون نابينا بود كسي را لگدكوب كرد او را از آن صدمت زحمتي رسيده برآشفت و گفت: اين سگ كيست. ابوالعلا گفت: اين نام را آن كس شايسته باشد كه سگ را هفتاد اسم نداند. چون شريف اين كلام بشنيد او را بخواند و نزد خود بنشانيد ابواب عطوفت بر وي گشوده، طريق امتحان سلوك داشت.» با اين همه جملهاي از ابوالمعلاي معري در باب سيدمرتضي نقل شده كه گوياي واقعيتي اصيل بود. وي در باب سيدمرتضي نوشته بود «تمام تاريخ را در يك ساعت و همه جغرافيا را در يك اتاق توامان ديدم.» برخي چنيناند. اوصافي دارند كه سخن گفتن درباره آنها راحت نيست. احمد بورقاني از جمله چنين مرداني بود. زمان و مكان در او به وحدت و تعادل رسيده بودند. آدمي اصولگرا بود نه با تعاريفي كه اين روزها ارائه مي شود. اصولگرايي به معناي پايبندي به پرنسيب، اصول و ارزشهاي مطلق انساني، اصلاحطلب بود نه در چارچوب خشك و بي روح مفاهيم سياسي. بلكه در تعادل اخلاق و عمل. تجلي تعبير بلند شيخ اجل سعدي كه با دوستان مروت و با دشمنان مدارا.
خوش مشرب بود نه از جنس بذلهگويان مذبذب باري به هر جهت. تجلي آن تعبير رسول خدا (ص) بود كه فرموده بودند، سيمايي بشاش در روز و چهرهاي گريان در شب دارند.
خوش قول و بامرام بود. به گونه اي كه هرگاه در مي ماندي شايد جزء معدود گزينههايي بود كه مي شد سر در گوشش نجوا كرد.
آزاد بود به مثابه تعبيري كه براي بلند مردان سرو صفت آوردهاند. بگونه اي كه نه اكسير قدرت و نه افسون ثروت و نه مستي شهرت او را از غالبي كه در آن رشد يافه بود، به اعوجاج نكشاند.
هم عصا داشت و هم عصا به دست ميداد. دزد عصاي ديگران در روزگار بي معرفتي و قحطالرجال نبود. تعبير بلند صعصعه در باب مولايش علي (ع) در روز خلافت براي احمد ما نيز معنا داشت. آنجا كه گفته بود «تو به خلافت اعتبار دادي.» او به نمايندگي مجلس اعتبار داده بود. امروز آنهايي كه در اين روزها عكسهايشان بر در و ديوار آويزان است، بايد مروري بر احوال او نمايند. او هر چند آوازه مدرس را نداشت، اما در دامنه هاي آزادگي ره مي سپرد. بي ترديد اگر ميماند موجد اثرات درخشانتري نيز مي شد.
مطبوعات ايران هم او را فراموش نخواهند كرد. او تأثيري داشت كه ميرزا جهانگير خان در مشروطه از خود برجا گذاشت.
در يك كلام احمد چهره جدي تاريخ زمانه خود بود، نه چهره كمدي و تا حدي مزاح گونه آن. اصيل بود، همچون همه واژه هاي بلند و صاحب معنا. افسوس كه ديگر در ميانه ما نيست.
یادم نیست دقیقاً چه سالی بود، 78 شاید. سال های سختی بود که چرخ نشریهام نمی چرخید. نشریهام فصلنامه پژوهشنامه ادبیات کودک و نوجوان بود که آن سال ها سه چهار سال داشت و همیشه نگرانش بودم که مبادا فلج اطفال بگیرد! البته هر نشریه غیردولتی و مستقلی باید روی پای خودش بایستد، اما حق دارد که مثل همه نشریات از پاره ای امکانات اولیه و طبیعی در چارچوب قانون برخوردار باشد. گفتند خودت بلند شو برو معاونت مطبوعاتی ارشاد. آن جا مردی بورقانی نام نشسته که مهربان و جنوب شهری و لوطی است و به پای خودت و نشریه ات بلند می شود و به حرفت گوش می دهد.
وقت گرفتم و رفتم. از پشت میزش بلند شد و پیش آمد و گرم و مهربان دستم را فشرد. من هم سر درد دلم باز شد که نشریه ام چندین مشکل عمده دارد. اول این که دولتی نیست…
با خنده توی حرفم آمد که فرمانده ای با غیظ از سربازی پرسید که چرا توی میدان جنگ شلیک نکردی؟ سرباز درآمد که به شانزده دلیل. اول این که فشنگم تمام شده بود. فرمانده گفت: خیلی خب کافی است، لازم نکرده پانزده تای بقیه اش را بگویی! شما هم همین اولین دلیلت کافی است.
با این همه من ادامه دادم که نشریه ما تخصصی هم هست. از هر دری حرف نمی زند و مثلا به هفت هنر نمی پردازد بلکه فقط به حوزه ادبیات اختصاص دارد. حتی در بحث ادبیات هم بر یکی از شاخه هایش متمرکز است، یعنی ادبیات کودک. تازه مخاطب هایش هم خود بچه ها نیستند که بگوییم جمعیت کثیری را شامل می شوند. حتی پدر و مادرها هم اغلب نمی توانند از این نشریه بهره بگیرند، چون با مسایل نظری و تئوریک این حوزه سروکار دارد و به کار مخاطبانی اندک می آید.
و او خودش اضافه کرد که تازه ادبیات کودک در جامعه ما بهای لازم را ندارد.
- چون در معادلات قدرت نقشی بازی نمی کند، دست کم در کوتاه مدت. بنده هم هر جا که می روم، تحویلم نمی گیرند و چیزهایی می گویند که خودمانی اش این می شود که برو با آقات بیا!
و خندید.
و اضافه کردم: از همه این ها گذشته، آگهی و جدول و سرگرمی و ایستگاه خنده و پاسخ به پرسش های خانوادگی شما و فواید سیر و آشپزی بدون گوشت و از این قبیل جاذبه ها هم ندارد. گرچه ناشری جوانمرد در بخش غیردولتی از پژوهشنامه حمایت می کند اما دوست دارم ساز و کاری اندیشیده شود که نشریه خودگردان شود و من هم دنبال کار اصلی ام باشم که عبارت است از ارتقای سطح کیفی مطالب. اگر وامی برای نشریه جور شود و من تعهد کنم که آن را فقط در خدمت انتشار نشریه بگیرم شاید درست شود. تعهد کتبی می دهم که کار را به طور مرتب منتشر کنم و اگر غیر از این شد، جوابگو باشم.
او قول داد که از محل حمایت از نشریات تخصصی کاری انجام بدهد. چیزی نگذشت که خبر رسید بورقانی کاری کرده، اما متاسفانه ایشان به دلایلی از مسئولیت معاونت مطبوعاتی وزارت ارشاد (دوره وزارت عطاءالله مهاجرانی) کناره گیری کرده است.
روزی او را در مراسم روضه در منزل احمد آقای مسجدجامعی در خیابان منیریه دیدم. به رسم همیشه، غیر از طبقه اول، پارکینگ و حیاط را هم فرش کرده بودند و برو بیایی بود. از در حیاط که وارد شدم، دیدم مسجد جامعی و بورقانی و دیگرانی که نمی شناختم توی حیاطی که رنگ غروبی بنفش و خنک به خودش گرفته بود روی زیراندازی مقابل باغچه ای زنده پیش پای مهمان ها نشسته اند. سلام کردم و بورقانی به احترام ایستاد و به عادت همیشگی اش دست بر سینه گذاشت. من متوجه نشدم که به احترام من ایستاده است. دیدم نمی نشیند. اولش نگرفتم. دور و برم را نگاه کردم که ببینم به احترام چه کسی بلند شده. ، بعد متوجه شدم که داستان چیست. ما فقط یک بار دیدار کرده بودیم و فکر نمی کردم در میان هزار و یک ارباب رجوع، سردبیر کوچک نشریه ای کوچک در یادش مانده باشد. مدت ها بود که آن قدر شرمنده نشده بودم. گفتم بفرمایید و نشستیم. اولین حرفی که زد عذرخواهی بود از این که نتوانسته برای پژوهشنامه کاری کند.
همان ایام بود انگار که انجمن صنفی روزنامه نگاران مراسمی گرفت تا همه بیایند و به او خسته نباشید بگویند. خیلی ها آمده بودند و بورقانی در پایان جلسه حرف هایی زد که یادم نمانده. ولی حرف هایش را با قطعه ای از عارف بزرگ، شیخ ابوالحسن خرقانی تمام کرد که من اولش نگرفتم. یعنی در آن لحظه با توجه به حواس پرتی ذاتی و ضریب هوشی پایینم متوجه مناسبت آن نقل قول با موضوع جلسه نشدم. بورقانی گفت ابوالحسن خرقانی عبارتی را با این مضمون بر سر در خانه اش نصب کرده بوده که: «هر که از این سرای درآید، نانش دهید و از ایمانش مپرسید، چه، آن کس که نزد خدای ابوالحسن به جان ارزد، نزد ابوالحسن به نان نیارزد؟»
بعدها متوجه شدم که بورقانی با این جمله خواسته شیوه مدیریتش را در معاونت مطبوعاتی بیان کند که عبارت است از نوعی مهربانی و مدارا با صاحبان نشریات. متوجه شدم که چرا روزی که به دفتر کارش رفتم، آن طور فروتنانه و خاکی پیش پایم بلند شد و برادری کرد و وقتی حرف از نشریه ام به میان آمد، از ایمانم نپرسید و بعدها از این که نتوانسته کاری کند، عذرخواهی کرد.
یک هفته پیش از سفر همیشگی اش، نسخه ای از نشریه آیین به دستم رسید که ویژه نامه اش در موضوع کاربردهای دانشگاه در جامعه بود. روز بعدش عیال صدایم کرد و گفت: مطلب بورقانی را خوانده ای؟ گفتم: نه. گفت: حتما بخوان و بده همه بچه هایی که توی پژوهشنامه نقد می نویسند بخوانند.
-چطور؟
-در عین این که مطلبی جدی در باره نقد و معرفی یک کتاب است، اما بیانش شیرین و دلنشین است و الگوی خوبی برای نقد نوشتن تو و دوستانت.
( اشاره: برخوانندگان فرهیخته پوشیده نیست بلکه مبرهن است که عیالات اهل فرهنگ، اصولا سرکوفت زدن و ضایع کردن و ملاقه پرتاب کردنشان چیزی در همین مایه ها و از جنس فرهنگ است!)
آخرین باری که بورقانی را دیدم بعد از مراسمی بود که اهالی فرهنگ بعد از غروب عاشورا با حضور سید محمد خاتمی در خانه هنرمندان برگزار کردند. بعد از مراسم و موقع ترک سالن، قیمه ای ژیگولی در ظرفی یک بار مصرف با نوشابه به همه و از جمله به من و پسرم علی دادند.
توی محوطه خانه هنرمندان، عده ای نشسته بودند، عده ای می رفتند و عده ای غذا می خوردند. گوشه ای کنار حوض گرد و زیبای خانه، فریبا نباتی و آیه امین پور( دختر زنده یاد قیصر امین پور) نشسته بودند. دیداری تازه شد و قیمه تعارف کردند. خداحافظی کردیم. آن طرف تر بورقانی را دیدیم. سرما سلام و احوالپرسی را کوتاه کرد. دیدم دست بورقانی چیزی نیست. گفتم غذای من خدمت شما، من می روم دوباره می گیرم. گفت: خیلی ممنون، من معمولا با اتوبوس به خانه می روم!
پسرم علی خندید ولی من عطف به همان ضریب هوشی که شرحش رفت، اولش نگرفتم. یک آن قانع شدم و گفتم بسیار خب! هر طور راحتید.
موقع برگشتن، از علی پرسیدم: حالا سوار اتوبوس شدن چه ربطی به غذا خوردن داشت؟!
و علی باز هم خندید.
و اين بار دست مرگ بر قامت كسي كشيده شده كه نبودنش همواره ناباوري خواهد بود بر دل خانواده و دوستانش و نيز خانوادة بزرگ مطبوعات .
وقتي آن شب خبر درگذشت احمد بورقاني را شنيدم ، تصور كردم يا شايد هم دلم خواست تصور كنم كه اشتباه شنيده ام يا اشتباه خوانده اند، شايد فقط ايستي قلبي بوده و او را به بيمارستان برده اند. اما هيهات كه نه اشتباه شنيده بودم و نه اشتباه خوانده بودند.
صبح همان روز مقالة او را كه براي چاپ در بخاراي 64 حروفچيني شده بود مي خواندم و حالا چه بگويم ، چه بنويسم كه گاه نوشتن و حرف زدن از دوستي كه ديگر نيست چنين دشوار مي شود . بي شك همه مي دانيم او كه آنقدر دل نگران مطبوعات بود و در فكر حفظ حرمت آن و هر آنچه در توان داشت به كار مي برد ( چه آن گاه كه سمتي داشت و چه آن وقت كه بي سمت شده بود ) تا از اهل مطبوعات حمايت كند فقط به پاس حرمت قلم بود و آنچه قلم مي نگارد .
بسيار نيستند و مي توان گفت اندكند كساني كه با باورهايشان زندگي مي كنند ، براي آنچه كه مي گويند حرمت قائلند و بين حرف و عمل فاصله اي نمي بينند. و براي كساني از اين دست ، وقتي مي بينند باورهايشان به تاراج مي رود و با اتهام هاي كاذب از درون ويرانشان مي كنند ، زندگي كابوسي مي شود و اين جهان محبسي تنگ و بي مقدار كه جز ترك آن راهي نمي بينند. بي گمان يكي از اين نادران روزگار ، احمد بورقاني بود . از همين رو امروز كه ديگر ميان ما نيست نبودش را بيش از گذشته حس مي كنيم .
اما مگر مي توان او را از ياد برد ، بردباري اش ، شكيبايي اش ، لبخندي را كه در پس آن بي ترديد هزاران درد و رنج از اين همه نامردمي روزگار نهفته بود . جز اندوه و تأسف بر دل و جان حرف ديگري نمي توان زد. يادش و چراغ باورهايش هميشه در دلمان زنده باشد . فرصتي ديگر بايد تا از آنچه كه براي بخارا كرد بگويم .